eitaa logo
پیتزای‌کی‌بودی؟!🥹🍕
13 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
Hi.. خوشگلدین جیگر🥹😂💕 #پیتزای_کی_بودی؟!🫡🍕 طنز و عاشقانه: آنلاین درهمین کانال:) ᯤ𝗢𝗪𝗡𝗘𝗥 : @pv_hasti87 کپی راضی نیستم❌
مشاهده در ایتا
دانلود
-Hellooooo..🫂🤍 "حالا چرا پیتزا پسر دایی؟! _چون زود به زود دلم هواتو میکنه😝🤣🍕" شروع رمان فوق العاده طنز: ؟!😎💞 https://eitaa.com/joinchat/3124365037Cabd34bb0a7
پیتزای‌کی‌بودی؟!🥹🍕
-Hellooooo..🫂🤍 "حالا چرا پیتزا پسر دایی؟! _چون زود به زود دلم هواتو میکنه😝🤣🍕" شروع رمان فوق العاد
⁉️🍕 همین که شمارش معکوس تموم شد من و بهاره پشت تانک آب قایم شدیم بهاره: _ورجه وورجه نکن زنیکه!! باز این پیکمی بازیاشو شروع کرد عصبی لگد پروندم و گفتم: _غلط کردی؛ اول من اینجا قایم شدم برو کنار.. تو اون تاریکی شب چشماش از حرص برق میزدن؛ بدبخت روباه صفت!! زیرلب گفت: _نکن دختره‌ی سرتق الان می‌بیننمون.. ولی اهمیتی ندادم؛ لگدمو بالا بردم و چنان کوبیدم تو پشت کم//رش که صداش جیغش کل محل رو لرزوند! لامپای حیاط و روشن کردن؛ صدای پسرا بلند شد علی: _حاجی من میگم این دخترا رو بازی ندیم!! مهدی: _تر زدید آبجیا.. قایم موشک انقدر سلیطگی داره؟ دست به سی//نه وایسادم و با اخم گفتم: _تقصیر بهاره؛ اومد جایی که من قایم شده بودم!! بهار باز جیغ کشید که علی کنترلش کرد!! طبق عادت بعد افطاری تو حیاط بازی میکردم( کل نوه های مادری دور هم جمع بودیم) ؛ امروزم قایم موشک از ورژن ترسناک و بزرگونش بود.. که ما خراب کردیم!! محمد اخم کرد؛ حالا بیا ناز آقا رو بکش تقصیر من که نبود!! خواستم چیزی بگم که جیغ بقیه دخترا بلند شد بله!! بهاره غش کرد https://eitaa.com/joinchat/3124365037Cabd34bb0a7    
پیتزای‌کی‌بودی؟!🥹🍕
#پیتزای‌کی‌بودی⁉️🍕 #part1 همین که شمارش معکوس تموم شد من و بهاره پشت تانک آب قایم شدیم بهاره: _
⁉️🍕 کل فامیل جمع شدن تا خانوم و بهوش بیارن. یه گوشه ایستاده بودم و نگاه میکردم؛ طاها با حرص گفت: _چه غلطی کردید باز؟! به این حال افتاده.. طاها داداش بهاره بود!! سرم و پایین انداختم که باز تقصیرا نیوفته گردن من.. ولی مهدی نه گذاشت نه برداشت؛ خیلی ساده گفت: _تیدا سرش جیغ زد، اونم ترسید!! چشمام گرد شد طاها برگشت سمتم؛ من که قراره حرف بشنوم بزار به حق باشه!! ریلکس گفتم: _نخیر جیغ نزدم؛ لگد زدم بهش!! محمد و علی روشون برگردوند تا طاها خندشون رو نبینه. مهدی هم که هیچی کلا از مرحله پرت بود طاها: _تو غلط کردی.. ترسیده بودم ولی عین خر دست به سینه نگاهش میکردم با اخم گفتم: _تقصیر اون شد؛ خب که چی!! تو چی میگی این وسط؟! خواست بیاد سمتم که مهدی چون نزدیکش بود؛ از بازوش گرفت طاها: _ولم کن مهدی.. من این و ادب کنم!! https://eitaa.com/joinchat/3124365037Cabd34bb0a7
پیتزای‌کی‌بودی؟!🥹🍕
#پیتزای‌کی‌بودی⁉️🍕 #part2 کل فامیل جمع شدن تا خانوم و بهوش بیارن. یه گوشه ایستاده بودم و نگاه میک
⁉️🍕 با اخم و صدای لرزون گفتم: _تو غلط میکنی بخوای دست روی م.. هنوز حرفم تموم نشده بود که عصبی تر داد زد: _خقه شو؛ دامور اینجا نیست که زبون درازی کنی و هواتو داشته باشه! خفه شدم!! نبود.. دامور نبود!! با بغض دوییدم تو اتاق عزیزجون؛ همه درگیر بهاره بودن و کسی حواسش به من نبود اونجا روی زمین نشستم طاها هیچوقت از من خوشش نمیومد!! کلا تو نوه‌های مادری من از همه کوچیکتر بودم و طاها و دامور از همه بزرگتر!! دامور به خاطر کارایی بدی که انجام میداد، از خونه و خانواده طرد شد دیگه نمیومد!! از وقتی هم اون نبود، طاها اذیتم میکرد بهاره هم همینطور.. من مظلوم و بدبخت. البته حسابشون میرسیدم ولی اکثرا زورم نمیرسید حتی برای رُب کردن این خواهر و برادر کلاس دفاع شخصی میرفتم علی در زد: _پیشی کوچولو اینجا قایم شده؟! اخم کردم، غر زدم: _پیشی کوچولو منم یا تو که اونجا یکم محض رضای خدا هوام و نداشتی؟! https://eitaa.com/joinchat/3124365037Cabd34bb0a7
ارآدتمندم چنل مارو به بقیه معرفی کنید💞
⁉️🍕 خندید!! زیر لب گفتم: _رو شن و ماسه بخندی؛ هار هار.. بیخیال گفت: _پاشو بیا ناز نکن؛ بهاره هم ویندوزش بالا نیاد! حرصی گفتم: _زنگ بزنید اون نامزد خیارشورش بیاد ببرتش؛ دختره ناقص السیستم! دست میزنی غش میره علی: _فشار نخور؛ اگه نیای دشمن شاد میشی ها!! بی ادبانه.. طوری که از دامور یاد گرفته بودم گفتم: _به ک//تفم!!! ضربه‌ای به در زد و گفت بی ادب نشو! و بعدم با غرغر رفت.. ایش! نیست خودشون خیلی با ادبن، وقتی با دامور میرفتم تو جمع پسرونشون.. با اینکه بچه بودم انقدر بی ادب حرف میزدن که متوجه میشدم! ما یه 10 15تا نوه بودیم که هفته‌ای یکی دوبار خونه عزیزجون جمع میشدیم.. خیلی حال میداد تا وقتی که دامور بود!! بعد اینکه دامور با بحث و دعوا رفت من دیگه بهم خوش نگذشت شدت طنازیم هم کاهش یافت! https://eitaa.com/joinchat/3124365037Cabd34bb0a7
⁉️🍕 یکم وایسادم تا آب از آسیاب بیوفته؛ من و پاره پوره نکنن.. بعد رفتم بیرون و یه گوشه کنار بابا نشستم!! اروم گفتم: _بابا بریم خونه خوابم میاد.. دستی به شونم زد و با خنده گفت: _آتیش به پا کردی بلاخره؛ الان خوابت میاد؟! صدای دایی رضا بلند شد: _وروجک می‌بینم که بدون هم تیمی ناخلفت هم بلدی شیطونی کنی!! اخم کردم منظورش از هم تیمی؛ دامور بود!! بابا: _اذیتش نکن رضا؛ از وقتی دامور رفته به ما هم روی خوش نشون نمیده!! دایی پوزخندی زد و گفت: _پسره بی لیاقت رفت یه دختر بی خانواده و بی آبرو پیدا کرد.. هردو آهی کشیدن. دامور عاشق یه دختر خیلی چیز بود، چی میگن؟! بد.. شایدم خوب بود! من که نمیدونستم فقط دامور ازش برام تعریف میکرد به نظرم دختر خوبی میومد؛ تا اینکه آقاجون و خانواده دامور همه چیز و فهمیدن و گفتن که یا دست از کاراش برمیداری؛ یا از اینجا میری!! و دامور هم رفت.    https://eitaa.com/joinchat/3124365037Cabd34bb0a7
⁉️🍕 ما نوه ها تحت سلطه امپراطوری آقاجون و عزیزجون بودیم!! البته؛ فقط نوه ها نه.. همه از دم!! از گوشت مرغ تا جون آدمیزاد به گفته آقاجون اینور اونور میرفتن بابا که داماد این خاندان بود؛ با ۴تا باجناق دیگه‌اش.. حسابی از آقاجون حساب میبردن!! عروس ها هم که نگم؛ ماشالله یکی از یکی گوسفند تر.. گوش به فرمان آقاجون بودن؛ که یه وقت کم خودشیرین نکنن! لامصبای خامه مال... با بی حوصلگی از بادوم هندی برداشتم؛ دامور متنفر بود ولی من دوست داشتم! کلا وجه اختلافمون همین بود.. علی، مهدی، محمد و سامیار کوچولو پسرخاله هام بودن!! طاها و بهاره هم بچه های دایی بزرگه بودن... مهیار و مهدیس و مهدیه؛ بچه های دایی وسطی.. و اما دامور و دانیال و دیانا به چهای دایی سومی بودن!! و اما تر؛ از دایی کوچیکم که قصد ازدواج نداشت!! این جانب اصلا دم به تله نمیداد اونم درحالی که کل خاندان براش دنبال زن میگشتن!! https://eitaa.com/joinchat/3124365037Cabd34bb0a7
⁉️🍕 ولی مگه میگرفت؟! پا به فرار میزاشت؛ تا دو سه روز هم پیداش نمیشد!! خلاصه که پیر پسر خاندان بود.. با صدای آقاجون به خودم اومدم _تیدا چرا اومدی اینجا؟! ای بابا چه گیری کردم. نگاهی به جمع مردونه انداختم و گفتم: _اومدم پیش بابام!! _خوبیت نداره همسن و سالات تنها گذاشتی.. بلند شو برو پیششون!! بی حرف بلند شدم من سگ کی باشم زر بزنم؟! اینجا فقط دامور جرعت داشت تو روی بزرگترا دربیاد بابا چشمکی بهم زد که خندیدم و رفتم بیرون. طاها با دیدنم بازم رم کرد: _آشی برات بپزم تیدا!! انگشت شصتم رو نشونش دادم که اخماش بیشتر شد... مهدی: _عه تیداا.. علی: _بی تربیت.. https://eitaa.com/joinchat/3124365037Cabd34bb0a7
⁉️🍕 قری به کمرم دادم و گفتم: _جوون.. پسرای با حیا!! دست جمعی چشم غره رفتن و بعد زیر آبی خندیدن. حالا درسته بعضیاشون با حیا بودن خدایی.. ولی از حق نگذریم بعضیاشونم دست ناصرالدین شاه رو از پشت بسته بودن!! دامور آمارشون بهم میداد با صدای مهدیس از جمع پسرا بلند شدم و رفتم نزدیک دخترا؛ گفتم: _بهاره به هوش اومد یا ببریمش امام رضا دخیل ببندیم براش؟! حرفم تموم نشده بود که طاها بلند گفت: _تیدا خونت حلاله هااا.. دستمو به معنی برو بابا تکون دادم اگه خون من حلاله تو جای دیگت حلاله!! پسره شلغم چلو.. مهدیس با خنده گفت: _تیدا آروم بگیر؛ همه رو فشاری کردی!! مهدیه هم با فضولی خم شد سمتمون و گفت: _جدی جدی دامور دیگه نمیاد؟! من امید داشتم این هفته بیاد.. مهدیه عاشق سینه پاره‌ پوره‌ی دامور بود! دیانا با ناراحتی گفت: _نه.. مامان میگه باید براش یه دختر اصل و نسب دار پیدا کنیم. بیاد بریم خواستگاری بعدشم بره دست بوسی آقاجون.. دست خودم نبود که پقی زدم زیر خنده.. https://eitaa.com/joinchat/3124365037Cabd34bb0a7
⁉️🍕 تصور اینکه دامور پاشه بره خواستگاری؛ دخترایی که خاله ها انتخاب میکنن.. باعث مقشد از خنده روده بر بشم. اخه دامور؟! اصلا اگه دامور هم میرفت، طرف با دیدن یه تتوی بدن دامور پا به فرار میزاشت پسر با معرفتم انقدر مردونه و تنومند بود که عمرا این دخترای جیگیلی میگیلی با دیدنش نگرخن.. مورد داشتیم؛ شب خواستگاری که رفتن تو اتاق حرف بزنن دختره با گریه اومد بیرون! دامور نیست که؛ جوووونهه..جوون! رفیق و همبازی خودمه. کمتر از اینم انتظار نمیره!! هرچند گاو شده چند روزه نه زنگ زده نه پیام داده، ولی وقتی نیست انگار دور از جون.. بلانسبت انگار شو///رتم نیست. دیانا پوکر گفت: _تیدا باتوام.. چرا میخندی؟! مهدیس جای من جواب داد: _اخه یه چیزی میگی دور از باوره.. دامور و خواستگاری؟! منم ادامه دادم: _من سر این قضیه پشم گرو میزارم؛ دامور بدتر می/رینه به آبروی خاله! https://eitaa.com/joinchat/3124365037Cabd34bb0a7
⁉️🍕 مهدیه با لحن جگر سوزی گفت: _آخه چرا؟! من موندم اون دختره سلیطه چی داشت اخه؟! با لحن خودش گفتم: _اخه دااف بود..داااف آخه!! چشم غره‌ای بهم رفت و مهدیس به طرفداری از خواهرش؛ گفت: _از دخترای فامیل خودمون که داف تر نبود!! چشمی چرخوندم هم نظر بودم؛ دختره اونقدرام خوشگل نبود که دامور عاشقش بود!! دیانا: _به دافی و خوشگلی نیست..عشقه دیگه! علی از اونور با صدای بلند گفت: _دیانا پیراشکی میخوری؟! جیغم دراومد: _بقیه اینجا بوقیم؟! فقط دیانا؟! علی قرمز شد که بقیه به خنده افتادن؛ دیانا هم برخلاف دامور خیلی خجالتی بود سرش و تا خشتکش برده بود پایین؛ شیطون گفتم: _اگه پیراشکیتون دو نفره نیست؛ به ماهم بدید! مهدیه زد به پهلوم که خفه شم https://eitaa.com/joinchat/3124365037Cabd34bb0a7