آه بماند که مزخرفاتش رو تا پایان حفظ کرده بود. به یه سری چیزها هم پاسخ نداد یا شایدم من نفهمیدم پاسخ داده.
[ یکم هم احساس میکنم که حرف های چند روز اخیرم قابل درک نبودن. من همیشه سعی میکنم دلیل و علت نتیجه هام رو بگم ولی گاهی توضیحش خیلی زیاد میشه. و یهو خسته میشم از یه عالمه توضیح دادن و بعضی وقتها هم نمیتونم بعضی چیزها رو اونجوری که میخوام توضیح بدم. در نتیجه بیخیال میشم. این حس رو که درست دلایلم رو توضیح ندادم خیلی دارم. و بدم میاد وقتی اینجوری میشه. چون حس میکنم شبیه یه آدمی حرف میزنم که هیچ استدلالی توی سرش نیست. در صورتی که انقدر به بعضی چرایی ها و چطوری ها فکر کردم که مغزم حالت تهوع گرفته. مجبور شدم پاشم دو قدم راه برم و تحرک داشته باشم تا دود از سرم خارج نشده. ]
خیلی بامزهست. میفهمم که خودشم درگیر مبارزه بوده. ولی روحیه لطیفش لمس کردنی بود. از ستاره ها و قوی بودن خوشش میومد. اما امنیت هم میخواست. امیدوارم کتاب های بهتری بخونه. و روحش و قلبش به حقیقت نزدیک بشن.
چهارخونه
حس و حال صاحب قبلی کتاب دقیقا بعد از خط آخر داستان توی صفحه آخر :
صاحب قبلی جلد اول و دوم، یه پسر بوده.
و اصلا فکرشم نمیکردم یه پسر چنین رمان هایی بخونه. اول کتاب یه متن از شبی که کتاب رو خونده، نوشته بود و با حسنا کلی زور زدیم رمزگشاییش کنیم. ( حالا توقع نستعلیق نداشتم ولی کاش حداقل قابل خوندن تر بود 🫴🏻 )
الان دم دستم نیست. ولی خیلی بامزه بود یادمه.
حتی از روی جاهایی که هایلایت کردن بودن و یا زیرشون خط کشیده بودن و یا عکس العمل داده بودن تفاوت روحیه هاشون مشخص بود. 😂
مثلا پسره کلا فقط به جاهای خیلی شوکه کننده داستان واکنش نشون داده بود.
اما دختره استعاراتی مثل ستاره های آسمون افتادن روی زمین و این چیزا رو هایلایت کرده بود. و جاهای احساسی ماجرا.
چهارخونه
حس و حال صاحب قبلی کتاب دقیقا بعد از خط آخر داستان توی صفحه آخر :
پسره با عبارات انگلیسی مثل wtf واکنش داده بود و دختره با همچین چیزی :
هرچقدر پسره کمتر هایلایت کرده بود و بیشتر نوشته بود، دختره کمتر نوشته بود و بیشتر هایلایت کرده بود.
نمیدونم چرا ساعت یک شب نشستم دارم رفتار صاحبای قبلی کتاب هام رو از روی واکنششون به کتاب و هایلایت کردن هاشون رو تحلیل میکنم.