‹ پناهگاه شعر ›
گفت یک مصرع بگو از چشمِ ناز دلبرت
بعد از آن شاعر شدم دیوان نوشتم جلد جلد:)
کوه صبرم من ، ولی از غصه میدانم شبی ،
بیگمان این غم مرا آخر ز دنیا میبرد ! . .
او رفت و غمش شعله به جان قلم انداخت
من ماندم و یک دفتر و طبعی که روان بود .
یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر ،
جز همان دم که دلم بود و دلت بود و دلت .