‹ پناهگاه شعر ›
هرچند میرود،بروم چای دم کنم . .
شاید کمی نشست،خدا را چه دیدهای🌚
شب به تنهایی خودش ، مأمور بر آزارِ ماست؛
وای از آن ساعت که با غم هم تبانی میکند (:
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن بِه از آن که ببندی و نپایی
‹ پناهگاه شعر ›
از من عبور میکنی و دم نمیزنی
تنها دلم خوش است که شاید ندیدهای!
کوه غم بودم ولی در چهرهام لبخند بود!
در جوانی پیر گشتم خندهها ترفند بود!