من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن بِه از آن که ببندی و نپایی
‹ پناهگاه شعر ›
از من عبور میکنی و دم نمیزنی
تنها دلم خوش است که شاید ندیدهای!
کوه غم بودم ولی در چهرهام لبخند بود!
در جوانی پیر گشتم خندهها ترفند بود!
‹ پناهگاه شعر ›
گرچه من با نازِ چشمانِ تو ویران میشوم
ناز کن عیبی ندارد نازنینتر میشوی🌚؛
هرکسی از عشق با خود یادگاری میبرد
یادگار من غمی در جان و زخمی بر تن است ...
زبانش بند میآید کسی که عاشقت باشد ،
نبین اینقدر بعضیها برایت شعر میخوانند .