قسم به روزِ فراق و قسم به تیره شبش
قسم به عاشق و جانی که میرسد به لبش
شبیهِ آهوی رَم کرده میشتابد عمر
و مرگ سایه به سایه، به تاخت در عقبش
به خاک زیرِ قدم های رفتنت سوگند
که سرمه میشود آخر به دیده هر وجبش
هنوز اگرکه نفس میکشم بِخاطر توست
اگر نمرده ام و زنده ام، تویی سببش
خوشم به آنچه که ازعشق تو رسیده به من
به رغمِ اینکه نصیبم، نبوده غیرِ تبش . . .
چه باید کرد با چشمت که در تکرار این لذت
جدایى مى شود افسوس و ماندن مى شود عادت
بیا عهدی کنیم امروز، روز اول دیدار
اگر رفتیم بی برگشت، اگر ماندیم بی منت