eitaa logo
سرای شعر
166 دنبال‌کننده
150 عکس
33 ویدیو
10 فایل
اشعار پویش @Admin_Tashyeie_KHorshid اشعار برای انتشار در کانال👇 @morning_rain_1403
مشاهده در ایتا
دانلود
آیینه ای که روی لب هایش تبسّم داشت آرامشی بالاتر از حسّ و تجسم داشت ماهی که دریا خاک کویش را تبرّک کرد هر لحظه موج از خاک کوی او تیمّم داشت عطر قنوتش می وزید و شهر پُر می شد هر لحظه باران می شد و بر لب ترنُّم داشت باران مُقیمِ ساحلِ چشمانِ تُردش بود در شوره زار قم عبایش عطر گندم داشت هر دم مُقیم مردم چشمان او غم بود در چشم هایش دغدغه از درد مردم داشت کسب رضای حضرت معبود قصدش بود گر بر یتیم و سائل مسکین ترحّم داشت هرگز سلام شهر بی پاسخ نماند آری بر هر سلامی روی لب هایش علیکُم داشت هر لحظه لبریز از یقین بود این فقیه آری مصداق باور بود و هم حقّ تحکّم داشت با حکمت و با منطقش این مرجع تقلید مابین عشق و عقل هر لحظه تفاهم داشت موسایی از قوم شُبیری ها که با محبوب مثل کلیم الله هر لحظه تکلّم داشت موسایی از قوم شُبیری های زنجان بود ماهی که دریا در قدم هایش تلاطم داشت شاگرد "داماد" و "خویی" بود و "بروجردی" در محضر این عالمان فیض تعلّم داشت در هرقدم پاداش یک حج می گرفت از شوق طوف ضریح خواهر خورشید هشتم داشت هر شب ز شوقش زائر درگاه قدسی بود پیشت سرش هاتف به لب آواز "طِبتُم" داشت می کرد در ذهنش تداعی بُغض مقتل را روی لبانش روضه ها از این تالّم داشت روز طلوعش شد ده اسفند و پروازش شد آخر شهریور و معراجی از قم داشت ✍ ناصر_دوستی https://eitaa.com/PoetryHall
《سیه پوشِ بانوی ایران 》 جهان امشب سیه پوش غمِ بانوی ایران است که نامش در دل تاریخ، خورشیدی درخشان است چراغِ صحن، آهسته سرِ خود را فرود آورد که حتی نور در این ماتمِ جان‌سوز، گریان است نسیم از پشتِ درهای حرم عطر تورا آورد که عطر چادرت، مثل بهاری کنجِ ایوان است دل گلدسته ها، خونین شد از داغِ تو یک‌باره خمیده قامت پیروجوان، دل‌ها پریشان است درونِ حوض، تصویرِ حرم، در آب می‌افتد بجای مردمک در چشم‌هایش، غُصه مهمان است کبوترهای صحن امشب به دیوار حرم خیره برایت اشک می‌ریزند و لبها، مرثیه خوان است صدای گریه‌ می‌آید ز هر سوی حرم امشب دلِ آیینه ها آکنده از داغِ فراوان است شکفته لاله‌ی نامت میانِ بغض زائرها زمین از اشک چشمِ عاشقانت خیسِ باران است تو رفتی عطر دامانت،  به دورِ شهر پیچیده برای خسته دلها دست احسانِ تو درمان است ‹درسایه‌سار‌شعر‌سایه› @sayeh_hoseinizadeh
کلُّ مَنْ عَلیها فَانٍ وَ یبقَی وَجْهُ رَبِّک ذوالجلالِ والاکرامِ (الرحمن ۲۶) جز قدرت او که قدرت ایمان است هر چیز دگر از ابتدا ویران است فرمود: حسین وجه باقی خداست پس غیر حسین، من علیها فان است https://eitaa.com/PoetryHall
🟠احسان افشاری 🔸مثنوی🔸 تو مثل هر زن دیگر ملال هم داری برای گریه شدن احتمال هم داری تو هم اسیر نخ و سوزنی عزیز دلم شبیه هر زن دیگر زنی عزیز دلم لباسشویی ات از پرده های مرده پراست اتاق کوچکت از رخت سالخورده پر است به بغض کردن بی های های معتقدی و در غروب کسالت به چای معتقدی به سر بریدن بغضی فشرده سرگرمی به آب دادن گل های مرده سرگرمی به گردگیری قلب از غبار مشغولی به رام کردن دنیای هار مشغولی موظفی که‌در اندوه خود کلافه شوی به خط تازه ی پیشانی ات اضافه شوی سکوت باشی و از چهره ها فرار کنی خودت پیاده شوی مرگ را سوار کنی نفس‌نفس بزنی ریشه در زوال کنی و پشت باغچه گنجشک مرده چال کنی پریده‌رنگ ترین صورت جهان باشی نفس‌بریده ترین جای داستان باشی بایستی به طلبکاری از ضریح خودت خودت صلیب خود باشی و مسیح خودت کلید رابطه را پشت در گذاشته ایم چه روزهای بدی پشت سرگذاشته ایم https://eitaa.com/PoetryHall
از جانِ من تا رفتنت یک‌ چیز می‌ماند شهری که در خاکسترِ چنگیز می‌ماند سر می‌گذارم پیشِ پایت، تیغ را بردار! محراب اگر هم بشکند، خون‌ریز می‌ماند آیینه‌ام را سنگِ خونسردِ نگاهت کوفت حالا تماشا تکّه‌تکّه، ریز می‌ماند خاموشی‌ام را حمل بر تسلیمِ قلبم کن! طوفان همیشه پشتِ این دهلیز می‌ماند پیراهنم از عطرِ آغوشت نشانی داشت حتی پس از تو مست و عنبربیز می‌ماند وقتی که نادیده بگیری تو مرا، ای جان! در جانِ من تنها تبِ پاییز می‌ماند در جامِ چشمم ریختی اندوهِ عالم را طوری که تا روزِ جزا لبریز می‌ماند بپوشان شعر را از مردمِ هشیار! این داغ، تا صبحِ ابد گل‌ریز می‌ماند… ✍🏻 "دیبا " ─━━━⊱بانوی مازندران⊰━━━─ https://eitaa.com/PoetryHall
🌱 تو نیستی؟ تو رفته ای ؟ تو در غبار روی بال شاپرک از این حدود رفته ای تو در حضور در میان نور رفته ای با وضوی خون در پیِِ دو رکعت عشق قاب عکسی چوبی تو مانده است خنده ات به روی قاب تو مانده ای به دفتر حضور غیاب به روی تل خاک مدرسه به صبح زودِ مهر بگو بگو که حاضری شهید میرود مگر؟ 🌱 ==================== بیاد ۱۶۸ دانش آموز مظلوم شهید مدرسه شجره طیبه میناب که فردا در کلاس شهادت غایب نیستند. =================== https://eitaa.com/PoetryHall
باز آشوب تازه ای برخواست شهر هم رنگ روز طوفانی واژه ها واژه های سرگردان گریه ها گریه ی پریشانی در غروب نگاه نافذ او رد اندوه هر کجا پیچید خاطرات نگفته گویا شد بند بند زمین به خود لرزید غزل از استعاره جاری شد اشک ها در حماسه بغض آلود ناگهان ،ناگهان خبر آمد خبر این‌بار تلخ و سنگین بود مردی از آفتاب بالاتر رفت تا روشنایی مطلق سخنش دلنشین و طوفانی محو شد مثل باورش در حق شعر ها محو شیوه‌ی سخنش عزم ها خسته از اراده ی او ایستاده زمین به فرمانش بود ایران به زیر سایه ی او نور آمد که محو او باشد چشم ها در فراق او گریان دست حسرت بروی زانوی غم‌ او ولی تا همیشه جاویدان... هر چه فرمانده پیش او سرباز قلب دشمن ز هیبتش لرزان صخره چون اعتقاد او محکم یک تنه، کل کشور ایران باید از او سرود در تاریخ برگ های خزان زده زرد است چه بگویم ‌که باز در غم او چهار پاره رباعی درد است چه بگویم که باز در غم او دشمن نابکار پیدا شد او علمدار خیمه ی حق بود رفت و بزم شراب بر پا شد مثل رودی زلال جاری شد شهر در شهر بوی او پیچید و جهان در وداع خامنه ای عزت شیعه را به چشمش دید خیل یاران بی قرار حسین سوگوار غمی دگر شده اند ملت این بزرگ مرد، همگی رهروی راه این پدر شده اند دست در دست هم نشان دادیم ملت روز های سخت اینجاست گر چه دلتنگ آن رجزهاییم پسر مهربان او با ماست وطنم ای شکوه پا برجا زخمی سربلند این دردیم دشمنان تو را امان ندهیم ما از این راه بر نمی گردیم باید اینگونه زیست چون حیدر باید اینگونه رفت چون زهرا بانگ لبیک یا حسین برلب هست آغاز سوگواری ما.. مرضیه موسوی https://eitaa.com/PoetryHall
. چرا در عهد قجر نباید شعر بد گفت!!!! تصدقتان گردم! عشق در عهد قجر مثل کشیدن دندان عقل بود؛ انبر نداشتند، با ترکه آلبالوی نم کشیده کار را درمیاوردند! بنده در ایام طفولیت در تاریک خانه مکتب ملاباقر گرفتار مرض عشق شدم. سوژه چه کسی بود؟ «قمرالزمان»، صبیه دردانه شخص ملا! دختری با غبغبی سه طبقه و سبیلی چنان پرپشت که لوطی های چاله میدان جلویش لنگ می انداختند. الحق که برای معیارهای زیبایی شناسی آن زمان دلبری بود بی بدیل! یک روز پاییزی، ملا فرمود روی لوح های گلی سرمشق اخلاقی بنویسیم. من بخت برگشته در حالی که قمرالزمان داشت برای پدرش چای می آورد، عنان از کف دادم و جای سرمشق، با خطی کج و معوج برایش سرودم: «فدای آن سبیل چرب و نرمت که برده عقل و هوش من به زحمت!» داشتم با نوک زبانم نقطه «زحمت» را می گذاشتم که ناگهان سایه شوم ملاباقر روی سرم افتاد. لوح را از دستم قاپید. سکوت مرگ مکتب را گرفت. مگس ها از ترس در هوا ترمز کردند! اشهدم را خواندم. منتظر بودم فریاد بزند «ای پدر سوخته هیز!» و کف پایم را با ترکه شخم بزند. ملا شعر را خواند. چشم هایش از پشت عینک ته استکانی گرد شد. ترکه را محکم کوبید زمین و نعره زد: «بی سواد! این چه خزعبلاتی است به هم بافتی؟!» مچاله شدم و نالیدم: «غلط کردم آقا جان... شیطان گولم زد!» ملا با غیظ فریاد زد: «شیطان بی جا کرد با تو! آخه احمق بی ذوق، نرمت با زحمت قافیه می شود؟! بعد هم این چه وزن فلج عروضی است که ساختی؟ بحر هزج مسدس را عزادار کردی پدر سوخته! تو با این طبع شعری که مثل قاطر لنگ می ماند، چطور جرات کردی برای دختر ما ابراز مکنونات کنی؟!» بچه‌ها خشکشان زده بود. من هم! درد ملاباقر اصلا غیرت و ناموس نبود، «ضعف تالیف و قافیه غلط» بود! ملا داد زد: «قنبرعلی! فلک را بیار تا علم عروض را در کف پای این بی سواد فرو کنم!» و ترکه در هوا چرخید: «این ضربه اول... که بدانی قافیه قانون دارد! شترررق!» «این ضربه دوم... که هجای کوتاه را جای هجای بلند نچپانی! شترررق!» خلاصه... آن روز کف پایم بادمجان بم شد و عشق قمرالزمان با همان ضربه اول از سرم پرید؛ اما ترسی که ملا از شکستن وزن شعر در دلم انداخت، باعث شد تا آخر عمرم، قبل از اینکه عاشق کسی بشوم، اول ارکان عروضی اش را بررسی کنم! .https://eitaa.com/neroly1402