هدایت شده از تحتِلوایِ⁵⁹
آره دیگه ، بدون اطلاع رسانی قطعی برق ..
عالیِ نه ؟! 💀🤍
. آقــایپــوچ .
طبیعیه که از دل تنگی زیاد بهت یهو دلم میترکه و میزنم زیر گریه ؟ 💔
[ یک عاشقانۀ کوتاه ]
گفت همینجا وایسا ، اینجا کجاست ؟
گفتم : جمهوری ، نرسیده به چهارسو
جلوی بانک ملی پلاک ٢۴ .
گفت : اینجا جمهوری نرسیده به چهارسو
جلوی بانک ملی پلاک ٢۴ دوستت دارم ، باشه ؟
هرجا میخواست بگه دوستت دارم آدرس می پرسید ،
میگفت این باعث میشه بعدا خدایی نکرده
با یکی که گذرت بخوره به این جاها ؛
صدای دوستت دارم منو بلند بلند تو گوشت بشنوی ؛
بعد طرفو ول کنی دوباره بیای سراغ خودم .
دیوونه بود . یهو میپرید بغلم ، بغلم که می کرد
ببینننننن یه جوری خوب بغل می کرد ،
که هنوز جاشو رو تنم حس میکنم .
بعد همونجا جلوی مردم سرو صورتمو می بوسید .
به قول خودش روم قلمرو تعیین می کرد .
میگفت حواست باشه !
کسی دستش ، لبش ، اصن نگاهش بیفته تو قلمروی من
مرگش حتمیه ، خب ؟
میگفت من آدم منطقی ام ولی وقتی یکیو دوس دارم ؛
خیلی دوسش دارم خب ؟
این چیزا براش خیلی مهم بود . !
بارون که می گرفت باید کارو کلاسو ول میکردم
میرفتم دنبالش ، نه اینکه اون تنها نباشه ها نه .
واسه اینکه من تنهایی یا با کس دیگه ای راه رفتنو
اونم زیر بارون تجربه نکنم .
که بعدا اگه زیر بارون باهاش نبودم ؛
دلم براش تنگ شه یادش بیفتم برم پیشش
تجریش ، نیروهوایی ، شهدا ، ولیعصر ، تئاتر شهر ،
کافه لمیز ، توپخونه ، سی تیر ! همه جا ..
دیگه همه جای تهران بهم گفته بود دوستت دارم .
جوری شده بود که از دلتنگیش تنهایی تو خیابونها
راه هم نمی تونستم برم .
تنهایی انگار یه چیزی کم بود ..
سر کلاسهام میبردمش ، سر تمرینهام
قرارهای کاریم ، لعنتی همه جا باهام بود .
هر روز وابستگیم بهش بیشتر میشد .
دیگه نمیتونستم خودمو بدون اون تصور کنم
همه زندگیم شده بود ! میفهمید چی میگم ؟
یه شب پیام داد گفت دارم برای همیشه از ایران میرم .
خندیدم گفتم خوبی ؟ گفت : نه ! گریه می کرد .
گفت : تهران ، فرودگاه امام ، دوستت دارم .
باشه ؟
بعد دیگه هیچی نگفت .
حالا پنج ساله بارون که میاد
هرجای شهر که میرم صدای دوستت دارمتو
بلند بلند تو گوشم میشنوم ؛
اما وقتی میخوام بیام پیشت نیستی .
I don't change, I just see things
differently now.
من تغییر نکردم، من فقط الان همه چیزو
متفاوت میبینم.