eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
46 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
آزمایش عملی پزشک برای مضرات الکل و درک نادرست بیمار روزی از یک پزشک دعوت کردند تا در جمع معتادان به الکل سخنرانی کند. پزشک قصد داشت عملا به افراد حاضر در آن جمع نشان دهد که نوشیدن الکل برای سلامتی بسیار مضر و خطرناک است. او دو لیوان برداشت. در یکی از لیوان ها آب مقطر و در لیوان دومی الکل ریخت. سپس یک کرم خاکی را در لیوان آب مقطر انداخت. کرم آرام آرام شنا کرد و خود را به سطح آب رساند. آنگاه یک کرم خاکی دیگر داخل لیوان محتوی الکل خالص انداخت. کرم پیش روی همه تکه تکه شد. پزشک رو به جمعیت کرد و پرسید چه نتیجه ای می توانند از این آزمایش بگیرند؟ یکی از حضار جواب داد: اگه الکل بخورید، کرم وارد معده شما نمی شه!! هنگامی که چیزی را، چه خوب و چه بد، باور داریم، سعی می کنیم به همه چیز از همان منظر نگاه کنیم. ما همان حرفی را می شنویم که خواهان شنیدنش هستیم و بر همان اساس نیز استنباط می کنیم، تا اینکه شکل عادت به خود بگیرد. مهم آن است که برای اتخاذ تصمیم عاقلانه، بر تمامی زوایای یک رخداد دقیق شویم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اولین نفری که شوخی در مصاحبه اسخدام را شروع کرد در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر ام آی تی پرسید: و برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟ مهندس گفت: حدود 75000 دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود! مدیر منابع انسانی گفت: خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطیلی، 14 روز تعطیلی با حقوق، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالای در اختیار، چیست؟ مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: شوخی می کنید؟ مدیر منابع انسانی گفت: بله ، اما اول تو شروع کردی! ------------- پی نوشت: در این داستان یکی از دو سوال مهم مصاحبه، سوژه داستان است: یکی از مهمترین سوالها در مصاحبه شغلی این سوال است که خودتان را معرفی کنید؟ یا به این صورت که: در یک جمله خودتان را چگونه توصیف می کنید؟ این سوال، معمولا سوال چالش برانگیزی است و معلوم نیست هدف اصلی از این سوال چیست؟! قطعا مهمترین هدف، ارزیابی مصاحبه شونده است و پاسخ بسیار محافظه کارانه برای آن لازم است. و سوال مهم دوم، همین سوال داستان است: چقدر حقوق و دستمزد می خواهید؟ این سوال هم باید پاسخی بسیار محافظه کارانه داشته باشد. حقوق درخواستی، در واقع ارزیابی شخص از خودش است، ولی ممکن است درخواست حقوق خیلی بالا یا خیلی پایین، نتیجه معکوس داشته باشد و لذا هوشیاری مصاحبه شونده را لازم دارد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
@Postchi1 ♦️️‍ مادر بزرگی داشتم که برای دیدار حضرت خضر، برنامه ای چهل روزه داشت. چهل روز، تاریک روشن سحر، بعد از نماز، خود را صفا می داد، جلوی خانه را آب و جارو می کرد، قدری گلاب به فضا می بخشید، و روز چهلم به انتظار می نشست. نخستین پیرمردی که می گذشت، برای مادربزرگ ، حضرت خضر بود. مادربزرگ از او چیز زیادی نمی خواست، چیز تازه ای نمی خواست، توقعی نداشت، و از روزگار با او به شکایت سخن نمی گفت. مادربزرگ، فقط، زیر لب می گفت: ای حضرت ! سلامت و شادی را در خانه ی ما حفاظت کن. مادر بزرگ ، غیرممکن را با مهربانی و خلوصش نه تنها ممکن بل بسیار آسان کرده بود. من ، بعدها که جوان شدم و مادربزرگ دیگر وجود نداشت ، تنها با یادآوری آن بوی گلاب سحر گاهی و آن عطر خاک آب خورده، خوشبختی را در حجمی بسیار عظیم احساس می کردم، می لرزیدم، و به یاد می آوردم که مادربزرگ، با کمک حضرت خضر، چقدر خوب می توانست شادی را به خانه ی ما بیاورد و در خانه ی ما نگه دارد. خوشبختی را ساده بگیریم ای دوست، ساده بگیریم. خوشبختی را ، تنها به مدد طهارت جسم و روح، در خانه ی کوچک مان نگه داریم. @Postchi1
داستان موذن زشت آوازی که در محله کافرستان بانگ نماز می داد شخصی بَد آواز که مصداق انکرالاصوات بود و سخت شیفتۀ صوتِ خود، در محلۀ کافران به گفتن اذان مشغول شد. وقتی مومنان مخلص صدای اذان او را شنیدند شتابان نزدِ او رفتند و خواهش کنان بدو گفتند: بیمِ آن داریم که اذانِ تو آن هم با این صدا، کفّارِ محله را بر ما بشوراند و فتنه ها انگیزد. محض رضای خدا اذان مگو! اما مؤذن سرسختی ورزید و همچنان به اذان گویی ادامه داد. مؤمنان مترصّد آشوب و غوغای کافران بودند که ناگهان دیدند که کافری با چهره ای خندان و سیمایی گشاده و هدایایی گرانبها سراغِ مؤذن را می گیرد و می گوید: این مؤذن خوش صدا کجاست؟! بدو گفتند تو را با آن موذن چه کار؟ گفت: دختری دارم که مدتها بود هوای مسلمانی به سرش زده بود و من از این بابت دچار اندوهی جانکاه شده بودم. نصیحت هیچ کس را نیز نمی پذیرفت. تا آنکه این موذن اذانِ خود را سر داد و برای همیشه مرا از غم و اندوه کُشنده رهانید! ماجرا از این قرار بود که وقتی صدای اذان او در معبدِ ما طنین افکند. دخترم گفت: این دیگر چه صدای ناهنجاری است که می شنوم؟ خواهرش گفت: این صدای اذانِ مسلمانان است. اما دخترم باور نکرد و از دیگری پرسید. او نیز همان جواب را داد. همین که دخترم مطمئن شد که آن صدای زشت، واقعاَ بانگِ اذان مسلمانان است از مسلمانی دلسرد شد و اخگر ایمان به اسلام در کانون قلبش خموش گشت و از آن لحظه است که من آسوده بال گشته ام و از بارِ گران غم و غصه رها شده ام و به شکرانۀ این رهایی، هدایایی را به جناب مؤذن تقدیم می دارم. [برگرفته از مثنوى معنوى مولوی، دفتر پنجم، ابیات 3367 تا 3389] مولوى در ادامه این حکایت مى گوید: ایمان بعضی از مسلمانان، همچون بانگ آن مؤذن است که اساس دین را سست مى کند و نامسلمانان را به اسلام بى رغبت و بى اعتنا مى کند. هست ایمانِ شما زَرق و مجاز راهزن، همچون که آن بانگِ نماز در این حکایت، مؤذنِ بدصدا تمثیل مؤمنانی است که قول و فعلشان با هم نمی خواند و موجب رنجیدگی دیگران می گردد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان و ریشۀ ضرب المثل: پنبه دزد، دست به ریشش می کشد تاجری بود که کارش خرید و فروش پنبه بود. پنبه های کشاورزان را می خرید، آن ها را بسته بندی کرده و به شهرهای مختلف می برد و می فروخت. کار و بار تاجر پنبه؛ به خاطر تلاش و فعالیت های زیاد؛ به اصطلاح سکه شده بود به طوری که پول و پلۀ زیادی به هم زده بود و بازرگانان دیگر؛ به جای رقابت سالم و تلاش بیشتر،؛ به او حسودی می کردند! یک روز یکی از بازرگان های رقیب، نقشه ای کشید و شبانه به انبار پنبه تاجر قصه ما، دستبرد زد! او برای این که کسی از کارش سر در نیاورد و رازش فاش نشود، به تنهایی این کار را انجام داد و شب تا صبح پنبه های تاجر بیچاره را از انبارش بیرون کشید و در زیرزمین خانه خودش انبار کرد. صبح که شد، به تاجر پنبه خبر دادند: چه نشسته ای که خانه خراب شده ای و دزد، دار و ندارت را برده است. تاجر با عجله و شتاب، به طرف انبارش رفت و دید: ای دل غافل! انبارش خالی است و تمام پنبه هایش به غارت رفته است. تاجر بیچاره با ناله و داد و فریاد کنان راه خانه قاضی را در پیش گرفت و پیش قاضی رفت. قصه دزدیده شدن پنبه هایش را برای قاضی تعریف کرد و گفت: به دادم برس که خانه خراب شدم. قاضی به مامورانش دستور داد به بازار بروند و برای پیدا کردن دزد، به پرس و جو بپردازند. مأموران رفتند و چند ساعتی بعد برگشتند، اما نه دزد را پیدا کرده بودند و نه پنبه های دزدیده شده را. قاضی وقتی گزارش مأمورانش را شنید، به آن ها گفت: به کسی مشکوک نشدید؟ ماموران گفتند: چرا بعضی ها درست جواب ما را نمی دادند، ما به آنها مشکوک شدیم. قاضی گفت: بروید آنها را بیاورید. ماموران رفتند و تعدادی از افراد را آوردند. قاضی تاجر پنبه را صدا کرد و گفت به کدام یک از این ها شک داری؟ تاجر پنبه گفت: به هیچ کدام. قاضی فکری کرد و گفت: ولی من دزد را شناختم! دزد بیچاره آن قدر دست پاچه بوده و عجله داشته که وقت نکرده جلو آیینه برود و پنبه ها را از سر و ریش خودش پاک کند. آن که پنبه به ریشش چسبیده، دزد است. ناگهان یکی از همان تاجرهای محترم دستگیر شده، دستش را به صورتش برد تا پنبه را پاک کند . قاضی گفت: دزد همین است! قاضی به ماموران دستور داد که بروند خانه و انبار آن تاجر؛ که دست به ریش برده بود؛ را بازرسی کنند. مدتی بعد ماموران خبر دادند که پنبه ها در زیر زمین خانه این تاجر انبار شده است. از آن به بعد، وقتی بخواهند بگویند که آدم خطا کار، یک جوری خودش را لو می دهد، این ضرب المثل (زبانزد) را به زبان می آورند و می گویند: پنبه دزد، دست به ریشش می کشد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
عاقبت وحشتناک فکر و حسرت گناه (داستان حمام منجاب) مردی در کنار درب خانه اش نشسته بود. بانوئى به حمام معروف «منجاب» مى رفت، ولى راه حمام را گم کرد، و از راه رفتن خسته شده بود، به اطراف نگاه مى کرد که چشمش به مردی افتاد، نزد او آمد و از او پرسید: حمام منجاب کجاست؟ آن مرد به خانه خود اشاره کرد و گفت: حمام منجاب همین جاست. آن بانو به خیال اینکه حمام همانجاست، به آن خانه وارد شد و آن مرد فورا درب خانه را بست و به سراغ او آمد و تقاضاى گناه کرد. زن دریافت که گرفتار مرد هوسباز شده است، حیله ای به ذهنش رسید و گفت: من هم کمال اشتیاق با تو بودن را دارم، ولى چون کثیف هستم و گرسنه، مقدارى عطر و غذا تهیه کن تا باهم بخوریم بعد در خدمتتان باشم! مرد قبول کرد و به خارج خانه رفت و عطر و غذا تهیه کرد و برگشت، زن را در خانه ندید، بسیار ناراحت شد و آرزوى گناه با آن زن در دلش ماند و همواره این جمله را مى خواند: این الطریق الى حمام منجاب؟ [چه شد آن زنى که خسته شده بود و مى پرسید راه حمام منجاب کجاست؟] مدتى از این ماجرا گذشت تا اینکه در بستر بیماری و سرانجام بستر مرگ افتاد، آشنایان به بالین او آمدند و او را به کلمه و عبارت «لا اله الا الله محمد رسول الله» تلقین مى کردند ولی او به جاى این ذکر، همان جمله مذکور خود را در حسرت آن زن مى خواند، و با این حال از دنیا رفت و عاقبت به شر شد! و این چنین است که سرانجام فکر و اندیشه گناه، عاقبت انسان را به خیر نمی کند و عاقبت به شر می شود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان و ریشه ضرب المثل: بیلش را پارو کرده(قسمت اول) گویند اگر کسی چهل روز متوالی و پشت سر هم جلو در خانه اش را آب و جارو کند، حضرت خضر(ع) به دیدنش می آید و آرزوهایش را برآورده می کند. سی و نه روز بود که مرد، هر روز صبح خیلی زود از خواب بیدار می شد و جلو در خانه اش را آب می پاشید و جارو می کرد. او از فقر و تنگدستی رنج می کشید، با خودش گفته بود اگر حضرت خضر را ببینم، به او می گویم که دلم می خواهد ثروتمند بشوم. مطمئن هستم که تمام بدبختی ها و گرفتاری هایم از فقر و بی پولی است! روز چهلم فرارسید. هنوز هوا تاریک و روشن بود که مشغول جارو کردن شد. کمی بعد متوجه شد مقداری خار و خاشاک آن طرف تر ریخته شده است. با خودش گفت: با این که آن آشغال ها جلو در خانه من نیست، بهتر آنجا را هم تمیز کنم. هرچه باشد امروز روز ملاقات من با حضرت خضر است، نباید جاهای دیگر هم کثیف باشد. مرد با این فکر، آب و جارو کردن را رها کرد و داخل خانه شد تا بیلی بیاورد و آشغال ها را بردارد. وقتی بیل به دست برمی گشت، همه فکر و ذهنش ملاقات با حضرت خضر بود و با این افکار مشغول جمع کردن آشغال ها و خار و خاشاک و برگ های درختان شد. در همان تاریک و روشن صبح، به ناگاه صدای پایی شنید و وقتی سرش را بلند کرد، دید پیرمردی به او نزدیک می شود. پیرمرد جلوتر که آمد سلام کرد. مرد جواب سلامش را داد. پیرمرد پرسید: صبح به این زودی اینجا چه کار می کنی؟ مرد جواب داد: دارم جلو خانه ام را آب و جارو می کنم. شنیده ام که اگر کسی چهل روز جلو درب خانه اش را آب و جارو کند، حضرت خضر به دیدنش می آید. آن پیرمرد پرسید: حالا برای چه می خواهی خضر را ببینی؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان و ریشه ضرب المثل: بیلش را پارو کرده(قسمت دوم وپایانی) مرد گفت: آرزویی دارم که می خواهم به او بگویم. پیرمرد گفت: چه آرزویی داری؟ فکر کن من خضر هستم، آرزویت را به من بگو. مرد نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم کارم نشو. اما آن پیرمرد مجددا تکرار کرد: حالا فکر کن که من خضر باشم. هر آرزویی داری بگو. مرد گفت: تو که خضر نیستی، خضر می تواند هر کاری را که از او بخواهی انجام بدهد. پیرمرد گفت: گفتم که، فکر کن من خضر باشم هر کاری را که می خواهی به من بگو شاید بتوانم برایت انجام بدهم. مرد که حال و حوصله جر و بحث کردن را نداشت، رو به پیرمرد کرد و گفت: اگر تو راست می گویی و حضرت خضر هستی، این بیلم را پارو کن، ببینم... پیرمرد نگاهی به آسمان کرد. زیر لب دعایی خواند و بعد نگاهی به بیل مرد بیچاره انداخت و رفت... اما مرد در یک چشم بهم زدن، دید بیلی که دستش بود، به پارو تبدیل شده است! حالا مرد بیچاره که به بیل پارو شده اش خیره شده بود، تازه فهمید که پیرمرد رهگذر، خود حضرت خضر بوده است. کاش با آن پیرمرد بیشتر حرف می زد و آرزوی اصلی و واقعی اش را می گفت... اما حضرت خضر رفته بود و اثری از او نبود و مرد بیچاره فهمید که فرصت گرانبها را از دست داده و زحماتش هدر رفته است. به پارو نگاه کرد و دید که جز در فصل زمستان به درد نمی خورد در حالی که از بیلش در تمام فصل ها می توانست استفاده کند! از آن به بعد به آدم ساده لوحی که برای رسیدن به هدفی تلاش کند، اما در آخرین لحظه به دلیل نادانی و سادگی، موفقیت و موقعیتش را از دست بدهد، می گویند بیلش را پارو کرده است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
سر سفره به بابام گفتم من دیگه میخوام مستقل شم. گفت دنگ غذات میشه 50 تومن، ترشی رو هم مهمون من بودی بزرگوار دستش تنگه وگرنه دوسم داره @mr_magico_o
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
وقتی چاقید و مانتوی جلو باز میپوشید @mr_magico_o
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
‌یه بار هم یکی ازدواج کرد و تو پروفایلش عکس دو نفره نگذاشت، فرداش طلاق گرفتن @mr_magico_o