eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان بی بی بانو شطیطه نیشابوری(قسمت دوم وپایانی) نقل است که ابو جعفر آن مال ناچیز را گرفت و سکه را برای نشان دار بودنش، مقداری کج کرد و در کیسه ای که سکه دیگران را ریخته بود انداخت و از خراسان به مدینه آمد. در آنجا پس از امتحانِ عبدالله اَفْطح (پسر امام صادق(ع) و مدّعی امامت پس از وی) دانست که او شایستگی مقام امامت را ندارد، لذا ناامیدانه از خانه او بیرون آمد، در این هنگام کودکی او را به خانه امام کاظم(ع) هدایت کرد. تا چشم حضرت بر او افتاد فرمود: ای اباجعفر! چرا ناامید هستی؟! به من روی کن که حجّت و ولّیِ خدا هستم. من سؤالات شما را دیروز جواب دادم، آنها را نزد من بیاور. ابوجعفر امانات مردم خراسان را بر حضرت عرضه کرد. اما امام(ع) هیچ کدام را قبول نکرد و فرمود: مال ما نیست، این ها را به صاحبانش بازگردان، اما امانتی نزد تو دارم از بانویی به نام شطیطه آن را جدا کن و به من بده. ابو جعفر کیسه را گشود و در صدد جستجوی سکه شطیطه برآمد آن سکه ها را روی هم می غلطاند تا آن را بیابد؛ امام، خودش آن را در میان نشان داد. امام کاظم(ع) یک درهم و پارچه شطیطه را برگرفت و مابقی اموال را برگرداند و روی به من کرده، فرمود: انّ الله لا یستحی من الحق [این عبارت دقیقا سخن بانو شطیطه بود که به ابوجعفر گفته بود]. سپس امام(ع) مبلغی [در حدود چهارصد درهم] را در یک کیسه چرمی به ابو جعفر داد و فرمود: ای اباجعفر! سلام مرا به شطیطه برسان و این کیسه پول و همچنین این قطعه پارچه را که قطعه ای از کفن من است را به او بده و بگو: آن را کفن خود قرار دهد که پنبه این پارچه از مزرعه خود ماست و خواهرم آن را رشته است و این مقدار از خالص مال ماست که برای خرج کفن و دفن جهت آن بانوی مؤمنه اختصاص می دهم. مقداری از این پول را تا وقتی زنده است مصرف کند و بقیه را جهت کفن و دفن بگذارد، ما اهل بیت، پول کفن و دفن و مهریه زنان و مصرف حج را از مال خالص و طاهر خود خرج می کنیم. هان! ای ابو جعفر! چون به نیشابور رسیدی، به فاصله ای کوتاه در حدود چند روز بعد از ورود تو، آن بانو از دنیا می رود و من قبل از دفن، برای نماز بر او حاضر خواهم شد. به آن هنگام که برای نماز بر جنازه او حاضر شوم تو مرا خواهی دید. سپس امام کاظم(ع) فرمودند: این اموال را به صاحبانشان برگردان و مُهر سؤالات را بگشای و ببین آیا جواب سؤالات را پیش از دیدن آنها داده ایم یا خیر؟! ابوجعفر محمد بن علی نیشابوری می گوید: به مُهرها نگاه کردم، آنها را دست نخورده دیدم و بعد از شکستِ مُهر و موم، دیدم پاسخ سؤالات داده شده است. هنگامی که نماینده نیشابوریان به خراسان بازگشت با تعجب دید کسانی که امام، اموالشان را نپذیرفته به مذهب فَطحیّه وارد شده اند، او می گوید: آنجا دریافتم که امام فرمود آن ها مال من نیست! امّا شطیطه همچنان بر مذهب حق خود باقی مانده بود. بانو شطیطه، چند روز پس از ورود من به نیشابور درگذشت، ما جنازه او را به صحرا بردیم، در جمعیت انبوهی که در بیابان برای نماز بر جنازه او حاضر بودند توجه داشتم تا امام(ع) را ببینم، ناگاه دیدم شتر سواری از جانب بیابان آمد، از شتر پیاده شد؛ در حالی که سر و صورت خود را پیچیده و پوشانیده بود؛ بر جنازه نماز گزارد، من نزدیک شدم تا ببینم، امام را شناختم که برگشت و بر شتر سوار شده در صفحه بیابان از نظر غایب شد! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان عابد بنی اسرائیل و درآویختن با ابلیس بهر دینار گویند: در بنی اسرائیل عابدی بود، شنید در آن نزدیکی درختی است که مردم آن را می پرستند! عابد در خشم شد و از بهر خدا و تعصب در دین تبر بر دوش نهاد و رفت که درخت را ببرد! ابلیس به صورت پیری بر او ظاهر شد و پرسید کجا می روی؟ گفت: برای بریدن فلان درخت ابلیس گفت: برو به کار عبادتت مشغول باش، تو را چه کار به این کار؟ عابد سخت بر او آویخت و او را بر زمین زد و بر سینه او بنشست. ابلیس گفت: دست از من بدار تا تو را سخنی نیکو گویم. دست از وی بداشت. ابلیس گفت: این کار، کار پیغمبران است نه تو! عابد گفت: من از این کار بازنگردم و دوباره با ابلیس دست به یقه شد و او را به زمین زد. بار سوم ابلیس گفت: تو مردی درویش هستی این کار را به دیگران واگذار، من روزی دو دینار زیر بالین تو گذارم که هم هزینه خود کنی و هم به دیگر عابدان دهی. عابد پیش خود گفت: یک دینار آن را صدقه دهم و دینار دیگر خود به کار برم و این کار بهتر از درخت برکندن است که مرا بدان نفرموده اند و من پیغمبر نیستم! دیگر روز دو دینار زیر بالین خود دید و برگرفت. تا روز سوم که هیچ دیناری بر بالین خود ندید. تبر برداشت و عازم بریدن درخت شد. ابلیس در راه رسید و به او گفت: ای مرد این کار، کار تو نیست و باهم در آویختند. ابلیس او را بر زمین زد و بر سینه او نشست. عابد پرسید: چه شد که آن دوبار من تو را بر زمین زدم و این بار درماندم؟ گفت: آن دوبار بهر خدا درآویختی و این بار بهر دینار! اول برای خدا به اخلاص آمدی و از جهت دین خدا خشم گرفتی، خداوند تو را نیرومند ساخت، اکنون بهر طمع خویش آمدی و از بهر دنیا خشم گرفتی و پیرو هوای نفس خود شدی، لاجرم ناتوان شدی. از محمد مصطفی(ص) پرسیدند اخلاص چیست؟ فرمود: اینکه گویی: پروردگار من خدای یگانه است، پس از آن، در آنچه مامور شدی پایمردی کنی. برگرفته از کتاب کشف الاسرار اثر خواجه عبداله انصاری بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
ساعت چنده ، آخرش به خواستگاری می رسد! مرد جوان : ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟ پیرمرد : معلومه که نه . - چرا آقا ... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟ - یه چیزایی کم میشه ... و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه. - ولی آقا آخه میشه!؟ به من بگین چه جوری؟؟ - ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟ - خوب ... آره امکان داره. - امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیش تر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی. - خوب ... آره این هم امکان داره. - یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور و ورا رد می شدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده. - آره ممکنه. - بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد. لبخندی بر لب مرد جوان نشست. - در این زمان هست که تو هی می خوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش می خوای باهات قرار بذاره و یا این که با هم برین سینما. مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد. - دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست می کنی که باهات ازدواج کنه. مرد جوان دوباره لبخند زد . - یه روزی هر دوتاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف می کنین و از من واسه عروسیتون اجازه می خواین - اوه بله ... حتما و تبسمی بر لبانش نشست. - پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت : من هیچ وقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه ... می فهمی؟ و با عصبانیت دور شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
پاره شدن بند کفش امام صادق(ع) امام صادق (ع) با بعضی از اصحاب برای تسلیت به خانه یکی از خویشاوندان می رفتند. در بین راه بند کفش امام صادق(ع) پاره شد به طوری که کفش به پابند نمی شد. امام کفش را به دست گرفت و پای برهنه به راه افتاد. ابن ابی یعفور - که از بزرگان صحابه آن حضرت بود فوراً کفش خویش را از پا در آورد، بند کفش را باز و دست خود را دراز کرد به طرف امام تا آن بند را بدهد به امام که امام با کفش برود و خودش با پای برهنه راه را طی کند. امام با حالت خشمناک روی خویش را از عبداله برگرداند و به هیچ وجه حاضر نشد آن را بپذیرد و فرمود: اگر یک سختی برای کسی پیش آید، خود آن شخص از همه به تحمل آن سختی اولی است. معنا ندارد که حادثه ای برای یک نفر پیش بیاید و دیگری متحمل رنج بشود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان زیبای مرد کور   روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود؛روی تابلو خوانده می شد:«من کور هستم،لطفا کمک کنید.» روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت،نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن رو برگرداند و اعلان دیگری را روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او انداخت و آن جا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته،بگوید بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد... مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خو انده میشد: امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم! @Magic_Tales
داستان و ریشۀ ضرب المثل: پنبه دزد، دست به ریشش می کشد تاجری بود که کارش خرید و فروش پنبه بود. پنبه های کشاورزان را می خرید، آن ها را بسته بندی کرده و به شهرهای مختلف می برد و می فروخت. کار و بار تاجر پنبه؛ به خاطر تلاش و فعالیت های زیاد؛ به اصطلاح سکه شده بود به طوری که پول و پلۀ زیادی به هم زده بود و بازرگانان دیگر؛ به جای رقابت سالم و تلاش بیشتر،؛ به او حسودی می کردند! یک روز یکی از بازرگان های رقیب، نقشه ای کشید و شبانه به انبار پنبه تاجر قصه ما، دستبرد زد! او برای این که کسی از کارش سر در نیاورد و رازش فاش نشود، به تنهایی این کار را انجام داد و شب تا صبح پنبه های تاجر بیچاره را از انبارش بیرون کشید و در زیرزمین خانه خودش انبار کرد. صبح که شد، به تاجر پنبه خبر دادند: چه نشسته ای که خانه خراب شده ای و دزد، دار و ندارت را برده است. تاجر با عجله و شتاب، به طرف انبارش رفت و دید: ای دل غافل! انبارش خالی است و تمام پنبه هایش به غارت رفته است. تاجر بیچاره با ناله و داد و فریاد کنان راه خانه قاضی را در پیش گرفت و پیش قاضی رفت. قصه دزدیده شدن پنبه هایش را برای قاضی تعریف کرد و گفت: به دادم برس که خانه خراب شدم. قاضی به مامورانش دستور داد به بازار بروند و برای پیدا کردن دزد، به پرس و جو بپردازند. مأموران رفتند و چند ساعتی بعد برگشتند، اما نه دزد را پیدا کرده بودند و نه پنبه های دزدیده شده را. قاضی وقتی گزارش مأمورانش را شنید، به آن ها گفت: به کسی مشکوک نشدید؟ ماموران گفتند: چرا بعضی ها درست جواب ما را نمی دادند، ما به آنها مشکوک شدیم. قاضی گفت: بروید آنها را بیاورید. ماموران رفتند و تعدادی از افراد را آوردند. قاضی تاجر پنبه را صدا کرد و گفت به کدام یک از این ها شک داری؟ تاجر پنبه گفت: به هیچ کدام. قاضی فکری کرد و گفت: ولی من دزد را شناختم! دزد بیچاره آن قدر دست پاچه بوده و عجله داشته که وقت نکرده جلو آیینه برود و پنبه ها را از سر و ریش خودش پاک کند. آن که پنبه به ریشش چسبیده، دزد است. ناگهان یکی از همان تاجرهای محترم دستگیر شده، دستش را به صورتش برد تا پنبه را پاک کند . قاضی گفت: دزد همین است! قاضی به ماموران دستور داد که بروند خانه و انبار آن تاجر؛ که دست به ریش برده بود؛ را بازرسی کنند. مدتی بعد ماموران خبر دادند که پنبه ها در زیر زمین خانه این تاجر انبار شده است. از آن به بعد، وقتی بخواهند بگویند که آدم خطا کار، یک جوری خودش را لو می دهد، این ضرب المثل (زبانزد) را به زبان می آورند و می گویند: پنبه دزد، دست به ریشش می کشد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
جوانی که از روی آب گذشت ولی واعظ نتوانست روزی واعظی به مردم که دور منبر او نشسته بودند گفت: هر کس دعا را از روی اخلاص بگوید، می تواند از روی آب بگذرد، مانند کسی که در خشکی راه می رود. جوانی ساده و پاک دل که خانه اش در خارج از شهر بود و هر روز می بایست از رودخانه می گذشت، در پای منبر بود. او چون این سخن از واعظ شنید، بسیار خوشحال شد. هنگام بازگشت به خانه؛ دعاگویان؛ پا بر روی آب نهاد و از رودخانه گذشت. روزهای بعد نیز کارش همین بود و در دل از واعظ بسیار سپاسگزاری می کرد. آرزو داشت که هدایت و ارشاد او را جبران کند. بنابراین تصمیم گرفت روزی واعظ را به منزل خویش دعوت کند، تا از او به شایستگی پذیرایی کرده و پاسخی مناسب به ارشاد او را بدهد. واعظ نیز دعوت جوان پاک دل را پذیرفت و با او به راه افتاد. چون به رودخانه رسیدند، جوان دعا گفت و پای بر آب نهاد و از روی آن گذشت. اما واعظ همچنان برجای خویش ایستاده بود و گام برنمی داشت. جوان گفت: ای بزرگوار! تو خود، این راه و روش را به ما آموختی و من از آن روز چنین می کنم، پس چرا اینک بر جای خود ایستاده ای، دعا را بگو و از روی آب گذر کن! واعظ، آهی کشید و گفت: حق، همان است که تو می گویی، اما دلی که تو داری، من ندارم! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فقط پول گلدان: زیبایی رایگان است مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت. زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد. بعضی ها بدون تزیین بودند ، اما بعضی ها هم طرح های ظریفی داشتند. زن قیمت گلدان ها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آن ها یکی است. او پرسید: چرا گلدان های نقش دار و گلدان های ساده یک قیمت هستند؟ چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیش تری برده است، همان پول گلدان ساده را می گیری؟ فروشنده گفت: من هنرمندم. قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صبور باش: خرد شدن دستهای بچه با ضربات چکش این داستانی حقیقی است که در این ایالت اتفاق افتاده. مردی از خانه بیرون آمد تا نگاهی به وانت نوی خود بیندازد و کیف کند. ناگهان با چشمانی حیرت زده پسر سه ساله خود را دید که شاد و شنگول با ضربات چکش، رنگ براق ماشین را نابود می کند. مرد به طرف پسرش دوید، او را از ماشین دور کرد و با چکش دست های پسر بچه را برای تنبیه او خرد و خمیر کرد. وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله فرزندش را به بیمارستان رساند . پزشکان نهایت سعی خود را کردند تا استخوان های له شده را نجات دهند... وقتی که کودک به هوش آمد و باند های دور دست هایش را دید با حالتی مظلوم پرسید: انگشتان من کی در میان؟ و پدر ...! دفعه دیگری که کسی پای شما را لگد کرد و یا خواستید از کسی انتقام بگیرید این داستان را به یاد آورید. قبل از آن که با کسی که دوستش می دارید صبر خود را از دست بدهید کمی فکر کنید. وانت را می شود تعمیر کرد . انگشتان شکسته و احساس آزرده را نمی توان ترمیم کرد. در بسیاری از موارد ما تفاوت بین شخص و عملکرد او را متوجه نمی شویم. ما فراموش می کنیم که بخشیدن با عظمت تر از انتقام گرفتن است. مردم اشتباه می کنند. ما هم مجاز هستیم که اشتباه کنیم. ولی تصمیمی که در حال عصبانیت می گیریم تا آخر عمر دامان ما را می گیرد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
باور ساندویچ فروش به کسادی بازار مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرده و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند. تا اینکه به مرور کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او می آمد به کمک او می پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است. بنابراین کم تر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales