eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
☯️ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺎ ماشین ﺷﺨﺼﯽ‌ﺍﺵ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺫﺍﻥ ﻇﻬﺮ ﺗﻮﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩ‌ﻫﺎﯼ بیرون ﺷﻬﺮ، ﺭﻭﯼ ﺗﭙﻪ‌ﺍﯼ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻫﻢ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭼﺮﺍ. ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺭﺳﺎﻧﺪ. ﺍﺯ ﺍﻭ پرسید ﭼﻪ چیز ﻣﻮﺟﺐ ﺷﺪﻩ ﺗﺎ ﻧﻤﺎﺯﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺩﺍ ﮐﻨﯽ؟ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻧﻢ ﻧﯽ می‌زنم ﺁﻧﻬﺎ ﮔﺮﺩ ﻣﻦ ﺟﻤﻊ می‌شوند. ﺣﺎﻝ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺪﺍ ﻣﻦ را صدا می‌زند ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺶ ﻧﺮﻭم ﺍﺯ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﺘﺮم. 📝از انچه بر دیگران گذشت‌‌، درست زیستن را بیاموزیم°';🕯;'`° بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
هدایت شده از حکایات مجیک🤌
بطری قرص های دارو و زوجی که عاشق هم بودند روزگاری زوجی زندگی می کردند که همدیگر را بسیار دوست داشتند و در واقع عاشق همدیگر بودند. بعد از مدت نسبتاً طولانی که از زندگی زناشویی سرشار از عشق آن دو می گذشت و پس از نذر و نیازهای فراوان، خداوند پسری به آنها داد. این داستان مربوط به زمانی است که فرزندشان حدودا دو ساله بود. روزی مرد، بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کارش دیر شده بود به همسرش گفت که درب شیشه بطری دارو را ببندد و آن را دور از دسترس بچه در قفسه قرار دهد و البته مادر پر مشغله نیز موضوع را فراموش کرد. پسر بچه کوچک، شیشه دارو را در وسط آشپزخانه دید و رنگ قرص ها، توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه قرص ها را خورد و دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادر سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده و بسیار ناراحت از غم از دست دادن فرزند، که البته برایش غیر قابل تحمل بود ولی از موضوع بدتری وحشت داشت و آن مواجه شدن با همسرش بعد از آن واقعه بود. وقتی شوهر از موضوع خبردار شد، پریشان حال و غمدیده؛ سریع خود را به بیمارستان رساند و دید که فرزندش از دنیا رفته است. عکس العمل او بسیار جالب و شاید عجیب بود. او رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد. فکر می کنید آن سه کلمه چه بودند؟ شوهر فقط گفت: عزیزم دوستت دارم! عکس العمل کاملا غیر منتظره شوهر، یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. بنابراین لزومی برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. به علاوه اگر خود او وقت می گذاشت و بطری دارو را سرجایش قرار می داد، هرگز آن اتفاق نمی افتاد، بنابر این هیچ دلیلی برای مقصر دانستن همسرش و یا ابراز آن وجود نداشت. مادر نیز تک فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت، دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود و البته آن، همان چیزی بود که شوهرش به وی هدیه داد و شاید بهترین تسکین بر دردهای مادر بود. گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک رخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم که باید کمی ملایمت و تعادل برای حفظ و حمایت از روابط انسانی داشته باشیم. خلاصه اینکه آیا نباید بخشیدن کسی را که دوست داریم، آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ لطفا داشته هایتان را گرامی بدارید، غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دیگران دو چندان نکنید. اگر هر کسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت. حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید، خواهید دید مشکلات آن چنان هم که شما می پندارید، حاد نیستند. اتفاقات گذشته بازگشت پذیر نیست و برگرداندن حوادث، محال است. پس زندگی تان را به خاطر آنها تلخ نکنید. والدین عزیز! کودکان می توانند درب خیلی از شیشه های قرص ها را در عرض چند ثانیه باز کنند! سالانه بیش از 50000 کودک به دلیل مسمومیت های تصادفی ناشی از دارو به اورژانس مراجعه می نمایند. لطفا موضوع را جدی بگیرید. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
داستان مردی که چهار پسر داشت و چهار فصل زندگی انسان مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود. پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند. پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و درهم پیچیده. پسر دوم گفت: نه... درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن . پسر سوم گفت: نه... درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین و با شکوه ترین صحنه ای بود که تا به امروز دیده ام. پسر چهارم گفت: نه... درخت بالغی بود پربار از میوه ها، پر از زندگی و زایش! مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان بر اساس یک فصل قضاوت کنید. همه حاصل آنچه هستند و لذا لذت، شوق و عشقی که از زندگی شان برمی آید فقط در انتها نمایان می شود. وقتی همه فصل ها آمده و رفته باشند! اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید! مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل، زیبایی و شادی تمام فصل های دیگر را نابود کند! زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبین؛ در راه های سخت پایداری کن. لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯️ عجولانه عمل نکنیم. در زمان هاي قديم در کشور هند يک مرد و يک زن زندگي مي کردند. اين خانواده هيچ وقت صاحب فرزندي نمي شدند؛ براي همين مرد تصميمي گرفت در يک صبح او به بازار رفت و يک ميمون خريد از آن پس شادي بر خانه حکم فرما شد زن و مرد ميمون را مثل فرزند خود دوست داشتند مدت ها گذشت تا اينکه مرد و زن صاحب يک بچه شدند و شادي آنها بيشتر شد. در يک روز زن براي خريد به روستا رفت؛ قبل از رفتنش به مرد گفت که هيچ وقت بچه را با ميمون تنها نگذارد؛ بعد از گفتن اين جمله زن به سمت روستا حرکت کرد بعد از رفتن زن، مرد مدتي از بچه و ميمون مواظبت کرد اما حوصله اش سر رفت. به همين خاطر براي قدم زدن به بيرون از خانه رفت در راه با چند نفر از دوستانش روبرو و گرم صحبت با آنها شد. براي همين بسیار دير به خانه برگشت. بعد از گذشت چند ساعت زن با يک سبد میوه به خانه برگشت؛ وقتي که وارد خانه شد، ميمون در حالي که غرق در خون بود به طرف او رفت؛ زن با ديدن او جيغ بلندي کشيد و سبد را روي سر ميمون انداخت و به سمت اتاق بچه دويد وقتي که به تخت بچه رسيد ديد که بچه به راحتي در تختش خوابيده، آن هم بدون هيچ زخمي. زن از اين اتفاق متعجب شده بود ناگهان چشمش به بدن مار بي جاني افتاد که شکمش پاره شده بود. زن که دليل خوني بودن بدن ميمون را فهميده بود به طرف در ورودي خانه دويد؛ در آنجا ميمون را ديد که بي جان روي زمين افتاده بود. ميمون به خاطر ضربه ي سختي که به سرش خورده بود مرده بود، زن به خاطر اينکه عجولانه دست به اينکار زده بود ناراحت شد او با چشمان اشک آلود خم شد و به ميمون نگاه کرد که دیگر ميمون مرده بود. کلیله و دمنه- میمون و بچه بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯️ در ماه رمضان چند جوان پیرمردی را دیدند که دور از چشم مردم، غذا میخورد. به او گفتند: ای پیرمرد مگر روزه نیستی؟ پیرمرد گفت: چرا روزه‌ام، اما آب و غذا میخورم. جوانان خندیدند و گفتند: واقعا؟ 🔹پیرمرد گفت: بله، دروغ نمیگویم، به کسی بد نگاه نمیکنم، کسی را مسخره نمیکنم، با کسی با دشنام سخن نمیگویم، کسی را آزرده نمیکنم، چشم به مال کسی ندارم و... ولی چون بیماری خاصی دارم متأسفانه نمیتوانم معده را هم روزه دارش کنم. 🔸بعد پیرمرد به جوانان گفت: آیا شما هم روزه هستید؟ یکی از جوانان در حالی که سرش را از خجالت پایین انداخته بود، به آرامی گفت: خیر ما فقط غذا نمیخوریم! 🔻ماه رمضان بر روزه‌دارن واقعی که چشم و دل و زبان و رفتار و کردارشان در خدمت خلق خداست، مبارکباد بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯️ شامت اینجا بخور دهن گیرت جای دیگه مردی بود که همراه خانواده اش مشغول خوردن شام بودند . نه قرار بود جایی بروند نه با کسی قول و قراری داشت . ناگهان صدای در بلند شد . مرد نگاهی به همسرش انداخت و گفت : کیست که این وقت شب در می زند؟ از جا بلند شد و رفت در خانه را باز کرد . یکی از همکارانش بود . سلام و علیکی با هم کردند و همکارش گفت : «شام خانه ی دخترم میهمانم، گفتم سر راه سری به تو بزنم و حالی بپرسم . مرد گفت : بفرمایید . همکارش گفت : بهتر است مزاحم نشوم مرد، باز هم تعارف کرد . همسر مرد گفت : میهمان حبیب خداست . سفره باز است بفرمایید با ما شام بخورید . مرد همکار گفت : نه نه اصلاً‌ مزاحم نمی شوم . مرد گفت : مثل یک دوست خوب بنشین و غذایت را بخور . همکارش گفت : می خواهم خانه دخترم بروم . شام آنجا دعوت شده ام . مرد گفت : شام را با ما بخورید و بعد به خانه دخترتان بروید . همکارش گفت : نه خیلی متشکرم، شام نمی خورم، فقط دو لقمه دهن گیره می خورم و ته بندی می کنم و شام را به خانه ی دخترم می روم . سپس مشغول خوردن غذا شد . مرد و افراد خانواده اش که انتظار داشتند او پس از خوردن یکی – دو لقمه، کنار بکشد و چیزی نخورد . همکار مرد به اندازه ی غذای دو نفر را جلو خودش کشید و با اشتها خورد . چهره ی بچه های صاحب خانه که گرسنه مانده بودند، دیدنی بود . غذا تمام شد همکار مرد گفت : دست شما درد نکند خانم! غذای خوشمزه ای پخته بودید . کاش خانه ی دخترم میهمان نبودم و یک شام درست و حسابی اینجا می خوردم . مرد صاحب خانه که از دست او عصبانی بودگفت : «بهتر است این دفعه شامت را اینجا بخوری و دهن گیره ات را خانه ی دخترت ....» از آن به بعد درباره ی کسی که در پذیرش دعوتی بیش از حد تعارف کند اما در عمل ملاحظه نکند می گویند : (این دفعه شامت را اینجا بخور و دهن گیره ات را جای دیگر) بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☯️ جوانی با دوچرخه اش به پیرزنی برخورد کرد، به جای عذرخواهی و کمک کردن به پیرزن شروع کرد به خندیدن و مسخره کردن، سپس راهش را ادامه داد و رفت، پیرزن صدایش زد و گفت: چیزی از تو افتاده است، جوان به سرعت برگشت و شروع به جستجو نمود، پیرزن به او گفت: مروت و مردانگی ات به زمین افتاد، هرگز آن را نخواهی یافت! "زندگی اگر خالی از ادب و احساس و احترام و اخلاق باشد، هیچ ارزشی ندارد" زندگی حکایت قدیمی کوهستان است! صدا می کنی و می شنوی، پس به نیکی صدا کن تا به نیکی به تو پاسخ دهد ... بدست آوردن مردانگی کار راحتی نیست ولی سخت سخت هم نیست فقط کافیه مرد باشی و مرد زندگی کنی 🌷به دیگران محبت کنیم 🌷باعث آزار و دل شکستگی دیگران نشویم 🌷حق مردم را پایمال نکنیم 🌷دست نیازمندان جامعه را بگیریم بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯️ دو باز شکاری✨ 🔶 پیرمردی بود که پس از پایان هر روزش از درد و ازسختیهایش مینالید،،، دوستی، از او پرسید: این همه درد چیست که از آن رنجوری؟؟ ▪️پیرمرد گفت: دو باز شکاری دارم، که باید آنها را رام کنم، دو تا خرگوش هم دارم که باید مواظب باشم، بیرون نروند، ▫️دوتا عقاب هم دارم که بایدآنهارا هدایت و تربیت کنم، ماری هم دارم که آنرا حبس کرده ام، شیری نیز دارم که همیشه، باید آنرا در قفسی آهنین، زندانی کنم، بیماری نیز دارم که باید از او مراقبت کنم،، و در خدمتش باشم،، ▪️مردگفت: چه مےگویی، آیا با من شوخی میکنی؟ مگر مےشود انسانی اینهمه حیوان را با هم در یکجا، جمع کند و مراقبت کند!!؟ پیرمرد گفت: شوخی نمےکنم، اما حقیقت تلخ و دردناکیست، 🔵 آن دو باز چشمان منند، که باید با تلاش وکوشش ازآنها مراقبت کنم،، 🔵 آن دو خرگوش پاهای منند، که باید مراقب باشم بسوی گناه کشیده نشوند، 🔵 آن دوعقاب نیز، دستان منند، که بایدآنها را به کارکردن، آموزش دهم تا خرج خودم و خرج دیگر برادران نیازمندم را مهیا کنم، 🔵 آن مار، زبان من است، که مدام باید آنرا دربند کنم تا مبادا کلام ناشایستی ازاو، سر بزند، 🔵 شیر، قلب من است که با وی همیشه درنبردم که مبادا،،کارهای شروری از وی سرزند، 🔵 و آن بیمار، جسم وجان من است، که محتاج هوشیاری، مراقبت و آگاهی من دارد، ✨این کار روزانه من است که اینچنین مرا رنجور کرده و امانم را بریده.😁 بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯️ ازماست که برماست درخت جوانی نزد درخت پیری رفت و گفت: «خبر داری که چیزی آمده که ما را می‌بُرد و از پایمان می‌اندازد؟» درخت پیر گفت: «برو ببین از ما هم چیزی همراه او هست؟» درخت جوان رفت و دید سری از آهن و دسته‌ای از چوب دارد. پس نزد درخت پیر برگشت و گفت: «سرش آهن و تنه‌اش چوب است.» درخت پیر آهی کشید و گفت: «از ماست که بر ماست.» بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯ گویند در گذشته دور، در جنگلی شیر حاکم جنگل بود و مشاور ارشدش روباه بود و خر هم نماینده ی حیوانات در دستگاه حاکم بود. با وجود ظلم سلطان و تایید خر و حیله روباه همه حیوانات، جنگل را رها کرده و فراری شدند، تا جایی که حاکم و نماینده و مشاورش هم تصمیم به رفتن گرفتند. در مسیر گاهگاهی خر گریزی میزد و علفی می خورد... روباه که زیاد گرسنه بود به شیر گفت اگر فکری نکنیم تو و من از گرسنگی می میریم و فقط خر زنده می ماند، زیرا او گیاه خوار است. شیر گفت: چه فکری داری؟ روباه گفت: خر را صدا بزن و بگو ما برای ادامه مسیر نیاز به رهبر داریم. و باید از روی شجره نامه در بین خود یکی را انتخاب کنیم و از دستوراتش پیروی کنیم. قطعا تو انتخاب میشوی و بعد دستور بده تا خر را بکشیم و بخوریم... شیر قبول کرد و خر را صدا زدند و جلسه تشکیل دادند، ابتدا شیر شجره نامه اش را خواند و فرمود: جد اندر جد من حاکم و سلطان بوده اند! و بعد روباه ضمن تایید گفته شیر گفت: من هم جد اندر جدم خدمتکار سلطان بوده اند، خر تا اندازه ای موضوع را فهمیده بود و دانست نقشه ی شومی در سر دارند گفت: من سواد ندارم شجره نامه ام زیر سمم نوشته شده، کدامتان باسواد هستین، آن را بخوانید. شیر فورا گفت: من باسوادم و رفت عقب خر تا زیر سمش را بخواند، خر فورا جفتک محکمی به دهان شیر زد و گردنش را شکست. روباه که ماجرا را دید رو به عقب پا به فرار گذاشت، خر او را صدا زد و گفت: بیا حالا که شیر کشته شده بقیه راه را باهم برویم. روباه گفت: نه من کار دارم، خر گفت چه کاری؟ گفت: می خواهم برگردم و قبر پدرم را پیدا کنم و هفت بار دورش بگردم و زیارتش کنم که مرا نفرستاد مدرسه تا با سواد شوم وگرنه الان بجای شیر گردن من شکسته بود. ‌‌‌‌‌ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
☯️ راننده ماشینی در دل شب راهش را گم کرد و بعد از مسافتی ناگهان ماشینش هم خاموش شد. همان جا شروع به شکایت از خدا کرد: خدایا پس تو داری اون بالا چکار میکنی؟و... در همین حال چون خسته بود خوابش برد، وقتی صبح از خواب بیدار شد از شکایت شب گذشته‌اش خیلی شرمنده شد. ماشینش دقیقا نزدیک یک پرتگاه خطرناک خاموش شده بود... همه ما امکان به خطا رفتن را داریم، پس اگر جایی دیدیم که کــارمان پیــش نمی‌رود، شکایت نکنیم، شایـد اگــر جلــوتر برویم پرتگاه باشد... بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales