نامهای پیرزن به خدا و کمک کارکنان پست (طنز)
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامه ایی به خدا!
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن.
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.
در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.
عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود:
نامه ایی به خدا! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم، چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی. البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
قسمت دوم و پایانی داستان هاروت و ماروت
هاروت و ماروت از پیغمبر معاصر خود، حضرت ادریس(ع) (حضرت سلیمان(ع) و حضرت نوح(ع) هم گفته شده) خواستند که براى آن ها دعا کند و در نتیجه دعاى حضرت، آن دو بین عذاب دنیوى و عذاب اخروى مخیّر شدند.
هاروت و ماروت در نهایت، عذاب دنیوى را اختیار کردند و در چاهى به نام بابل (در برخی افسانه ها نام کوه دماوند برده شده)[4] آویزان شدند و عذاب آن ها همچنان ادامه دارد. آن ها در آن چاه آویخته شده اند و از تشنگى زبانشان به در افتاده، ولى نمى توانند آب بخورند با این که بین آن ها و آب، فاصله اى به اندازه یک تیغ شمشیر است. و خداوند متعال دعایى را به آن ها در ثناى خویش تلقین کرده و آن ها آن دعا را مى خوانند و عذاب، براى آن ها آسان تر مى شود!
توضیحات داستان
همانطوریکه در ابتدا ذکر شد، این داستان نمی تواند صحیح باشد و افسانه سرایی بیش نیست! زیرا اولا کلا راویان این داستان، افراد و راویان غیر معتبر هستند و این مهمترین دلیل بر رد این داستان است.
اصولا فرشتگان بر اساس آیات قرآن و احادیث، فقط یک بار به خداوند اعتراض کردند که آن هم زمان خلقت آدم بود، که فرشتگان هنگام خلقت جمله إِنِّى أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ: من چیزى مى دانم که شما آن را نمى دانید را از خداوند متعال شنیده اند.
بحث ستاره زهره یا ناهید که در افسانه ذکر شده اصولا نمیتواند درست باشد چرا که خداوند در قرآن به این ستارگان و سیارات قسم یاد می کند و بدیهی است، گناهکاران نمی توانند مورد قسم قرار گیرند.
با استناد به آیات قرآن کریم و روایات نقل شده از ائمه اطهار (علیهم السلام) و نیز استدلال هاى عقلى، ثابت مى شود که هاروت و ماروت دو فرشته الهى بودند که مرتکب گناهى نشده اند و این افسانه ها اصولا از داستان های قوم بنی اسرائیل اخذ شده است. خوانندگان گرامی برای دریافت استدال افسانه بودن و غیر واقعی بودن این داستان، به کتاب ها و سایت های معتبر مراجعه نمایند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان هاروت و ماروت قسمت اول
اصل داستان واقعی
آنچه که مسلم است طبق آیه 102 سوره مبارکه بقره در قرآن، هاروت و ماروت، دو فرشته الهی بوده اند که خداوند آن ها را به شهر بابِل فرستاد.[1] داستان این بود که آنها به مردم سِحر آموختند تا از سحر جادوگران پرهیز کنند و آن را باطل نمایند و البته به هرکسی که چیزی در این باره می آموختند (آموزش سحر و جادو) به او تاکید می کردند:
«إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَکْفُرْ؛ ما، وسیله آزمایش تو هستیم، کافر نشو».
ولی گروهی از مردم با به کارگیری این آموزه ها، کافر شدند و به وسیله آن چه می آموختند بین زن و شوهر جدایی می انداختند!
افسانه هایی در باره دو فرشته هاروت و ماروت
شاید به دلیل وجود بحث سحر و جادو، در این مورد داستاسرایی ها و افسانه های گوناگونی ساخته شده و بعضی ها حتی دلیل نزول فرشتگان را هم با خرافات و افسانه در هم آمیخته اند. در یکی از این داستانها گفته شده زمانى که عصیان و نافرمانی بنى آدم افزون شد، فرشتگان به بنى آدم به دیده حقارت نظر افکندند و از عصیان بنى آدم، به محضر خداوند اعتراض کردند.
خداوند به ایشان گفت: اگر شما به جاى آدمیان بودید و قواى نفسانى آن ها را داشتید بهتر از ایشان رفتار نمى کردید. فرشتگان از خدا خواستار آزمایش شدند! و خداوند براى آزمایش، دو تن از آنان را به نام هاروت و ماروت به زمین فرستاد و به ایشان فرمان داد که از گناهان عظیم از جمله شرک و زنا و قتل نفس و باده نوشى خوددارى کنند.
چون فرشتگان به زمین آمدند به زودى فریفته زن زیبایى شدند و در حالِ عملِ نامشروع، گرفتار گردیدند و مزاحم [همسر زن] را کشتند. خداوند به فرشتگان فرمان داد که به حال هم جنسان خویش در زمین، نظر افکنند. فرشتگان ماجرا را دیدند و به حکمت خدا پى بردند.
برخی گفتند که وقتى هاروت و ماروت به زمین آمدند، زنى را دیدند که بسیار زیبارو بود (به نام زهره یا ناهید) و هاروت و ماروت، آن زن را به سوى خود خواندند و آن زن سه شرط در مقابل آن ها قرار داد و گفت: اگر مى خواهید که من از شما اطاعت کنم باید این کودک بى گناه را بکشید[2] یا این کلام خدا را بسوزانید (کتاب آسمانی آن دوره) و یا این شراب مست کننده را بخورید.
هاروت و ماروت از بین آن سه شرط، شراب خوردن را انتخاب کردند تا بعد از خوردن آن، توبه کنند(!) اما وقتى شراب خوردند، مست شدند و کودک را کشتند و کلام خدا را سوزاندند. سپس به زهره گفتند که ما هر سه شرط تو را انجام دادیم، تو نیز به فرمان ما عمل کن.[3]
زهره از آنها خواست که نام اعظم خدا را که با آن به زمین مى آیند و به آسمان باز مى گردند، را به او بیاموزند و آن ها آن اسم اعظم خداوند را نیز به او آموختند و او آن اسم اعظم خدا را خواند و به آسمان رفت و از آن ها اطاعت نکرد و به صورت ستاره (سیاره) زهره فعلى مسخ گردید.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان اسب اصیل زیبا و فریب کاری مرد ثروتمند برای تصاحب آن
سایت پندآموز داستانهای کوتاه پندآموز
اسب سفید زیبا
داستان شماره ۴٣٩ : داستان اسب اصیل زیبا و فریب کاری مرد ثروتمند برای تصاحب آن
گاهی ممکن است حرف و سخن آن چنان اثری بگذارد که حتی دزد از کار خود پیشمان شود
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند.
باد یه نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله ای باشم. روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می کرد، در حاشیه جاده ای دراز کشید. او می دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می کند.
همین اتفاق هم افتاد... مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا ناله کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده ام و نمی توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.
مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
مرد متوجه شد که گول بادیه نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می خواهم چیزی به تو بگویم.
بادیه نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.
مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن. برای هیچ کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی...
بادیه نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟!
مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده ای کنار جاده ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.
بادیه نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد.
برگرفته از کتاب بال هایی برای پرواز (نوشته: نوربرت لایتنر)
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
استاد با دو لیوان و داستان حقیقت درون آدمها
ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: به نظر ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟
ﻫﺮ ﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ، ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ.
ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ.
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ : ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ !
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ. ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻟﻮﮐﺲ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ، ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ. ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ، ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟
ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ!
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ؟ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ِ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ، ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ. افسوس که حقیقت درون انسانها دیر آشکار می شود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
📚 حکایت تنبل خانه شاه عباسی
✍شاه عباس کبیر یک روز گفت :
خدا را شکر! همه اصناف در مملکت ایران
به نوایی رسیدهاند و هیچ کس نیست که
بدون درآمد باشد.
سپس خطاب به مشاوران خود گفت:
همین طور است؟
همه سخن شاه را تایید کردند.
از نمایندگان اصناف پرسید،
آنها هم بر حرف شاه صحه گذاشتند.
و از تلاشهای شاه در آبادانی مملکت
تعریف کردند.
🔻اما وزیر عرض کرد:
قربانتان بشوم، فقط تنبلها هستند که
سرشان بی کلاه مانده.
شاه بلـافاصله دستور داد ؛
تا تنبلخانهای در اصفهان تاسیس شود
و به امور تنبلها بپردازد.
بودجهای نیز به این کار اختصاص داده شد.
کلنگ تنبلخانه بر زمین زده شد
و تنبلخانه مجللی و باشکوهی تاسیس شد.
تنبلها از سرتاسر مملکت در آن جای گرفتند
و زندگیشان از بودجه دولتی تامین شد.
🔻تعرفه بودجه تنبل خانه روز به روز
بیشتر میشد.
شاه گفت:
این همه پول برای تنبلخانه؟
عرض کردند:
بله. تعداد تنبلها زیاد شده،
و هر روز هم بیشتر از دیروز میشود!
شاه به صورت سرزده و با لباس مبدل به صورت ناشناس از تنبلخانه بازدید کرد.
دید تنبلها از در و دیوار بالا میروند
🔻و جای سوزن انداختن نیست.
شاه خودش را معرفی کرد.
هر چه گفتند:
شاه آمده، فایدهای نداشت،
آن قدر شلوغ بود که شاه هم نمیتوانست
داخل بشود. شاه دریافت که بسیاری از اینها تنبل نیستند،
خود را تنبل جا زدهاند تا مواجب بگیرند.
شاه به کاخ خود رفت
و مساله را به شور گذاشت.
مشاوران هر یک طرحی ارایه دادند
🔻تا تنبلها را از غیر تنبلها تشخیص بدهند ولی هیچ یکی از این طرحها عملی نبود.
سرانجام دلقک شاه گفت :
برای تشخیص تنبلهای حقیقی از تنبلنماها همه را به حمامی ببرند و منافذ
حمام را ببندند و آتش حمام را به تدریج
تند کنند،
تنبلنماها تاب حرارت را نمیآورند و از
حمام بیرون میروند و تنبلهای حقیقی
در حمام میمانند. شاه این تدبیر را پسندید
و آن را به اجرا درآورد.
🔻تنبلنماها یک به یک از حمام فرار کردند.
فقط دو نفر باقی ماندند که روی سنگهای سوزان کف حمام خوابیده بودند.
یکی ناله میکرد و میگفت:
آخ سوختم، آخ سوختم.
دیگری حال ناله و فریاد هم نداشت
گاهی با صدای ضعیف میگفت:
بگو رفیقم هم سوخت!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان گفتگوی پادشاه با پیرمرد بارکش و بدون گاری
هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد، در راه پیرمردی را دید که بار سنگینی از هیزم بر پشت حمل می کند و لنگان لنگان قدم بر می داشت و نفس نفس صدا می داد.
پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت: مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی می بری. هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن و سلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن.
پیرمرد خنده ای کرد و گفت: اعلی حضرت! این گونه هم که فکر می کنی فرمان در دست تو نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه می بینی؟
پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است.
پیرمرد: می دانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است ولی فقرش از من بیشتر است؟
پادشاه: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا او گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد هم که باید تحقیق کرد.
پیرمرد: اعلی حضرت! آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است. او گاری نداشت و هر شب گریه کودکانش مرا آزار می داد چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد. بارسنگین هیزم، با صدای خنده کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک می شود. آنچه به من فرمان می راند خنده کودکان است و آنچه تو فرمان می رانی گریه کودکان است!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستانی از دوران کمونیسم در شوروی و نبودن جوهر قرمز
یک داستان از دوران کمونیزم:
مردی از آلمان شرقی به سیبری فرستاده شد تا آن جا کار کند. این مرد می دانست که نامه هایش را سانسورچی ها می خوانند. به همین خاطر قراری با دوستانش گذاشت. گفت که اگر نامه ای که از من می گیرید به جوهر آبی نوشته شده باشد یعنی آن چه که من در نامه نوشته ام درست است. اگر با جوهر قرمز نوشته باشم نادرست.
بعد از یک ماه، دوستانش اولین نامه را از طرف وی دریافت کردند. همه متن با جوهر آبی نوشته شده بود. در متن نامه آمده بود:
همه چیز این جا عالی است. مغازه ها پر از غذاهای خوشمزه است. سینماها فیلم های خوب غربی پخش می کند. آپارتمان ها بزرگ و مجلل است. اما تنها چیزی که این جا نمی توان خرید، جوهر قرمز است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
ضرب المثل: به جای دادن ماهی، ماهیگیری یاد بدهید
این ضرب المثل قدیمی است، از آن ضرب المثل هایی که در همه فرهنگ ها و همه زمان ها کاربرد دارند؛ ضرب المثلی که همه ما آن را شنیده ایم و شاید هم بارها از آن استفاده کردیم: اگر می خواهید کسی را یک روز سیر کنید به او ماهی بدهید اما اگر قرار است برای همیشه ماهی داشته باشد، به او ماهیگیری یاد بدهید.
این رازی است که اگر در رشد شخصیت یک نفر رعایت شود، او را به فردی خودکفا تبدیل می کند؛ فردی که همیشه دستش روی زانوی خودش است و برای ایستادن به هیچ تکیه گاهی نیاز ندارد. رازی که می تواند از خانه های کوچک و بزرگ شهر ها شروع شود، از همان استقلالی که پدر و مادر به فرزندشان هدیه می دهند و توانایی های او را شکوفا می کند. استقلال عملی که می تواند در آینده بزرگسالی به داد فرزند برسد و او را از روزهای سخت عبور دهد.
این ضرب المثل قدیمی اما فقط مختص روزهای کودکی نیست و حتی بعد از شکل گرفتن شخصیت افراد، در روزهای بزرگسالی هم مصداق پیدا می کند، آن هم وقتی که افراد در محیطی قرار می گیرند که به آنها فرصت بروز استعدادهایشان را می دهد، فضایی که الهام بخش شان است و یادشان می دهد چطور یک کار را درست انجام دهند.
راز این ضرب المثل قدیمی، به دو طرف ماجرا بستگی دارد، به کسی که قرار است در نقش یک مربی، ماهی گرفتن را آموزش بدهد و کسی که قرار است آموزش ببیند؛ دو نفری که شانه به شانه هم می توانند جریان یک زندگی را عوض کنند و شرایط را تغییر بدهند.
این مسیر اما ساده نیست و پر از سختی است، سختی هایی که سر هر پیچ کمین کرده اند و ناگهان از راه می رسند و با خودشان ناامیدی به ارمغان می آورند، اما راز ماندگاری اینجا، یک چیز است، باور این که برای رسیدن به موفقیت نمی توان از هیچ مسیر میانبری گذشت، میانبرها هیچ وقت به هدف نمی رسند.
این رازی است که کارآفرین ها بهتر از هر کسی می دانند، کلیدی که درهای بسته زیادی را بدون داشتن چوب جادو به رویشان باز می کند، آنها پای هدف شان می ایستند، انتظار موفقیت یک شبه ندارند و کسب و کارشان را قدم به قدم جلو می برند تا برسند به مقصد و برگردند. پشت سرشان را نگاه کنند. به روزهایی که گذرانده و موانعی که پشت سر گذاشته اند. آنها می دانند که از دست دادن فرصت ها، یک روز به پرحسرت ترین اشتباه زندگی شان تبدیل می شود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
نشانه های زن و شوهر بودن (طنز تلخ)
زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند و آنها را خواستند و پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم.
ماموران مدرک خواستند، زن و مرد گفتند مدرک همراه نداریم.
ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید؟
زن و مرد گفتند: برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم:
اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند، ما دستهایمان از هم جداست!
دوم: آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند، ما رویمان به طرف دیگریست!
سوم آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن، با هم با احساس حرف می زنند، ما احساسی به هم نداریم!
چهارم آنکه آنها باهم بگو و بخند می کنند، می بینید که، ما غمگینیم!
پنجم: آنها چسبیده به هم راه می روند، اما یکی از ما جلوتر از دیگری می رود.
ششم آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند، ما هیچ نمی خوریم!
هفتم: آنها هنگام با هم بودن بهترین لباسهایشان را می پوشند اما ما لباسهای کهنه تنمان است.
هشتم :...
ماموران گفتند: خیلی خوب، بروید،... بروید!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales