داستان مردی که پسربچه را از غرق شدن نجات داد
روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آن قدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد.
ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد. آن مرد خسته و زخمی پسرک را به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت.
بعد از مدتی که هر دو آرام تر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم.
مرد در جواب گفت: احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
ابلیس و فرعون
گویند ابلیس، زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد، ابلیس به او گفت: آیا کسی می تواند این خوشه انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟
فرعون گفت: نه.
ابلیس با شیوه مخصوص خودش (جادوگری و سحر) آن خوشه انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد.
پس فرعون تعجب کرد و گفت: آفرین بر تو که استاد و ماهری.
ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی؟
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان ضرب المثل گربه را دم حجله کشتن
می دانید داستان ضرب المثل گربه را دم حجله کشتن چیست؟
می گویند در ایام قدیم دختری تندخو و بداخلاق وجود داشته که هیج کس حاضر به ازدواج با او نبوده است. پس از چندی پسری از اهالی شهامت به خرج می دهد و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند. بر خلاف نظر همه، او می گوید که میتواند دخترک را رام کند.
خلاصه پس از مراسم عروسی، عروس و داماد وارد حجله می شوند و....
چند دقیقه از زفاف که می گذرد پسرک احساس تشنگی می کند. گربه ای در اتاق وجود داشته از او می خواهد که آب بیاورد! چند بار تکرار می کند که ای گربه برو و برای من آب بیاور!
گربه بیچاره که از همه جا بی خبر بوده از جایش تکان نمی خورد تا اینکه مرد جوان چاقویش را از غلاف بیرون می کشد و سر از تن گربه جدا می کند.
سپس رو یه دختر می کند و می گوید برو آب بیار. خب معلومه دختر از ترس سریع میره آب میاره و این ضرب المثل از آن زمان رایج شد.
این ضرب المثل قدیمی و ریشه دار در مواقعی استفاده می شود که کسی بخواهد جذبه و قدرت خود را در همان اول کار نشان دهد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان ملانصرالدین و صدای پول به جای دود کباب
فقیری از کنار دکان کباب فروشی می گذشت. مرد کباب فروش گوشت ها را در سیخ ها کرده و به روی آتش نهاده باد می زد و بوی خوش گوشت سرخ شده در فضا پراکنده شده بود. بیچاره مرد فقیر چون گرسنه بود و پولی هم نداشت تا از کباب بخورد تکه نان خشکی را که در توبره داشت خارج کرده و بر روی دود کباب گرفته به دهان گذاشت.
او به همین ترتیب چند تکه نان خشک خورد و سپس به راه افتاد تا از آنجا برود ولی مرد کباب فروش به سرعت از دکان خارج شده دست وی را گرفت و گفت: کجا می روی پول دود کباب را که خورده ای بده.
از قضا ملانصرالدین از آنجا می گذشت جریان را دید و متوجه شد که مرد فقیر التماس و زاری می کند و تقاضا می نماید او را رها کنند. ولی مرد کباب فروش می خواست پول دودی را که وی خورده است بگیرد.
ملا دلش برای مرد فقیر سوخت و جلو رفته به کباب فروش گفت: این مرد را آزاد کن تا برود من پول دود کبابی را که او خورده است می دهم. کباب فروش قبول کرد و مرد فقیر را رها کرد.
ملا پس از رقتن فقیر چند سکه از جیبش خارج کرده و در حال که آنها را یکی پس از دیگری به روی زمین می انداخت به مرد کباب فروش گفت: بیا این هم صدای پول دودی که آن مرد خورده، بشمار و تحویل بگیر.
مرد کباب فروش با حیرت به ملا نگریست و گفت: این چه طرز پول دادن است مرد خدا؟
ملا همان طور که پول ها را بر زمین می انداخت تا صدایی از آنها بلند شود گفت: خوب جان من کسی که دود کباب و بوی آن را بفروشد و بخواهد برای آن پول بگیرد باید به جای پول صدای آن را تحویل بگیرد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان گوشه کج دیوار کاخ کسری انوشیروان ساسانی
گویند وقتی کارگزاران انوشیروان ساسانی در حال بنا کردن کاخ کسرا (کسری) بودند به او اطلاع دادند که برای پیشبرد کار ناچارند برخی از خانه هایی که در نقشه بارگاه ساسانی قرار گرفته اند را نیز به قیمتی مناسب خریداری و سپس ویران کنند تا دیوار کاخ از آنجا بگذرد، اما در این میان پیرزنی هست که در خانه ای گلی و محقر زندگی می کند و علیرغم آنکه حاضر شده ایم منزلش را به دهها برابر قیمت واقعی اش از او خریداری کنیم باز راضی نمی شود، چه باید کرد؟
انوشیروان گفت: از من نپرسید که چه باید کرد. خودتان بروید و بنا به رسم عدالت و روح جوانمردی که همه ما ایرانیان داریم با او رفتار کنید.
کسانی که از ویرانه های کاخ کسری (ایوان مداین) در کنار رودخانه دجله عراق دیدن کرده اند، حتما دیوار اصلی کاخ را هم دیده اند که در نقطه ای خاص به شکل عجیبی کج شده و پس از طی کردن مسیری اندک باز در خطی راست به جلو رفته است. این نقطه از دیوار همان جایی است که خانه پیرزن تنها بود و بنای کاخ را به احترام حقی که داشت کج ساختند تا خانه اش ویران نشود و تا روزی هم که زنده بود همسایه دیوار به دیوار پادشاه ماند.
از آن زمان صدها سال گذشته است اما دیوار کج کاخ کسری باقی مانده است، تا نشانه روح جوانمردی مردم ایران و عدل پادشاهانشان در عهد ساسانی باشد. دیوار کج کاخ کسری بر جای مانده است تا یادآور آن پیرزن تنها و نماد آزادگی مردم ساسانی و نشانه عدل و عدالت انوشیروان ساسانی باشد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
سه پیشنهاد برای زندگی از پرسه در حوالی زندگی
آن بالا که بودم، فقط سه پیشنهاد بود:
اول گفتند زنی از اهالی جورجیا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم. با یک کوروت کروکی جگری! تنها اشکال اش این بود که زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه می گرفت. قبول نکردم. راست اش تحمل اش را نداشتم.
بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند: پاریس، خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم. اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی کشته می شود گفتم حرف اش را هم نزنید.
بعد قرار شد کلودیا زنم باشد با دو پسر. قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم. توی دخمه ای عینهو قبر. اما کسی تصادف نکند. کسی سرطان نگیرد. قبول کردم.
حالا کلودیا - همین که کنارم ایستاده است - مدام می گوید خانه نور کافی ندارد، بچه ها کفش و لباس ندارند، یخچال خالی است. اما من اهمیتی نمی دهم. می دانم اوضاع می توانست بدتر از این هم باشد، با سرطان و تصادف. کلودیا اما این چیزها را نمی داند. بچه ها هم نمی دانند.
از کتاب : پرسه در حوالی زندگی، به روایت مصطفی مستور
*
پی نوشت: بعضی معتقد هستند که انسان در عالم ذر (zar) با اختیار کامل؛ نحوه زندگی و مراحل آن را؛ خود انتخاب کرده است. طبق آیات قرآنی خداوند از همه انسانها اقرار گرفته که آیا من پروردگار شما نیستم؟ و همه اذعان و اقرار کرده اند که بلی. این اقرار در عالم ذر اتفاق افتاده است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
❤️داستانی از عجایب آیت الکرسی❤️
✍«ابوبکر بن نوح» می گوید: پدرم نقل کرد:
دوستی در نهروان داشتم که یک روز برایم تعریف کرد که من عادت داشتم هر شب آیة الکرسی را می خواندم و بر در دکان و مغازه ام می دمیدم و با خیال راحت به منزلم می رفتم.
✨یک شب یادم رفت آیةالکرسی را به مغازه بخوانم، و به خانه رفتم و وقت خواب یادم آمد، از همان جا خواندم و به طرف مغازه ام دمیدم.
✨فردا صبح که به مغازه آمدم و در باز کردم، دیدم دزدی در مغازه آمده و هر چه در آنجا بوده جمع کرده، بعد متوجّه مردی شدم که در آنجا نشسته.
✨گفتم: تو که هستی و در اینجا چه کار داری؟
گفت: داد نزن من چیزی از تو نبرده ام، نگاه کن تمام متاع تو موجود است، من اینها را بستم و همینکه خواستم بردارم وببرم در مغازه را پیدا نمی کردم، تا اثاثها را زمین می گذاشتم در را نشان می کردم باز تا می خواستم ببرم دیوار می شد.
✨خلاصه شب را تا صبح به این بلا بسر بردم تا اینکه تو در را باز کردی، حالا اگر می توانی مرا عفو کن، زیرا من توبه کردم و چیزی هم از تو نبرده ام.
من هم دست از او برداشتم و خدا را شکر کردم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
قدرت باورها، داستان رکورد زنی ورزشکار وزنه بردار
در یک باشگاه بدن سازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری، از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد.
این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید، اما برای طراحان، این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند!
او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخود آگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این باور وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.
هر فردی خود را ارزیابی می کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید هستید، اما بیش از آنچه باور دارید می توانید انجام دهید.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
زنانی که باعث موفقیت شرکت بنز و صنعت خودروسازی شدند
صنعت خودروسازی جهان بدون شرکت بنز احتمالا راه دیگری را می پیمود و در وضعیت فعلی قرار نداشت و بنیانگذار شرکت بنز نیز احتمالا اگر مادر دیگری داشت، راه دیگری را پیموده بود. کارل فردریش بنز در سال 1844 به دنیا آمد. خانواده وی در آن زمان وضع مالی مناسبی نداشتند و به همین خاطر انتظار می رفت که فردریش نیز آینده چندان درخشانی در پیش نداشته باشد. به خصوص اینکه تنها زمانی که کارل 2 سال داشت پدرش در یک حادثه در خطوط راه آهن کشته می شود و مادرش به تنهایی سرپرستی وی را بر عهده می گیرد.
اما مادر کارل اصرار داشت که وی در بهترین وضعیت تحصیل کند. او به رغم مشکلات مالی، فردریش را به مدرسه ای خوب فرستاد و همواره به او تاکید می کرد که باید تلاش کند تا تحصیلات خود را به بهترین نحو ممکن پیش ببرد. البته فردریش نیز به گفته مادر خود عمل کرد به طوری که عملکرد تحصیلی درخشان او مورد توجه مسئولان مدرسه قرار گرفت.
او در 15 سالگی در امتحان ورودی رشته مکانیک دانشگاه کارلسروهه آلمان قبول شد و در سال 1864 در 19 سالگی تحصیل خود در دانشگاه را به اتمام رساند. علاقه او به مکانیک نیز به پدرش مربوط می شد چرا که پدر کارل در راه آهن کار می کرد و به همین خاطر نیز کارل اگر چه خاطره چندانی از پدرش به یاد نداشت اما به رشته مکانیک علاقه مند شد.
در دوران دانشجویی، زمانی که بنز با دوچرخه تردد می کرد، در مورد خودرویی که بدون اسب قادر به حرکت باشد می اندیشید. او پس از دوران تحصیل، برای سال ها در شرکت های مختلف از پل سازی گرفته تا شرکت تولید آهن فعالیت می کرد. اما ذهن او همواره به دنبال ایده هایی بود که در مورد اختراع خودرو داشت.
او در نهایت توانست موتوری گازوئیلی را برای خودرو طراحی کند. او در سال 1879 اختراع موتور گازوئیلی را ثبت کرد و 7 سال بعد یعنی در سال 1886 نخستین خودروی تولیدی خود را به ثبت رساند. از زمان اختراع موتور گازوئیلی تا اختراع خودرو، بنز راه سختی را طی کرد و با مشکلات بسیاری مواجه شد اما بالاخره توانست بر آن ها غلبه کند و تا زمان مرگش یعنی سال 1929، به ثروت و شهرت هنگفتی دست یابد.
البته مادر کارل فدریش بنز، تنها زن تاثیرگذار در زندگی او به حساب نمی آید، بلکه برتا رینگر که زمانی نامزد کارل محسوب می شد و بعدها با او ازدواج کرد نیز در دوره ای بحرانی از زندگی کارل فدریش به کمک وی آمد و با فروش جهیزیه اش، مشکلات مالی کارل بنز را حل و فصل کرد.
در واقع شاید همان قدر که بنز سواران امروز خود را مدیون کارل فردریش بنز می دانند، باید قدردان زنانی که در زندگی او حضور داشتند، یعنی مادر و همسرش نیز باشند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
نجات دلقک دربار فرعون از عذاب و غرق شدن
در دربار فرعون مصر، دلقکی هنرمند بود که فرعونیان، وزراء، وکلا و درباریان فرعون را می خنداند و باعث نشاط و تفریح فرعون می شد. روزى او آمد تا وارد دربار شود، مردى را با لباس و کفش معمولى، با چوب دستى دید که چهره اش به چوپانان مى ماند. تعجب کرد که چنین کسى، با وضعى که هیچ چیزش با دربار تناسب ندارد، اینجا براى چه کار آمده است؟
از مأمورین دربار سؤال کرد: او کیست؟
گفتند: موسى بن عمران (علیه السلام) است.
گفت: عجب، او با این وضعیت مى خواهد اعلىحضرت فرعون و اطرافیان او را به دین خودش در آورد؟
گفتند: بله.
این مرد دلقک و هنرپیشه، کمی حضرت موسى (علیه السلام) را ارزیابى کرد و به خانه خود برگشت. لباسى شبیه حضرت موسى (علیه السلام) را پوشید و چوب دستى شبیه چوب دستی او برداشت و خود را شبیه آن حضرت کرد و به دربار آمد.
گفت: به اعلیحضرت فرعون خبر بدهید که هنرپیشه دربار مى خواهد اداى این چوپان بیابانگردى؛ که مى گوید من پیغمبر هستم و از طرف خدا آمده ام؛ را در بیاورد!
گفتند: بیا.
آن مرد ادایى درآورد که آن روز فرعون و درباریان از روزهاى دیگر بیشتر خندیدند.
فرعون به او گفت: گاهى تو به لباس موسى در بیا و ما را از خستگى در بیاور.
از این داستان مدتى گذشت. به فرموده خدا در قرآن مجید، زمان غرق شدن فرعون و فرعونیان و نجات حضرت موسى علیه السلام و اهل ایمان رسید. خداوند به حضرت موسى (علیه السلام) فرمود: اى موسى! شبانه، اهل ایمان (مومنان) را بردار و به آب بزن. این ها مى فهمند که شما دارید مى روید. من آنها را حرکت مى دهم که به دنبال شما بیایند و وارد آب شوند.
و چنین شد که وقتی آخرین نفر از قوم حضرت موسى (علیه السلام) از رود نیل بیرون آمد، آخرین نفر از افراد فرعون به داخل رود نیل وارد شده و بعد آب به هم ریخت و همه فرعون و یارانش را خفه کرد.
آنها همه نابود شدند و حضرت موسى (علیه السلام) و اهل ایمان نجات پیدا کردند.
نکته تعجب برانگیز این بود که از جمله نجات یافتگان، آن هنرپیشه و دلقک دربار بود!
یاران پیامبر به حضرت موسى (علیه السلام) گفتند: او چرا غرق نشد؟! او که حقوق بگیر دربار بود و تو را مسخره مى کرد و آنان را می خنداند!
حضرت موسى (علیه السلام) از خدا پرسید، خطاب آمد که ای موسی! چون او در آن لباس ها و حرکاتش، خود را به بنده محبوب من شبیه می کرد، من او را به خاطر همین شباهت (شبیه کردن) نجات دادم.
منبع: پایگاه عرفان
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales