eitaa logo
کانال بستجی♨️
5هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
45 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
نجات دلقک دربار فرعون از عذاب‌ و غرق شدن در دربار فرعون مصر، دلقکی هنرمند بود که فرعونیان، وزراء، وکلا و درباریان فرعون را می خنداند و باعث نشاط و تفریح فرعون می شد. روزى او آمد تا وارد دربار شود، مردى را با لباس و کفش معمولى، با چوب دستى دید که چهره اش به چوپانان مى ماند. تعجب کرد که چنین کسى، با وضعى که هیچ چیزش با دربار تناسب ندارد، اینجا براى چه کار آمده است؟ از مأمورین دربار سؤال کرد: او کیست؟ گفتند: موسى بن عمران (علیه السلام) است. گفت: عجب، او با این وضعیت مى خواهد اعلىحضرت فرعون و اطرافیان او را به دین خودش در آورد؟ گفتند: بله. این مرد دلقک و هنرپیشه، کمی حضرت موسى (علیه السلام) را ارزیابى کرد و به خانه خود برگشت. لباسى شبیه حضرت موسى (علیه السلام) را پوشید و چوب دستى شبیه چوب دستی او برداشت و خود را شبیه آن حضرت کرد و به دربار آمد. گفت: به اعلیحضرت فرعون خبر بدهید که هنرپیشه دربار مى خواهد اداى این چوپان بیابانگردى؛ که مى گوید من پیغمبر هستم و از طرف خدا آمده ام؛ را در بیاورد! گفتند: بیا. آن مرد ادایى درآورد که آن روز فرعون و درباریان از روزهاى دیگر بیشتر خندیدند. فرعون به او گفت: گاهى تو به لباس موسى در بیا و ما را از خستگى در بیاور. از این داستان مدتى گذشت. به فرموده خدا در قرآن مجید، زمان غرق شدن فرعون و فرعونیان و نجات حضرت موسى علیه السلام و اهل ایمان رسید. خداوند به حضرت موسى (علیه السلام) فرمود: اى موسى! شبانه، اهل ایمان (مومنان) را بردار و به آب بزن. این ها مى فهمند که شما دارید مى روید. من آنها را حرکت مى دهم که به دنبال شما بیایند و وارد آب شوند. و چنین شد که وقتی آخرین نفر از قوم حضرت موسى (علیه السلام) از رود نیل بیرون آمد، آخرین نفر از افراد فرعون به داخل رود نیل وارد شده و بعد آب به هم ریخت و همه فرعون و یارانش را خفه کرد. آنها همه نابود شدند و حضرت موسى (علیه السلام) و اهل ایمان نجات پیدا کردند. نکته تعجب برانگیز این بود که از جمله نجات یافتگان، آن هنرپیشه و دلقک دربار بود! یاران پیامبر به حضرت موسى (علیه السلام) گفتند: او چرا غرق نشد؟! او که حقوق بگیر دربار بود و تو را مسخره مى کرد و آنان را می خنداند! حضرت موسى (علیه السلام) از خدا پرسید، خطاب آمد که ای موسی! چون او در آن لباس ها و حرکاتش، خود را به بنده محبوب من شبیه می کرد، من او را به خاطر همین شباهت (شبیه کردن) نجات دادم. منبع: پایگاه عرفان بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حکایت ضرب المثل راه بزن راه خدا هم ببین قسمت دوم بازرگانی را پیش آورد و تیغ برکشید که بازرگان را گردن بزند. آن جوان تائب پیش دستی کرده، تیغی بر کمر آن عیار همراه زد و او را به دو نیمه کرد و جوان تائب دست آن نه کس را که عمر ایشان باقی بود گشوده از برای رضای خدا آزاد کرد و گفت: پیر من فرموده، راه بزن راه خدا هم ببین. اگر با این راهزنان بر کار می باشم؛ اما از جمله ایشان نیستم. من شما را از برای رضای خدا آزاد کردم و اجر آن را از خدا می خواهم. آن مرد بازرگان گفت: از برای رضای خدا نیکی کرده ای و نُه کس را خلاص کردی ما حق مروت تو را هرگز فراموش نکنیم و بدان که مرا خواجه فلان نام است در بصره و در فلان محله خانه دارم و مرا حق تعالی مال و نعمت بسیار داده، الحال بدان که در این کاروان خر سیاه مصری مال من هست که خیلی جَلد و تُند می باشد و پالان آن فلان رنگ است و فلان نشان دارد، هزار دینار زر سرخ و جواهر قیمتی که چند برابر با تمام مال این قافله ارزش دارد در خریطه[5] سفیدی است که در میان پالان آن خر تعبیه شده، اگر تو را از آن مال حرام ندهند، سعی کن تا آن خر را به چنگ آوری که مدت ها تو و فرزندان تو را بس باشد. پس ایشان راه بی راهه گرفته و به در رفتند. آن جوان با تیغ برهنه پیش مهتر دزدان آمده و شمشیر را به زمین زد و اظهار ندامت کرد! امیر عیاران گفت: سهل باشد حالا تو را از این مال ها نصیب خواهیم داد. تا مال را قسمت کردند صبح شد. آن جوان همان درازگوش را دید که در صحرا می چرد. گفت: ای امیر آن درازگوش را به من بدهید که برای پسرم سوغات ببرم؟ گفت: بسیار خوب برو بگیر و سوار شو، جوان وضو گرفته نماز صبح به جا آورد و شکر خدا کرد و خر را برداشته و به منزل خود رفت. عیالاتش همه شاد شدند. جوان پالان خر را به درون خانه برده و بشکافت. در آن خریطه زر و جواهر قیمتی چندی دید، و چون دید قیمت جواهر و زر سرخ مبلغ کلی می شود، با خود گفت: این مال و زر مرا حلال نخواهد بود. باید این امانت را در بصره پیش بازرگان برم و هر چه او با دست خود و رضای خود به من بدهد مرا حلال خواهد بود پس هیچ تصرف نکرد و همچنان در پالان پنهان نمود و بر خر سوار شد و راه بصره پیش گرفت. چون به بصره رسید نام و نشان بازرگان پرسید و نزد او رفت. چون تاجر او را دید در بغل گرفته ببوسید و او را به درون خانه برد و حال یکدیگر معلوم کردند. جوان گفت: امانتی شما را آورده ام! بازرگان گفت: حرفی که گفته ام از گفته خود برنگردم. پس بازرگان چند روزی او را مهمان کرده و از آن زر و جواهر هیچ تصرف ننمود و گفت: بر تو حلال و برو تصرف کن. جوان روانه خانه خود گردید و با کمال خوشحالی به سوی اهل و عیال خود آمد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
حکایت ضرب المثل راه بزن راه خدا هم ببین قسمت اول گویند مردی بودی کارش همیشه دزدی و راهزنی بود، با این روش مال به دست می آورد و خرج می کرد تا شبی با خود فکری کرد و ندامت با خود در دل آورد. از آن عمل پشیمان گشت و گفت: مرگ حق است آخر همه را بباید مُرد و کار به آخرت بباید برد. چون روز شد، به خدمت شیخی رفت که مردی پرهیزکار بود و حال خود را به او باز گفت. شیخ او را به پند و موعظه از راهزنی توبه داد و مدتی به صلاح و عفاف گذرانید. چون کسب و پیشه نداشت و هنری نمی دانست، پریشان گشته، عیالش بی برگ و نوا ماندند و سه روز در فاقه بودند که چیزی نخوردند و عیالاتش[1] بی طاقت گشتند، گفتند: ای مرد! الحال مردار به ما حلال گشته آدمی را سد رمق لازم است. ما را چه باید کرد که دیگر صبر و تحمل نمانده، فکری در این باب باید بکنی. پس آن مرد پیش شیخ رفت و حال خود باز گفت و احوال فرزندان بیان کرد. شیخ گفت: تو به خدا بازگشت کرده ای. اگر تو دیگر عزم این کار می کنی باری از من یک مثل بشنو که راه بزن، راه خدا هم ببین. مرد این را از شیخ شنید به خانه خود رفت و با عیالات خود گفت: غم مخورید که امشب بر سر کار خود می روم. فرزندان او شاد شدند و آن مرد آن شب از روی اخلاص مناجات می کرد که خدایا تو می دانی که کسب و پیشه ای ندارم حال من بر تو ظاهر است، اما رضای تو از دست ندهم. چون روز شد آن مرد برخاست به میان همان عیاران[2] رفت و حال باز گفت. دزدان شاد شدند و چون آن مرد شجاع و زبردست بود او را عزت کردند و لباس عیاران پوشید. ناگاه جاسوس ایشان خبر آورد که قافله عظیمی از هند می آید و مال بسیار همراه دارد. عیاران گفتند: قدم این مرد مبارک است. آن مرد را پیشرو نموده و چون پاسی از شب گذشت، دور قافله را گرفتند. جنگ در گرفت و جمعی کشته و جمعی را دستگیر کردند. سردار قافله باشی را با چند تن دیگر از تجار، دست بسته نگاه داشتند و مال و اسباب را جمع کرده و آن چند تن را دست بسته پیش سردار و مهتر[3] عیّاران آوردند. مهتر آن جوان را طلبید (که شیخ او را نصیحت کرده بود) و گفت: ای جوان پدرت سردار ما بود و می گفت کسانی را که اموالشان را دزدیده باشیم نباید زنده گذاشت که هزار مفسده به هم می رساند. جوان گفت: من توبه کرده ام که بی مروتی و بی رحمی نکنم. سردار گفت: اگر که از این مال حصّه[4] می خواهی این است که با تو گفتم. لاعلاج برخاست و تیغ در دست گرفته آن ده کس را برداشت و پاره ای راه که رفت یک عیار دیگر با او رفیق شده و آن ده کس را به کناری بردند. آن عیار همراه او، یکی را گردن زد و در چاه انداخت. آن جوان تائب را دل بسوخت و نصیحت شیخ را در آنجا به خاطر آورد. پس آن عیّار، یکی دیگر را پیش آورد که گردن بزند و با آن جوان گفت: یکی را هم تو گردن بزن. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
شبکه تولید ثروت مهمتر از اختراع ادیسون، بیل گیتس و... رابرت کیوساکی خیلی جالب اشاره می کند: اغلب مردم از ادیسون به عنوان مخترع لامپ یاد می کنند! اما این درست نیست. ادیسون لامپ را اختراع نکرد. بلکه آن را بهتر و عالی تر کرد. حتی راهی برای تولید ثروت از آن پیدا کرد. ادیسون بعد از آنکه مدرسه را رها کرد، آب نبات و مجله در قطارها می فروخت. طولی نکشید که روزنامه خودش را راه انداخت و ظرف یک سال گروهی از پسران برای فروش و آبنات و روزنامه اش اجیر کرد. از کارمندی به صاحب شرکت تبدیل شد. ادیسون جوان، بدون استراحت روزنامه می فروخت و با آموختن ارسال و دریافت کد مورس، به عنوان تلگرافچی مشغول به کار شد. او در حین کار متوجه موفقیت اختراع تلگراف شد که سیمی از خطوط تیرهای برق، افراد فنی و ایستگاههای رله بود. این قدرت شبکه بود. نبوغ اصلی ادیسون، ایجاد شرکتی متشکل از سیمهای برق است که با روشن شدن لامپ در جامعه نفوذ پیدا کرد. شرکتی که او تاسیس کرد ثروت او را چند میلیونی کرد. این شرکت جنرال الکتریک نام داشت. بنابراین لامپ برق شرکت ادیسون را انقلابی نکرد. بلکه استفاده از سیمهای برق و ایستگاههای رله برای روشن کردن برق بود که انقلابی به پا کرد. این قدرت شبکه است. ثروتمندترین افراد در جهان شبکه ایجاد می کنند و دیگران به دنبال کار می گردند. بیل گیتس کامپیوتر تولید نکرد، بلکه سیستم عامل آن را طراحی کرد که رایانه را فعال می سازد. جف بزوس کتاب چاپ نکرد بلکه شبکه آمازون را برای فروش کتاب ایجاد کرد. قدرت در اختراع نیست! بلکه در شبکه هست! اگر می خواهید ثروتمند شوید باید بهترین راهبرد برای تشکیل شبکه ای قوی، زنده و رو به رشد پیدا کنید. شبکه تولید ثروت شما چیست؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان ضرب المثل از چاله در آمدن و به چاه افتادن شیخ اجل سعدی در گلستان چنین حکایت می کند : در بیابان اسیر کفار شدم و آن ها مرا به کار گل وادار کردند. روزی یکی از حاکمان حلب که سابقه دوستی بین ما بود، از آن جا عبور کرد و مرا شناخت و به ده دینار مرا از دست دشمنان خلاص کرد و به حلب برد و دختر خود را با مهریه صد دینار به عقد من درآورد. دختر ستیزه جو و بدخو بود. روزی به من گفت: تو آن کسی هستی که پدر من به ده دینار آزادت کرد و من گفتم: آری به ده دینار آزاد کرد و به صد دینار به دام تو گرفتارم کرد. حالا هر گاه کسی از حالی به حال بدتر از آن گرفتار شود این مثل حکایت حالش می شود و گویند از چاله به چاه افتاده است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
حس مشترک پسرک و پیرمرد پسرک گفت: گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد. پیرمرد گفت: من هم همینطور. پسرک آرام نجوا کرد: من شلوارم را خیس می کنم. پیرمرد خندید و گفت: من هم همینطور. پسرک گفت: من خیلی گریه می کنم. پیرمرد سری تکان داد و گفت: من هم همین طور، اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد : آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند. بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد: می فهمم چه حسی داری... می فهمم...! ------------ پی نوشت: پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها معادنی هستند که ذخایر ارزشمندی از اطلاعات، تجربه، اندرز، استعداد و مهارت در وجودشان نهفته است. پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها با سپری کردن اوقات خود در کنار نوه هایشان نه تنها می توانند مهارت های خود را به آنان آموزش دهند، بلکه فرصتی به دست می آورند تا با آنها صحبت کنند، به حرف هایشان گوش دهند، آنها را نصیحت کنند و تجربیات و اعتقادات خود را با آنها در میان گذارند. یکی از بهترین راه های آموزش به بچه ها نشان دادن نمونه های عملی به آنان است. بیشتر بچه ها بسیار تیزبین هستند و هرچه بزرگترها انجام می دهند تقلید می کنند. رفتار مناسب و درخور با بزرگترها و رعایت اصول اخلاقی صحیح در ارتباط با آنها، بهترین آموزش برای فرزندان است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
عاشق دختر و معرفی خواهرش دختری در راه می رفت که پسری او را دید و دنبال او روان شد. دختر پرسید که چرا پس من می آیی؟ پسر گفت: بر تو عاشق شده ام. دختر گفت : بر من چه عاشق شده ای، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید، برو و بر او عاشق شو. پسر از آنجا برگشت و دختری بدصورت دید، بسیار ناخوش گردید و باز نزد دختر رفت و گفت: چرا دروغ گفتی؟ دختر گفت : تو راست نگفتی. اگر عاشق من بودی، پیش دیگری چرا رفتی؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
حس مشترک پسرک و پیرمرد پسرک گفت: گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد. پیرمرد گفت: من هم همینطور. پسرک آرام نجوا کرد: من شلوارم را خیس می کنم. پیرمرد خندید و گفت: من هم همینطور. پسرک گفت: من خیلی گریه می کنم. پیرمرد سری تکان داد و گفت: من هم همین طور، اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد : آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند. بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد: می فهمم چه حسی داری... می فهمم...! ------------ پی نوشت: پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها معادنی هستند که ذخایر ارزشمندی از اطلاعات، تجربه، اندرز، استعداد و مهارت در وجودشان نهفته است. پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها با سپری کردن اوقات خود در کنار نوه هایشان نه تنها می توانند مهارت های خود را به آنان آموزش دهند، بلکه فرصتی به دست می آورند تا با آنها صحبت کنند، به حرف هایشان گوش دهند، آنها را نصیحت کنند و تجربیات و اعتقادات خود را با آنها در میان گذارند. یکی از بهترین راه های آموزش به بچه ها نشان دادن نمونه های عملی به آنان است. بیشتر بچه ها بسیار تیزبین هستند و هرچه بزرگترها انجام می دهند تقلید می کنند. رفتار مناسب و درخور با بزرگترها و رعایت اصول اخلاقی صحیح در ارتباط با آنها، بهترین آموزش برای فرزندان است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قصاص قاتل در زمان کوروش و وفای به عهد و پیمان ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻗﺘﻞ ﻧﺰﺩ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻗﺼﺎﺹ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻗاﺗﻞ ﺍﺯ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺘﯽ ﻣﻬﻢ ﺩﺭ ﻗﺒﺎﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﮐﺮﺩ. ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ؟ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻧﻤﻮﺩ: ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ. ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺳﭙﻬﺴﺎﻻﺭ ﺁﺭﺍﺩ ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﻣﯿ ﮑﻨﯽ؟ ﺁﺭﺍﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ: ﺑﻠﻪ ﺳﺮﻭﺭﻡ. ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﻭ ﺭﺍ نمی شناسی ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ ﺣﮑﻢ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺍﺟﺮﺍ می کنیم. ﺁﺭﺍﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ : ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ می کنم. ﻗﺎﺗﻞ ﺭﻓﺖ، ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺁﺭﺍﺩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﺑﺮ ﺍﻭ ﺍﺟﺮﺍ ﻧﺸﻮﺩ. ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺩﺭ حالی که ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺟﻼﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ. ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﺩﺭ حالی که می توﺍﻧﺴﺘﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ؟ ﻗﺎﺗﻞ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ. ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺧﯿﺮ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﯿﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﻧﯿﺰ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻣﺎ نیز ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﺯﯾﺮﺍ می ترسیم ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان دزدی در بانک و پولی که گیر رئیس بانک آمد در یک دزدی بانک در یکی از ایالات آمریکا، دزد فریاد کشید: همه افراد حاضر در بانک، حرکت نکنید، پول مال دولت است و زندگی به شما تعلق دارد . بنابراین همه در بانک، با شنیدن استدلال دزد، به آرامی روی زمین دراز کشیدند. این شیوه تغییر تفکر نام دارد، تغییر شیوه معمولی فکر کردن. هنگامی که دزدان بانک به خانه رسیدند، جوانی که (مدرک لیسانس اداره کردن تجارت داشت) به دزد پیرتر (که تنها شش کلاس سواد داشت) گفت برادر بزرگتر، بیا تا بشماریم چقدر بدست آورده ایم دزد پیرتر با تعجب گفت: تو چقدر احمق هستی، این همه پول شمردن زمان بسیار زیادی خواهد برد. امشب تلویزیون ها در خبرها خواهند گفت ما چقدر از بانک دزدیده ایم این را می گویند: تجربه . این روز ها، تجربه مهم تر از ورقه کاغذ هایی است که به رخ کشیده می شود! پس از آنکه دزدان بانک را ترک کردند، مدیر بانک به رییس خودش گفت، فوری به پلیس خبر بدهید. اما رییس اش پاسخ داد: تامل کن! بگذار ما خودمان هم ده میلیون از بانک برای خودمان برداریم و به آن ۷۰ میلیون که از بانک ناپدید کرده بودیم، بیافزاییم این را می گویند با موج شنا کردن ! پرده پوشی به وضعیت غیرقابل باوری به نفع خودت! رییس کل می گوید: بسیار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدی بشود این را می گویند کشتن کسالت . شادی شخصی از انجام وظیفه مهمتر می شود. روز بعد، تلویزیون اعلام می کند ۱۰۰ میلیون دلار از بانک دزدیده شده است. دزدها پولها را شمردند و دوباره شمردند اما آنها نتوانسته بودند بیشتر از ۲۰ میلیون بدست آورند. دزدان بسیار عصبانی و شاکی بودند: ما زندگی و جان خود را گذاشتیم و تنها ۲۰ میلیون گیرمان آمد. اما روسای بانک ۸۰ میلیون را در یک بشکن بدست آوردند. انگار بهتر است انسان درس خوانده باشد تا اینکه دزد بشود این را می گویند؛ دانش به اندازه طلا ارزش دارد. رییس بانک با خوشحالی می خندید زیرا او ضرر خودش در سهام این بانک را در این دزدی پوشش داده بود. این را می گویند؛ موقعیت شناسی جسارت را به خطر ترجیح دادن. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales