با یه عالمه تاخیر شب ممبرای گل بخیر:))) ✨
ببخشید امشب هم ناخوش احوال بودم هم دستم بند بود💆🏻♀🤍
- هر موقع میدید منُ خنده روی لبم بود ؛ یه روز بهم گفت خوشبحالت !
یه دلِ بی غم اگه تو این دنیا باشه ؛ اونم دلِ توعه . .
گفت آخه مگه تو قاطیِ این آدما زندگی
نمیکنی ؟! بگو ببینم تا حالا طعم درد رو چشیدی ؟ دلت شکسته ، بغض کردی؟
غصه خوردی ؟ تا حالا زمین خوردی کسی نباشه دستتو بگیره ؟ نامردی در حقت کردن ؟ اصلاً عاشق شدی بعد ولت کنه بِره دنیا رو سرت خراب شه ؟
یه نگاه بهش کردم ُخندیدم . . .
گفت لعنتی جواب سوال منُ بده ، باز که میخندی !
زل زدم تو چشماشُ گفتم :
تجربهیِ تلخ ُشکستُ بغضُ دردُ همهی اینایی که گفتی رو همه دارن . .
منتهی یکی فریادشون میزنه ؛ یکی قایمشون میکنه ؛ یکی پک به پک دودشون میکنه ؛ یکی شب به شب شعرشون میکنه ؛ یکی باهاشون کنار میاد ؛ یکی زیر هجومشون له میشه . .
اما امان از دلِ اونی که تصمیم گرفته فقط بهشون بخنده !
امان از دل اون . . .🤌🏼
Arianfar4_5980838905681812386.mp3
زمان:
حجم:
18.3M
🎙• پادکست « 13 »
💬• گوينده : #علیرضا_آریانفر
📰• خلاصه پادکست : آدم که همیشه فرصت خداحافظی پیدا نمیکنه بعضیا فقط محو میشن تو پس زمینه . مثل صدایی که کم کم دور میشه و این دردناکِ ، چون هیچ وقت نمیفهمی آخرین باره .. هیچ وقت آماده نیستی قولتونو بهم میدین آینده هاتون را با هم میچین .. و بعد یهو همه چی میره توی گذشته .
چرا انقدر میترسم؟ از چی میترسم؟
ترس چقدر وحشتناکه، ترس و درموندگی چقدر وحشتناکتر از غمه
همیشه موقع توضیح دادن ناراحتیم، عمیقتر گریه ام میگیره تا نسبت به زمانی که ناراحت شدم. نمیدونم، شاید چون حرف زدن راجب غمی که تجربه کردم یعنی دوباره لمس کردنش.
217.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه مدتی انقدر غمم زیاد بود که مطمئن بودم یکی از همین روزاس که برم حالا یا خودم میرم یا میبرنم...
از همه فاصله گرفتم از همه دوری کردم و دوستامو برای اینکه نباشم اماده، دلم نمیخواست بعد من افسرده یا غمگین باشن دلم میخواست خیلی زود کنار بیان و وقتی هم زنگ میزدن یا همو میدیدیم زیاد براشون از مرگم میگفتم براشون بازسازی میکردم تا اگر همون لحظه رو دیدن شوکه نشن، وصیت هامو تو دل شوخی میدادم بهشون امانت تا یادشون بمونه و منتقل کنن وقتی چند وقت پیش با یکی شون حرف زدم فهمیدم چه شبایی رفیقام تا صبح برای دووم اوردنم، زنده موندنم، بودنم پیش خدا گریه کردن و عاجزانه ازش خواستن من بمونم خیلی خودخواهیی بود از نظر اول گفتم خدایا تو داری میبینی چقدر حالم بده دیگه کشش ندارم بعد حرف منو نمیشنوی که دارم له میشم به حرف اونا گوش میدی و منو میزاری پیششون چون طاقت نبودم رو ندارن چرا؟ بعدش که کلی تو ذهنم کلنجار رفتم با خودم گفتم بازم شکر خدا که برای کسایی مثل اونا اهمیت دارم و اونارو دارم کنارم🥲🤌🏻
ولی جدا اگر مرگ سراغ من اومد میخوام بدونید که تو اوج غمم تو اوج حاال بدی هام شما ها بودید سر پام نگه داشتید، مسخره بازی های حنا، گوشزد ها و شنیدن های بی قید و شرط زری و توجه تک تکشون منو به این نقطه رسوند تا بتونم 22روز دیگه بگم سالگرد قوی بودنم مبارک!))))
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من تا قبل تو خیلی روی چشم ها حساب باز کرده بودم، میگفتم دروغ، راست، غم، خوشحالی، ذوق، خشم، نفرت،عشق همه رو میشه از چشم ها ببینی شاید دهن اون چیزی که تو دله رو نگه ولی چشم نه نمیتونه میگه همه رو برای همینه که انقدر قشنگن چشم ها چون همیشه حقیقت رو میگن حتی اگر به ضررشون باشه ولی چشای تو فرق داشت تو نمیدونم چی بودی چه موجودی بودی فرشته بودی یا شیطان نمیدونم واقعا چون چشاتم دروغ میگفتن، من روی چشات خیلی حساب باز کرده بودم، وقتی منو اونجوری با مهربونی و عشق و ذوق نگاه میکردی تو شب تاریک اخرای شب دم خونه دلم قرص میشد میگفتم این همونه که این همه سال براش صبر کردم و پاک زندگی کردم تا بهش برسم؛ ولی دریغ از اینکه چشات مثل خودت اموزش دیده بودن کار بلد خوب میتونستن دروغ بگن... وقتی شبی که تنهام گذاشتی پشت در اتاقم تو تنهایی هام هق هق میکردم و مامانم با کلی التماس اومد تو اتاق اولین چیزی که بهش گفتم این بود که اما مامان من مطمئنم منو دوست داشت عاشقم بود خودم دیدم چشاشو دیدم وقتی منو میبینه یه برق خاصی تو چشاش موج میزنه مطمئنم مامان میدونی که چشم ها دروغ نمیگن... اروم تر شدم نفس گرفتم و با تردید اشکامو پاک کردم و به صورت مامانم که نور سالن از لای در افتاده بود روش و فقط نگاهم میکرد نگاه کردم گفتم دروغ میگن؟ حتی یعنی چشام دروغ میگن؟ یعنی میتونن تورو همونجور خاص نگاه کنن و فردا شبش دیگه عاشقت نباشن!
همونجا پنج شش سالی قد کشیدم تو همون ثانیه... و از هفته بعدش که رفتیم برای تموم کردن کارا دیدم حق با مامان بود، منو دیدی ولی دیگه چشات برق نداشت:) 💔
سکوتِ محض
من تا قبل تو خیلی روی چشم ها حساب باز کرده بودم، میگفتم دروغ، راست، غم، خوشحالی، ذوق، خشم، نفرت،عشق
و از اون روز عزیز رفته من به برق و حرف هیچ کدام چشم ننشستم و دنیا مضحکه ای بیش در پیش چشمانم نبود