هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت14🎬
آمار گرفتیم. نفر پشت سریام گفت هشت و من به نفر جلویی گفتم نُه. آمار که تمام شد:
- "خمپاره!"
این بار، بیش از حد طول کشید. فاصله بینمان آنقدر زیاد شده بود که صدای نالهی یکدیگر را هم نمیشنیدیم. این بار، هم به سنگ خوردیم، هم خاک و آدورِ* خشک شده. و چندباری هم استخوانهای سینهمان از نوک تیز صخرههای کوچک گذر کرد.
بالاخره به راه برگشتیم.
رادان جلو آمد و پرسید: "تو گفتی چند؟!"
- "نُه!"
یقهام را گرفت و از صف کشید بیرون، کشان کشان؛ الی بین صفین! و با لگدی، تمام بدنم را به زمین نقش زد. سینهام افتاد روی اسلحه که اگر نبود شاید دندانهایم میان خاک و سنگریزههای فارور، به یادگار میماند؛ که توفیق خوردن خاک جزیره اما، نصیبم شد.
- "تا خودِ سوییتها سینه خیز برو! تا بفهمین آمار اشتباه ندین."
اسلحه را روی دست گرفتم و شروع کردم از صفوف سربازها دور شدن. اندازه ده قدم دور شده بودم که رادان گفت: "بسه برگرد. حواستون باشه درست آمار بدین وگرنه ولله... ول... و... قسم نمیخورم ولی تا خودِ ساحل سینه خیز میبرمتون!"
از خاک و درد بر آمدم؛ رسما از جسدِ خسته و بهت زده روی زمین عروج کردم! آب دهانم را قورت دادم. چشمها، دوخته شده بود به پیرهن خاکیام. خاکیِ خاکی! خاکی که مثل شکر از لباسم روی زمین میریخت.
به صف برگشتم و سر جایم ایستادم.
توی تاریکی، دستی به شانهام خورد:
"داداش شرمندهتم... من باید سریع میگفتم نُه که نگفتم، نفر قبلیمم چون بلند گفت هشت تو شنیدی و..."
دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم: " اینا همهش وسیلهست اخوی! خودم میدونم از کجا خوردم."
تعجب کرده بود؛ دیگر چیزی نگفت.
از کجا خورده بودم؟! نمیدانستم!
از غرور، تکبر یا عجب؟!
- "تو عمرم انقد خاکی نشده بودم... ممنون!"
با خودم گفتم: "خوب بلده کجا پرتت کنه رو خاک که خورده شیشههات بریزه. خوب میدونه کجا خاکت کنه! دمش گرم..."
محو تماشای سقف آسمان بودم که...
- "حرکت..."
این بار، حواس همهمان جمع شده بود و نمیتوانستند به بهانه آمارِ اشتباه دادن سینهخیزمان بدهند. فدای جمع شده بودم انگار! حواسها جمع شده بود. دهانم اما هنوز خشک بود و با تکان دادن دندانهام، صدای ساییده شدن و "قیس قیس" خاک تا مغز سرم پیش میرفت.
همانطور که داشتم راه میرفتم گوشهی چشمم به بند کفش پشت سریام گره خورد. کفشهای خودش نبود! پوتین به پا داشت. برگشتم و نگاهش کردم، سردار محمدی بود!
بیاختیار، برگشتم و یقهاش را گرفتم و گفتم:
"نفوذی بازی در میاری مردک؟! اون همه سینه خیز رفتم بس نبود نه؟!"
نیکزاد آمد طرفمان؛ دستش را زد روی شانهام و "احسنت" آرامی گفت و سردار محمدی جیم زد تا بین دو نفر دیگر نفوذ کند!
نیک زاد گوش نفر پشت سرم را گرفت و گفت: "تو چجوری نفهمیدی کی جلوته؟!"
جوابی نداشت بدهد. با خودم گفتم تا چند ثانیه دیگر، مثل من، چسباندهاش کفِ راه اما اخمی کرد و رفت.
- "خمپاره!"
اینبار خورشیدکهای جزیره در آسمان طلوع کردند و هوا روشن شد. شلیک گلولههای هوایی مثل جرقههای آتشگردانِ ذغال بود در دستان یک لبنانیِ قلیانی. انفجارهایی که نمیدانستیم از چه و از کجا بود، شبیه انعکاس آتش و دود بود در چشمهای کودکان غزه بود. شبیه خشمِ چشمِ فرماندهان وعده صادق دو. وعده صادق؟! نمیدانم چرا یاد وعده صادق افتاده بودم. با خودم میگفتم وعدهی صادق سه، کِی خواهد بود؟!
همانطور که هوا روشنتر و روشنتر میشد از صف دور شدم.
گلولهها خورشیدند همهشان. روشن میکنند. چه هوا را، چه قلب سربازان عاشق، چه مغزهایی که محل فکراَند. قلبها و مغزها و دست و پایی که از قبل روشن شده باشند را میسوزانند، قلبهایی که قبلا از عشق سوخته باشند. مغزهایی که از جولان مداوم باطل در صحنه تاریخ سوخته باشند. دستهایی که از قلم به دست گرفتن، داغ شده باشند. زبان حال گلوله آن است که " در آسمان بودم! سینهات را بوسیدم، از قلبت عبور کردم و به خاک نشستم اما تو را به نور، به اوج آسمان رساندم..."
کمکم به تپهای رسیده بودم که مشرق گلولهها بود؛ محل طلوعشان. حالا دیگر در ارتفاع بودم. از ترس، چسبیده بودم به زمین. حتی گردن و گونهام روی سنگ و خاک بود. از بالا رفتن پشیمان شده بودم. تیر، شاید دقیقا از بالای سرم رد میشد! نه راه عقب رفتن داشتم نه مسیری برای جلوتر رفتن.
زیر چشمی نگاهی به همه جا انداختم. چند نفری بیحرکت بودند و منتظر بند آمدن باران گلولهها. بقیه هم با نهایت احتیاط، دامن کشان، مثل آنکه روی آینه راه بروند حرکت میکردند. چهرهی هیچکس مشخص نبود؛ جز مرادی و صالح و عقیل و اِرمیا که عرق سرد چهرههای سرخ و داغشان برق میزد.
یک دفعه، فریادی، دشت را به غروب کشاند؛ غروب گلولههای سرخ.
- "آمار!"
#مهدینار✍
#پایان_قسمت14✅
📆 #14040418
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت15🎬
باران گلولهها بند آمد. آتش تفنگها سرد شد. حالا روشنایی دشت از ماه بود. هیچ چیز مشخص نبود. ایستادم و خاک و سنگ را از لباسهایم تکاندم و بند اسلحه را به دوش کشیدم. پای چپم خواب رفته بود و زمین را نمیفهمید. لنگلنگان پایین رفتم و به صف پیوستم.
پاسدار کیانمهر گفت: "راحت باشید... بشینید... کلاس ستاره شناسی داریم."
نشستم همانجا که ایستاده بودم. نگاهی به آسمان انداختم. میتوانستی دست به آسمان ببری و مشتت را پر از ستاره کنی و پایین بیاوری. بعد از کویر لوت و کلوتهای شهداد، دومین باری بود که میتوانستم سرم را بالا بیاورم و انگار کنم میان ستارهها نشستهام. نه به آن وضوح اما به همان شکل.
***
بعد از کلاس ستاره شناسی، مسیر را همانطور که آمده بودیم برگشتیم. این بار کسی اشتباه آمار نداد، نفوذیها همه لو رفتند. در سکوت کامل راهمان را رفتیم؛ بدون حتی یک اشتباه. حتی صدایی که از بند اسلحه بیاید، حتی صدای پوتین.
کمکم، تاسیسات جزیره از پشت تپهها و درختان گز و ارژن نمایان شد. فضا روشنتر و روشنتر میشد.
گلهی آهو زیر درختان گز در حال استراحت بودند. بالاخره رسیدیم.
- "آزاد باش!"
تا آنموقع آزاد بودیم. تا آنموقع که میتوانستیم خودمان را کمی در قد و قامت سربازان دفاع مقدس ببینیم، آزادتر بودیم. گاهی اوقات آزاد بودن، عین اسارت است و در بند بودن، حریّت.
تا وقتی یک هزارم درصد احتمال میدادیم کسی که آسمان را به رگبار گرفته بود، به هر دلیلی دستش پایین بیاید و تیر به ما بخورد، آزاد بودیم! در آغوش خاک آزاد بودیم. وقتی خاک را میان دندانهایم حس میکردم آزاد بودم.
حالا دوباره کمی به اسارت زندگی و روزمرگی نزدیک شده بودیم!
شدیدا تشنهام بود. کمکم گلویم داشت به ه
حنجره میسایید و میسوخت. طعم خاک اما لذت بخش بود.
یاد آب معدنی گم شده افتادم با خودم گفتم:
"تشنگی را به کجا باید برد؟!"
وضو و قضای حاجت را چه میکردم؟! یعنی چای هم نمیدادند؟!
نگاهم به سربازهایی افتاد که کیک و رانی به دست در انتظارمان ایستاده بودند.
تشنگی تمام شد!
کیانمهر و محمدی، خسته نباشیدی به همهمان گفتند و قرار شد تا وقت خواب آزاد باشیم. وقت خواب اما... داستان دیگری داشتیم!
تقسیم بالشها و پتوها کار آسانی نبود. با خودم گفتم: نهایتا که چه؟! تقسیم میکنند و پتویی هم به من میرسد. اصلا نرسد. که چه؟! مسواکم را از ساک بیرون کشیدم و رفتم سمت توالت که روشوریهایش توی راهروی رو به روش قرار داشت. حین مسواک زدن دستی به شانهام خورد.
#مهدینار✍
#پایان_قسمت15✅
📆 #14040419
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از ۫ 𓏲࣪ ۫ دردِ شیرین ۫ 𓍼ִֶָ
𓏲࣪درود𓍼ִֶָ
•°نویسنده دردشیرین برای
اولین بار تقدیمی میدهد✍•°
_ماجرا از این قرار است که، خواجه نصیر الدین طوسی، وزیرِ وقت
قصد دارد با حکمی و با توجه به شخصیت تان منصبی به شما اهدا کند تا برای ایران زمین مفید باشید📜🔎
*برای بهرمندی از این تقدیمی
این پیام رو فور کنید
و حتما در کانال عضو باشید.
جهت تگ: @Afmabahr27
جهت عضویت:
https://eitaa.com/gheshaaaaaaaaaaaa
.
#فور
#نه_به_اینگور
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
میدونستید یکی از شخصیتهای داستان درد شیرین، منم؟!😁
عشق، بایدی دارد و انتظار، بایستهای.
"نیمه شب از خواب پریدن" بایستهایست که انتظار را وارد یکی از صفوف سربازان عشق میکند...
-
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
عشق، بایدی دارد و انتظار، بایستهای. "نیمه شب از خواب پریدن" بایستهایست که انتظار را وارد یکی از ص
دست دراز کن و انتظارم را بچین؛ که حسابی زیادرس و تلخ شدهست...
#مهدینار✍
@ezdehameeshgh
یه توصیه:
اخبار فلسطین رو بیش از اندازه دنبال نکنید... چیزی از روح و روانتون باقی نمیمونه!
هنجرهام شبیه #فلسطین شده. محل تولید فریادی که هر چقدر بلندتر، بیمخاطبتر.
محل تولید آتش؛ آتشی که آب برایش تجویز نشده است...
#مهدینار✍
@ezdehameeshgh
توی منو، یک گزینه بیشتر قرار داده نشدهاست؛ قهوهی تلخ مقاومت! که ترس را برهاند، خواب را بپراند، هشیار کند، خون را به رگ براند و جهاد را...
#مهدینار✍
@ezdehameeshgh