eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
583 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
325 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
🎬 به درِ نیمه باز سوله نگاه کردم. سربازی، راست قامت، به قامت درِ کوچک سوله تکیه داده بود. بغل دیوار هم سرباز دیگری قلم دست و دست به کاغذ پشت میز نشسته بود و ابتدا تا انتهای صف را چشم می‌گرداند. سبزپوشی که شنیده بودم باغخانی صدایش می‌کنند گفت: "خب! سلام خدمت سربازان ولایت و اخویون بسیجیِ. احوال بچه‌های کرمون چطوره؟!" یکی از بچه‌های اتحادیه، لاتی‌اش را تا خرخره پر کرد، سینه‌اش را داد بالا و با حرکت انگشت اشاره‌اش جواب باغخانی را داد. - "آغا اجازه هس؟ اشتباه به عرض‌تون رسوندن! کرمون بچه نداره همه بزرگیم!" خنده‌ی پاسدار محمدی در تمام سوله‌ها پیچید. - " نصف شب تو تاریکی بیا وسط جزیره یه سر بزن بت می‌گم!" غیر ممکن بود؛ جوابی سنگین‌تر از آن نمی‌توانست بدهد. حتی صدای قهقهه سربازها و پاسدارهایی که هر کدام مشغول کار خودشان بودند در تمام جزیره پیچید. - "می‌خندین؟! مثل اینکه باورتون نمی‌شه ها! اردو تازه شروع شده! دو ساعت دیگه همه این موقع وسط جزیره دارین تو خاک می‌غلتین خدابرگشته‌ها!" صدای خنده فروکش کرد و سکوت حاکم شد. دقیقا مثل وقتی که عصبی‌ترین معلمِ دبیرستان برای مهم‌ترین درس، سر کلاس می‌آید. به یک آن، همه‌جا آنقدر بی‌صدا شد که صدای قورت دادن آب‌دهان‌ها شنیده می‌شد. مشتی به بازوی اِرمیا زدم و گفتم: "زندگی در شرایط سخت می‌خواستی آره؟! بخور! به اون عقیلم بگو بخوره! معلوم نیست از کدوم ناحیه پاره‌مون می‌کنن امشب!" - "خب... یکی یکی بیاید اسلحه و جلیقه‌تونو تحویل بگیرین... تا لحظه‌ی خداحافظی این اسلحه‌ها باهاتونه. اگه دمی و کمتر از دمی از دستتون جدا بشه کلاهمون می‌ره تو هم. اسلحه، ناموس یه نظامیه. می‌فهمین که؟!" یکی یکی، جلو رفتیم و جلیقه پوشیدیم و اسلحه‌مان را تحویل گرفتیم. "۲۵۹_۲۱" شماره کلاشینکف من بود. بندش را بازتر کردم، تا راحت روی شانه‌ام آویزانش کنم. زیپ و بست‌های جلیقه‌ام را هم بستم. - "چه ترکیبی‌ پسر؛ عمامه سبز مشکی، تفنگ، جلیقه، پیرهن خاکی و... بستی زخمی‌مون کنی دیگه آره؟!" *** بعد از تحویل اسلحه‌ها، در دو صف طولانی و با فاصله از هم، دو طرف جاده، به موازات جدول‌ها، قنداق به آسمان و لوله سمت زمین و بدنه به دست حرکت کردیم طرفِ محل اسکان. وقتی رسیدیم، ناخودآگاه برای صفوف نماز جماعت شکل گرفتیم. بعد از نماز جماعت، تنها پنج دقیقه زمان استراحت بود؛ اما همان پنج دقیقه هم از ما دریغ شده بود. قرعه به ناممان افتاده بود برای شام. با اِرمیا، سفره‌ی یکبار مصرف را پهن کردیم و کارمان که تمام شد، غذا هم رسید. سیب زمینی‌های بزرگِ آبپز شده که از لای تریدگی‌هاشان بخار می‌آمد بیرون؛ تخم مرغ، خیارشور، خرما، نمک! و البته چند کیلو نان لواش که معمولا نصف‌شان اضافه می‌آمد و خوراک آهو‌ها می‌شد. بعد از شام، همه‌مان دل دردگرفته بودیم. چون پخش غذا با ما بود و بعد از چندین بار پخش سیب زمینی و تخم مرغ باز هم چند تایی اضافه آمده بود، برای جلوگیری از اسراف، از خودگذشتگی نشان دادیم و خودمان زحمت هفت هشت تا سیب زمینی و تخم مرغ و خیارشور را کشیدیم! ظرف‌های سلف را جمع کردم و سمت ظرف‌شویی پشت اتاق‌ها رفتم. منبعی بزرگ‌ بود با لوله کشی ساده و یک ظرفشور بزرگ با سه شیر آب. ظرف‌ها را پای منبع گذاشتم و گفتم: "احتمالا قراره هر کسی یه دونه ظرف خودشو بشوره..." موقع برگشتن نگاهم به درخت‌های گز خورد و آهوهای در حال چریدن. مهرابی که کنارم ایستاده بود گفت: "خشکی وسط آب چطو آهو داره؟!" و صدای ارمیا از پشت سرمان جواب داد: "خدا سردار ناظری رو بیامرزه... دمش گرم. هم اومد مسابقه فرمانده رو راه انداخت هم‌... آهوها هم از همون موقع تو جزیره‌ن." سر و زبان‌ و گوش‌مان به مسابقه فرمانده گرم و جنبان بود که صدای عصبی و قاطع فرمانده‌ای شنیده شد؛ نصرالله بود: "تا سی ثانیه دیگه باید به صف شی!" ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🎬 با ارمیا و مهرابی دویدیم سمت محل ایستادن و نظام گرفتن. از‌ زمین و آسمان و بالا و پایین و چپ و راست مثل مور و ملخ سرباز تازه ملبس و تازه مسلح می‌ریخت و توی صف می‌ایستاد؛ مثل براده‌ها وقتی سو می‌گیرند سمت آهن‌ربا. من اما دل در گروی نصر الله داشتم که تاج مشکی و نشان سیادتش مثل مهره‌ی تسبیح سنگ حدید بر لباس نظامی‌اش می‌درخشید. - "بسم الله الرحمن الرحیم... بریم سر اصل مطلب. قراره تا آخر شب یه پیاده‌روی شبانه تو جزیره داشته باشیم. البته نه مثل بقیه پیاده رویا که راه برین و بخندین و آب پرتقال بخورین! یه بطری آب معدنی بهتون داده می‌شه و تا فردا صبح از آب... هیچ خبری؟! آفرین... پس مراقب این یه بطری آب باشید! که اگه باشید تشنگی و طهارت و وضوی نماز صبحتون با همین یه بطری کارش راه افتاده. خلاصه اگه کسی حموم واجب شد هم باید... حالا اونو یه کاریش می‌کنیم! تمام. می‌سپارمتون دست آقای کیان‌مهر، شهید زنده‌ جزیره. والسلام علیکم..." کیان‌مهر که تا آن موقع نه می‌شناختیمش و نه می‌دانستیم چرا کنار نصر الله ایستاده، تشکری کرد و رو گرفت سمت ما. - "بسم رب الشهدای دریا... توضیحات رو آقا سید مارانی عزیز دادن خدمتتون. بقیه توضیحات لازم هم حین پیاده روی بهتون داده می‌شه. بند کفشاتونو سفت کنید و اگه لباس‌تونو دوست دارید ازش دل بکنید..." نفهمیدم با جمله‌ی آخر می‌خواهد چه چیزی را بفهماند؛ با خودم گفتم: "اندکی صبر..." - "راهمون، همون خاکیِ نسبتا جاده‌ست! صف اول و دوم یکی می‌شن و طرف راست خاکی، سوم و چهار هم... طرف چپ خاکی. راه بیفتین... ما هم پشت سرتونیم..." من در صف اول، اواسط صف بودم. اگر همه چیز همانطور پیش می‌رفت، پیاده روی شبانه خوبی می‌شد؛ خواه ناخواه و گاه و بی‌گاه صدای سیلی موج به ساحل و صخره‌ها شنیده می‌شد؛ بوی لجن‌گون اما لذت‌بخش دریا همه جا را پر کرده بود و میان‌اش... بوی فضله‌ی آهو‌های اطراف درخت گز که هنوز پنجاه متر هم از چَرای شبانه‌شان دور نشده بودیم هم، مهمان ناخوانده‌ی مشام‌ها شده بود. جلوتر که رفتیم، پاسدار کیان‌مهر و پاکزاد و نیک‌زاد و محمدی و رادان هم اضافه شدند و وسط جاده شروع کردند به راه رفتن. هر چه جلوتر می‌رفتیم بوته‌ها و گیاه‌های رونده‌ای که خاک را بغل زده باشند، بیشتر می‌شدند. از تاسیسات نظامی جزیره و محل اسکان فاصله گرفته بودیم. کم‌کم تمام جزیره ناپدید شد؛ جز نور چراغ‌ها که از لابلای بافت درخت گز، بارقه‌‌اش به چشممان می‌خورد. تاریک شده بود؛ ظلمات. صدایی هم از کسی در نمی‌آمد... هوا اما هنوز گرم بود؛ عمامه‌ام را برداشتم تا بادی به کله‌ام بخورَد که بارانی از تیر و فشنگ باریدن گرفت و آسمان از شلیک تفنگ‌هایی که دور تا دورمان در حال تیراندازی بودند سرخ شد. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🎬 با فریادِ کسی که نمی‌شناختیمش، به خودمان آمدیم. - "همه بخوابید رو زمین! همه سینه خیز برگردید سمت محل اسکان!" خودم را روی زمین انداختم و عمامه را روی سر گذاشتم که سوزش عجیبی نوک انگشت و سرم را سوزاند؛ باورم نمی‌شد! پوکه‌ی گلوله بود که گیر کرده بود به عمامه، کنده شده بود و یک دفعه فرق سرم را سوزانده بود؛ درست مثل نور خورشید که در ذره بین جمع می‌شود و یک نقطه را می‌سوزاند! پوکه را با عصبانیت پرت کردم به هوا که لگدی به لگن و پهلوم فرود آمد. صدای نیک زاد تمام جزیره را لرزاند: "مگه من گفتم بخوابید رو زمین؟! اینجا فرمانده‌ ما چهار نفریم نفریم! بقیه نفوذین! اطاعت از دشمن خیانته! دفعه بعد اونی که سوراخ سوراختون می‌کنه منم سربازای احمق!" نگاهی به بقیه انداختم؛ همه متعجب بودیم. نامردی بود! ما تمام پاسدارهای جزیره را، که کمی قبل از ما راهی دشت شده بودند را خودی حساب می‌کردیم! اما آن‌ها... صالح داشت نفس‌نفس می‌زد و آسمان دید می‌زد، بنی اسد داشت عرق پیشانی‌اش را پاک می‌کرد. سالاری و مرادی را نمی‌دیدم؛ مهرابی هم شکم‌ش را می‌مالید و ناله‌اش به هوا بود. با صدای بلند به ارمیا و عقیل گفتم: "اینم از زندگی شرایط سخت آقایون!" سردار محمدی گفت: "طوری نیست... طوری نیست سربازای... اهم... تازه نفس! براتون تجربه شد که بدونید اینجا ما چهار نفریم و شما و یه دشت پر از دشمن و نفوذی! تا ده ثانیه دیگه خودتونو جمع جور نکنید و سر جای خودتون نباشید خودتون می‌دونید!" و لله الحمد! در حالی که خیلی‌ها دنبال اسلحه‌شان بودند، اسلحه من پشت سرم افتاده بود. آمدم برش دارم که خاری توی انگشتم رفت. تا درش بیاورم، دستی به شانه‌ام خورد و گفت: "حرکت کنیم تا دوباره کتک نخوردیم..." اسلحه را با آن یکی دستم برداشتم و شروع کردم به تکاندن خاک از شلوارِ خسته‌ام. باید همان موقع که چهره‌ی مشکوک چهار فرمانده را دیدم، به چیزی شک می‌کردم. نگاهی به چهره‌‌ چهار فرمانده انداخته بودم؛ انگار با پلک‌ها و نگاهشان مکالمه‌ می‌کردند. کیان‌مهر چشمکی زده بود و محمدی و پاکزاد و نیک‌زاد خندیده بودند... بیست، سی متر دور شده بودیم که از مزه‌ی خاک توی دهانم و گرمی هوا و عرق زیر جلیقه‌ام تشنه‌ام شد. بهتر از این نمی‌شد؛ بطری آبم را گم کرده بودم! و باز صدای کیان‌مهر لرزه به تنمان انداخت؛ درست مثل وقت‌هایی که سوار وسیله خطر ناک شهر بازی می‌شوی و احتمال می‌دهی هر آن پیچ و مهره‌هاش، قیس‌قیس کنان، از بدِ روزگار بمالند و به هوا بروی‌. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🎬 - "برادرای گرامی... باید آمار گرفتن رو یادتون بدم. شما الان دو تا صفین و این دشت پر از عراقیه که ممکنه لباس شماها رو پوشیده باشن. هوا تاریکه تاریکه و سکوت محضه. فرض کنید یه عراقی وارد صف‌تون بشه و نفهمید یا یواشکی دست بذاره رو دهن یکی‌تون و سریع از اینجا دورتون کنه و ببرتتون اسیری... قاعدتا نمی‌تونید کاری کنید. آمار گرفتن به درد اینجا می‌خوره... حالا چجوریه؟!" سکوت به تمام گلوها چنگ انداخت. رادان، خطِ حرف کیان‌مهر را امتداد داد: "شما دو تا صفین. نفر اول صف که عددش یکه، به نفر دوم شماره‌شو اعلام می‌کنه، نفر دوم عددش یعنی دو رو به نفر سوم می‌گه و... می‌رسه به نفر آخر. آخرین نفر عددش رو خیلی آروم و یواش طوری که دشمن متوجه نشه، به نفر جلویی می‌گه و تمام صف متوجه می‌شن الان چند نفرن. اگه خدای نکرده، خدای نکرده حواستون باشه هااااا! یکی عددش رو اشتباه به نفر جلویی بگه تنبیه می‌شه! مراقب باشید نفوذی نزنه تو صف‌تون. نفر جلویی و عقبی‌تونو بشناسید دوستان! اگه یکی شماره‌شو اشتباه به جلویی‌ش بگه تمامِ دو تا صف بعد از نوش جون کردن یه خمپاره باید سینه خیز برن به دو طرف مخالف صفوف! تنبیه برای همه‌تون لحاظ می‌شه برادرا. پس خیلی مراقب باشید..." - " به جای خود!" - "حرکت!" پشت سر هم به راه افتادیم. صدای کیان‌مهر، باز به خودمان آوردمان. - "برادرا! صدای پوتین‌هاتون ضایَس‌هااا! اگه الان دور و بر دشمن باشیم می‌فهمن یه گله سرباز اینجاست که!" دیگر صدای پوتین هم از کسی در نمی‌آمد. آرام آرام نفس می‌کشیدیم و بند اسلحه‌هامان را محکم گرفته بودیم تا از آن هم خاطرمان جمع باشد. آمارِ اول گرفته شد و همه چیز خوب پیش رفت. صف‌مان جمعا بیست و هشت نفر بود و من از تهِ صف نفر دوازدهم بودم. دیگر هیچ نوری نبود جز ستاره‌های آسمان و ماه؛ که تازه داشت از آبتنی‌اش در خلیج فارس فارغ می‌شد و هیچ صدایی نبود جز نجوای ضعیف و آرامِ سیلی دریا به صخره‌های فارور. در دستم هیچ نبود جز تفنگ؛ اما همه چیز در دست من بود؛ اسلحه‌ای که معلوم نبود دست کدام سربازِ شهید نیروی دریایی_احتمالا_ و یا زمینی و در دستان یک بسیجی بوده و چند راس حرامی را به اعلی درجات شقاوت فرستاده. - "آمار!" گرفتیم. همه چیز سر جاش بود اما رادان عربده کشید: "خمپاره!" بارانی از گلوله باریدن گرفت. خودمان را انداختیم روی زمین. من همانجا که ایستاده بودم اما بعضی، چند قدمی از صف دور می‌شدند و بعد سینه خیز می‌رفتند و ما چند قدم عقب می‌ماندیم و در معرض لگدکوب شدن قرار می‌گرفتیم! گفته بودند برای سینه خیز رفتن با اسلحه باید دو طرف‌ش را کف دست بگیریم و با ساعد دست حرکت کنیم. با اسلحه، با دو دستِ درگیر، با بطری آب گم‌شده و لب‌های تشنه و پاهای خسته، روی خاک داغ و خاشاک و سنگلاخ دشت فارور، سینه خیز رفته‌ای؟! فرمانده‌هامان اما بس‌شان نبود! - "برو دیگه تا پوتین نیومده تو پهلوت دیگه! بدوو! شما پخمه‌ها می‌خواستین برین با داعش بجنگید؟!" حتی نام داعش هم خون می‌شد به رگ؛ دم می‌شد به هنجره؛ کالری می‌شد به تاندون‌های پا و می‌سوخت و می‌سوزاند ذهن‌ها را از یاد مصافِ پر مخاطره‌‌ی پروانه‌های جان‌سوخته زینبیه. - "پاشو بسه! پاشو! بسه..." به صف شدیم و به راه افتادیم. بند اسلحه را تنگ کردم تا خیلی اذیت نکند که باز فریاد... به بلندای یک صف پنجاه نفره؛ به وسعت صفیر گلوله‌ها که می‌پیچید و روشن می‌کرد. این بار تلی از سنگ کنارِ صفِ ما بود و بوته‌های گیاه‌های رَوَنده که نرمی‌شان از سختی سنگ‌ها نمی‌کاست. با هر چند وجب حرکت که استخوان‌های بدنم روی سنگ‌ها کشیده می‌شد و پوست می‌خراشید، احساس می‌کردم توی جوغن، با دسته‌ی فولادین، کوفته می‌شوم. درست مثل گوشت‌ و استخوانی که مادربزرگ با نخود و پیاز می‌کوبید تا آبگوشت بشود! باز به صف شدیم و ادامه دادیم. شمارِ آمار از دستم در رفته بود، اما با آن یک دفعه، حساب کار، حسابی دستم آمد‌... ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🎬 آمار گرفتیم. نفر پشت سری‌ام گفت هشت و من به نفر جلویی گفتم نُه. آمار که تمام شد: - "خمپاره!" این بار، بیش از حد طول کشید. فاصله بین‌مان آنقدر زیاد شده بود که صدای ناله‌ی یکدیگر را هم نمی‌شنیدیم. این بار، هم به سنگ خوردیم، هم خاک و آدورِ* خشک شده. و چندباری هم استخوان‌های سینه‌مان از نوک تیز صخره‌های کوچک گذر کرد. بالاخره به راه برگشتیم. رادان جلو آمد و پرسید: "تو گفتی چند؟!" - "نُه!" یقه‌ام را گرفت و از صف کشید بیرون، کشان‌ کشان؛ الی بین صفین! و با لگدی، تمام بدنم را به زمین نقش زد. سینه‌ام افتاد روی اسلحه که اگر نبود شاید دندان‌هایم میان خاک و سنگریزه‌های فارور، به یادگار می‌ماند؛ که توفیق خوردن خاک جزیره اما، نصیبم شد. - "تا خودِ سوییت‌ها سینه خیز برو! تا بفهمین آمار اشتباه ندین." اسلحه‌ را روی دست گرفتم و شروع کردم از صفوف سربازها دور شدن. اندازه ده قدم دور شده بودم که رادان گفت: "بسه برگرد. حواستون باشه درست آمار بدین وگرنه ولله... ول... و... قسم نمی‌خورم ولی تا خودِ ساحل سینه خیز می‌برمتون!" از خاک و درد بر آمدم؛ رسما از جسدِ خسته و بهت زده روی زمین عروج کردم! آب دهانم را قورت دادم. چشم‌ها، دوخته شده بود به پیرهن خاکی‌ام. خاکیِ خاکی! خاکی که مثل شکر از لباسم روی زمین می‌ریخت. به صف برگشتم و سر جایم ایستادم. توی تاریکی، دستی به شانه‌ام خورد: "داداش شرمنده‌تم... من باید سریع می‌گفتم نُه که نگفتم، نفر قبلیمم چون بلند گفت هشت تو شنیدی و..." دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم: " اینا همه‌ش وسیله‌ست اخوی! خودم می‌دونم از کجا خوردم." تعجب کرده بود؛ دیگر چیزی نگفت. از کجا خورده بودم؟! نمی‌دانستم! از غرور، تکبر یا عجب؟! - "تو عمرم انقد خاکی نشده بودم... ممنون!" با خودم گفتم: "خوب بلده کجا پرتت کنه رو خاک که خورده شیشه‌هات بریزه. خوب می‌دونه کجا خاکت کنه! دمش گرم..." محو تماشای سقف آسمان بودم که... - "حرکت..." این بار، حواس همه‌مان جمع شده بود و نمی‌توانستند به بهانه آمارِ اشتباه دادن سینه‌خیزمان بدهند. فدای جمع شده بودم انگار! حواس‌ها جمع شده بود. دهانم اما هنوز خشک بود و با تکان دادن دندان‌هام، صدای ساییده شدن و "قیس قیس" خاک تا مغز سرم پیش می‌رفت. همانطور که داشتم راه می‌رفتم گوشه‌ی چشمم به بند کفش پشت سری‌ام گره خورد. کفش‌های خودش نبود! پوتین به پا داشت. برگشتم و نگاهش کردم، سردار محمدی بود! بی‌اختیار، برگشتم و یقه‌اش را گرفتم و گفتم: "نفوذی بازی در میاری مردک؟! اون همه سینه خیز رفتم بس‌ نبود نه؟!" نیک‌زاد آمد طرفمان؛ دستش را زد روی شانه‌ام و "احسنت" آرامی گفت و سردار محمدی جیم زد تا بین دو نفر دیگر نفوذ کند! نیک زاد گوش نفر پشت سرم را گرفت و گفت: "تو چجوری نفهمیدی کی جلوته؟!" جوابی نداشت بدهد. با خودم گفتم تا چند ثانیه دیگر، مثل من، چسبانده‌اش کفِ راه اما اخمی کرد و رفت. - "خمپاره!" این‌بار خورشیدک‌های جزیره در آسمان طلوع کردند و هوا روشن شد‌. شلیک گلوله‌های هوایی مثل جرقه‌های آتش‌گردانِ ذغال بود در دستان یک لبنانیِ قلیانی. انفجارهایی که نمی‌دانستیم از چه و از کجا بود، شبیه انعکاس آتش و دود بود در چشم‌های کودکان غزه بود. شبیه خشمِ چشمِ فرماندهان وعده صادق دو. وعده صادق؟! نمی‌دانم چرا یاد وعده صادق افتاده بودم. با خودم می‌گفتم وعده‌ی صادق سه، کِی خواهد بود؟! همانطور که هوا روشن‌تر و روشن‌تر می‌شد از صف دور شدم. گلوله‌ها خورشیدند همه‌شان. روشن می‌کنند. چه هوا را، چه قلب سربازان عاشق، چه مغزهایی که محل فکراَند. قلب‌ها و مغزها و دست‌ و پایی که از قبل روشن‌ شده باشند را می‌سوزانند، قلب‌هایی که قبلا از عشق سوخته باشند. مغزهایی که از جولان مداوم باطل در صحنه تاریخ سوخته باشند. دست‌هایی که از قلم به دست گرفتن، داغ شده باشند. زبان حال گلوله‌ آن است که " در آسمان بودم! سینه‌ات را بوسیدم، از قلبت عبور کردم و به خاک نشستم اما تو را به نور، به اوج آسمان رساندم..." کم‌کم به تپه‌ای رسیده بودم که مشرق گلوله‌ها بود؛ محل طلوع‌‌شان. حالا دیگر در ارتفاع بودم. از ترس، چسبیده بودم به زمین. حتی گردن و گونه‌ام روی سنگ و خاک بود. از بالا رفتن پشیمان شده بودم. تیر، شاید دقیقا از بالای سرم رد می‌شد! نه راه عقب رفتن داشتم نه مسیری برای جلوتر رفتن. زیر چشمی نگاهی به همه جا انداختم. چند نفری بی‌حرکت بودند و منتظر بند آمدن باران گلوله‌ها. بقیه هم با نهایت احتیاط، دامن کشان، مثل آنکه روی آینه راه بروند حرکت می‌کردند. چهره‌ی هیچ‌کس مشخص نبود؛ جز مرادی و صالح و عقیل و اِرمیا که عرق سرد چهره‌های سرخ و داغشان برق می‌زد. یک دفعه، فریادی، دشت را به غروب کشاند؛ غروب گلوله‌های سرخ. - "آمار!" ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🎬 باران گلوله‌ها بند آمد. آتش تفنگ‌ها سرد شد. حالا روشنایی دشت از ماه بود. هیچ چیز مشخص نبود. ایستادم‌ و خاک و سنگ را از لباس‌هایم تکاندم و بند اسلحه را به دوش کشیدم. پای چپم خواب رفته بود و زمین را نمی‌فهمید. لنگ‌لنگان پایین رفتم و به صف پیوستم. پاسدار کیان‌مهر گفت: "راحت باشید... بشینید... کلاس ستاره شناسی داریم." نشستم همانجا که ایستاده بودم. نگاهی به آسمان انداختم. می‌توانستی دست به آسمان ببری و مشتت را پر از ستاره کنی و پایین بیاوری. بعد از کویر لوت و کلوت‌های شهداد، دومین باری بود که می‌توانستم سرم را بالا بیاورم و انگار کنم میان ستاره‌ها نشسته‌ام. نه به آن وضوح اما به همان شکل. *** بعد از کلاس ستاره شناسی، مسیر را همانطور که آمده بودیم برگشتیم. این بار کسی اشتباه آمار نداد، نفوذی‌ها همه لو رفتند. در سکوت کامل راهمان را رفتیم؛ بدون حتی یک اشتباه. حتی صدایی که از بند اسلحه بیاید، حتی صدای پوتین. کم‌کم، تاسیسات جزیره از پشت تپه‌ها و درختان گز و ارژن نمایان شد. فضا روشن‌تر و روشن‌تر می‌شد. گله‌ی آهو زیر درختان گز در حال استراحت بودند. بالاخره رسیدیم. - "آزاد باش!" تا آن‌موقع آزاد بودیم. تا آن‌موقع که می‌توانستیم خودمان را کمی در قد و قامت سربازان دفاع مقدس ببینیم، آزاد‌تر بودیم. گاهی اوقات آزاد بودن، عین اسارت است و در بند بودن، حریّت. تا وقتی یک هزارم درصد احتمال می‌دادیم کسی که آسمان را به رگبار گرفته بود، به هر دلیلی دستش پایین بیاید و تیر به ما بخورد، آزاد بودیم! در آغوش خاک آزاد بودیم. وقتی خاک را میان دندان‌هایم حس می‌کردم آزاد بودم. حالا دوباره کمی به اسارت زندگی و روزمرگی نزدیک شده بودیم! شدیدا تشنه‌ام بود. کم‌کم گلویم داشت به ه حنجره می‌سایید و می‌سوخت. طعم خاک اما لذت بخش بود. یاد آب معدنی گم شده افتادم با خودم گفتم: "تشنگی را به کجا باید برد؟!" وضو و قضای حاجت را چه می‌کردم؟! یعنی چای هم نمی‌دادند؟! نگاهم به سربازهایی افتاد که کیک و رانی به دست در انتظارمان ایستاده بودند. تشنگی تمام شد! کیان‌مهر و محمدی، خسته نباشیدی به همه‌مان گفتند و قرار شد تا وقت خواب آزاد باشیم. وقت خواب اما... داستان دیگری داشتیم! تقسیم بالش‌ها و پتوها کار آسانی نبود. با خودم گفتم: نهایتا که چه؟! تقسیم می‌کنند و پتویی هم به من می‌رسد. اصلا نرسد. که چه؟! مسواکم را از ساک بیرون کشیدم و رفتم سمت توالت که روشوری‌هایش توی راهروی رو به روش قرار داشت. حین مسواک زدن دستی به شانه‌ام خورد. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از  ۫ 𓏲࣪ ۫ دردِ شیرین ۫ 𓍼ִֶָ
𓏲࣪درود𓍼ִֶָ •°نویسنده دردشیرین برای اولین بار تقدیمی میدهد✍•° _ماجرا از این قرار است که، خواجه نصیر الدین طوسی، وزیرِ وقت قصد دارد با حکمی و با توجه به شخصیت تان منصبی به شما اهدا کند تا برای ایران زمین مفید باشید📜🔎 *برای بهرمندی از این تقدیمی این پیام رو فور کنید و حتما در کانال عضو باشید. جهت تگ: @Afmabahr27 جهت عضویت: https://eitaa.com/gheshaaaaaaaaaaaa .
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
می‌دونستید یکی از شخصیت‌های داستان‌ درد شیرین، منم؟!😁