eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
906 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
www.Aviny.comaviny-09.mp3
زمان: حجم: 4.6M
شهید سید مرتضی آوینی: اکنون در سال‌های آغازین قرن پانزدهم هجری قمری، همان‌چنان که نبی اکرم‌(ص) پیشگویی فرموده بودند، قوم سلمان فارسی _ایرانیان_ عَلَم قیام انبیا را بر دوش گرفته‌اند و وجودشان همچون شمسی تازه در خلأ ظلمانی جاهلیت ثانی تولد یافته است، شمسی که اشعه‌ی نورش اینک می‌رود تا دورترین نهایت‌های خلقت انسان گسترش یابد و آسمان‌های قلوب را تسخیر کند و مرزهای تفرقه و الحاد و شرک را از جغرافیای کره‌ی زمین بسترد. رودررویی این شعاع‌های بلند نور با شیاطین ظلمت و عدم، به صورت جنگی بزرگ بین حق و باطل تحقق یافته است و پیشاپیش روشن است که پیروزی از آن جبهه‌ی نور است و این قرن، آنچنان که وعده داده‌اند، قرن غلبه‌ی حق بر باطل خواهد شد.
متاسفانه چشمام درد گرفته از بس اخبار اسراییل رو پیگیری کردم. یه دونه از اینا می خوام بگیرم برای رصد بهتر تل آویو و حیفا... پ.ن نباید دشمن رو دست کم بگیریم. ویروس هستند دیگه.
باغ انارقصه این روزها.mp3
زمان: حجم: 753.1K
قصه این روزها مردم دنیا، قرنها، روی تخته پاره ها شناور بودند. ایرانی ها با کشتی حسین‌بن‌علی در حال نبرد با موج های سهمگین و جانوران غول‌آسای اقیانوسی بودند. سالها گذشت. مه فرو نشست. مردم دنیا داد زدند ایرانی‌ها رسیدند. ایرانی‌ها رسیدند. @anarstory
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت12🎬 با فریادِ کسی که نمی‌شناختیمش، به خودمان آمدیم. - "همه بخوابید رو زمین!
🎬 - "برادرای گرامی... باید آمار گرفتن رو یادتون بدم. شما الان دو تا صفین و این دشت پر از عراقیه که ممکنه لباس شماها رو پوشیده باشن. هوا تاریکه تاریکه و سکوت محضه. فرض کنید یه عراقی وارد صف‌تون بشه و نفهمید یا یواشکی دست بذاره رو دهن یکی‌تون و سریع از اینجا دورتون کنه و ببرتتون اسیری... قاعدتا نمی‌تونید کاری کنید. آمار گرفتن به درد اینجا می‌خوره... حالا چجوریه؟!" سکوت به تمام گلوها چنگ انداخت. رادان، خطِ حرف کیان‌مهر را امتداد داد: "شما دو تا صفین. نفر اول صف که عددش یکه، به نفر دوم شماره‌شو اعلام می‌کنه، نفر دوم عددش یعنی دو رو به نفر سوم می‌گه و... می‌رسه به نفر آخر. آخرین نفر عددش رو خیلی آروم و یواش طوری که دشمن متوجه نشه، به نفر جلویی می‌گه و تمام صف متوجه می‌شن الان چند نفرن. اگه خدای نکرده، خدای نکرده حواستون باشه هااااا! یکی عددش رو اشتباه به نفر جلویی بگه تنبیه می‌شه! مراقب باشید نفوذی نزنه تو صف‌تون. نفر جلویی و عقبی‌تونو بشناسید دوستان! اگه یکی شماره‌شو اشتباه به جلویی‌ش بگه تمامِ دو تا صف بعد از نوش جون کردن یه خمپاره باید سینه خیز برن به دو طرف مخالف صفوف! تنبیه برای همه‌تون لحاظ می‌شه برادرا. پس خیلی مراقب باشید..." - " به جای خود!" - "حرکت!" پشت سر هم به راه افتادیم. صدای کیان‌مهر، باز به خودمان آوردمان. - "برادرا! صدای پوتین‌هاتون ضایَس‌هااا! اگه الان دور و بر دشمن باشیم می‌فهمن یه گله سرباز اینجاست که!" دیگر صدای پوتین هم از کسی در نمی‌آمد. آرام آرام نفس می‌کشیدیم و بند اسلحه‌هامان را محکم گرفته بودیم تا از آن هم خاطرمان جمع باشد. آمارِ اول گرفته شد و همه چیز خوب پیش رفت. صف‌مان جمعا بیست و هشت نفر بود و من از تهِ صف نفر دوازدهم بودم. دیگر هیچ نوری نبود جز ستاره‌های آسمان و ماه؛ که تازه داشت از آبتنی‌اش در خلیج فارس فارغ می‌شد و هیچ صدایی نبود جز نجوای ضعیف و آرامِ سیلی دریا به صخره‌های فارور. در دستم هیچ نبود جز تفنگ؛ اما همه چیز در دست من بود؛ اسلحه‌ای که معلوم نبود دست کدام سربازِ شهید نیروی دریایی_احتمالا_ و یا زمینی و در دستان یک بسیجی بوده و چند راس حرامی را به اعلی درجات شقاوت فرستاده. - "آمار!" گرفتیم. همه چیز سر جاش بود اما رادان عربده کشید: "خمپاره!" بارانی از گلوله باریدن گرفت. خودمان را انداختیم روی زمین. من همانجا که ایستاده بودم اما بعضی، چند قدمی از صف دور می‌شدند و بعد سینه خیز می‌رفتند و ما چند قدم عقب می‌ماندیم و در معرض لگدکوب شدن قرار می‌گرفتیم! گفته بودند برای سینه خیز رفتن با اسلحه باید دو طرف‌ش را کف دست بگیریم و با ساعد دست حرکت کنیم. با اسلحه، با دو دستِ درگیر، با بطری آب گم‌شده و لب‌های تشنه و پاهای خسته، روی خاک داغ و خاشاک و سنگلاخ دشت فارور، سینه خیز رفته‌ای؟! فرمانده‌هامان اما بس‌شان نبود! - "برو دیگه تا پوتین نیومده تو پهلوت دیگه! بدوو! شما پخمه‌ها می‌خواستین برین با داعش بجنگید؟!" حتی نام داعش هم خون می‌شد به رگ؛ دم می‌شد به حنجره؛ کالری می‌شد به تاندون‌های پا و می‌سوخت و می‌سوزاند ذهن‌ها را از یاد مصافِ پر مخاطره‌‌ی پروانه‌های جان‌سوخته زینبیه. - "پاشو بسه! پاشو! بسه..." به صف شدیم و به راه افتادیم. بند اسلحه را تنگ کردم تا خیلی اذیت نکند که باز فریاد... به بلندای یک صف پنجاه نفره؛ به وسعت صفیر گلوله‌ها که می‌پیچید و روشن می‌کرد. این بار تلی از سنگ کنارِ صفِ ما بود و بوته‌های گیاه‌های رَوَنده که نرمی‌شان از سختی سنگ‌ها نمی‌کاست. با هر چند وجب حرکت که استخوان‌های بدنم روی سنگ‌ها کشیده می‌شد و پوست می‌خراشید، احساس می‌کردم توی جوغن، با دسته‌ی فولادین، کوفته می‌شوم. درست مثل گوشت‌ و استخوانی که مادربزرگ با نخود و پیاز می‌کوبید تا آبگوشت بشود! باز به صف شدیم و ادامه دادیم. شمارِ آمار از دستم در رفته بود، اما با آن یک دفعه، حساب کار، حسابی دستم آمد‌... ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃
باغ اناربگذار من بگویم.mp3
زمان: حجم: 4.8M
سلاممان از دل‌هایی است که جریان میدهند ذکر مولا را در اعماق وجود. 🖤 ✨شما را دعوت می‌کنیم به شنیدن مجموعه داستان صوتیِ : بگذار من بگویم با ما همراه باشید✨🌹 نویسنده: الهه وحیدی گویندگان این قسمت: سیده فاطمه میررضایی محمدهادی شریفی مهدی تهوری ادیت صوت: شفق صوفی 💫کاری از مجموعه فرهنگی هنری باغ انار انارنیوز/ رسانه‌ی باغ انار @ANARSTORY @ANAR_NEWSS برای شنیدن قسمت های بعدی، در کانال‌ها عضو شوید.
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت13🎬 - "برادرای گرامی... باید آمار گرفتن رو یادتون بدم. شما الان دو تا صفین و
🎬 آمار گرفتیم. نفر پشت سری‌ام گفت هشت و من به نفر جلویی گفتم نُه. آمار که تمام شد: - "خمپاره!" این بار، بیش از حد طول کشید. فاصله بین‌مان آنقدر زیاد شده بود که صدای ناله‌ی یکدیگر را هم نمی‌شنیدیم. این بار، هم به سنگ خوردیم، هم خاک و آدورِ* خشک شده. و چندباری هم استخوان‌های سینه‌مان از نوک تیز صخره‌های کوچک گذر کرد. بالاخره به راه برگشتیم. رادان جلو آمد و پرسید: "تو گفتی چند؟!" - "نُه!" یقه‌ام را گرفت و از صف کشید بیرون، کشان‌ کشان؛ الی بین صفین! و با لگدی، تمام بدنم را به زمین نقش زد. سینه‌ام افتاد روی اسلحه که اگر نبود شاید دندان‌هایم میان خاک و سنگریزه‌های فارور، به یادگار می‌ماند؛ که توفیق خوردن خاک جزیره اما، نصیبم شد. - "تا خودِ سوییت‌ها سینه خیز برو! تا بفهمین آمار اشتباه ندین." اسلحه‌ را روی دست گرفتم و شروع کردم از صفوف سربازها دور شدن. اندازه ده قدم دور شده بودم که رادان گفت: "بسه برگرد. حواستون باشه درست آمار بدین وگرنه ولله... ول... و... قسم نمی‌خورم ولی تا خودِ ساحل سینه خیز می‌برمتون!" از خاک و درد بر آمدم؛ رسما از جسدِ خسته و بهت زده روی زمین عروج کردم! آب دهانم را قورت دادم. چشم‌ها، دوخته شده بود به پیرهن خاکی‌ام. خاکیِ خاکی! خاکی که مثل شکر از لباسم روی زمین می‌ریخت. به صف برگشتم و سر جایم ایستادم. توی تاریکی، دستی به شانه‌ام خورد: "داداش شرمنده‌تم... من باید سریع می‌گفتم نُه که نگفتم، نفر قبلیمم چون بلند گفت هشت تو شنیدی و..." دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم: " اینا همه‌ش وسیله‌ست اخوی! خودم می‌دونم از کجا خوردم." تعجب کرده بود؛ دیگر چیزی نگفت. از کجا خورده بودم؟! نمی‌دانستم! از غرور، تکبر یا عجب؟! - "تو عمرم انقد خاکی نشده بودم... ممنون!" با خودم گفتم: "خوب بلده کجا پرتت کنه رو خاک که خورده شیشه‌هات بریزه. خوب می‌دونه کجا خاکت کنه! دمش گرم..." محو تماشای سقف آسمان بودم که... - "حرکت..." این بار، حواس همه‌مان جمع شده بود و نمی‌توانستند به بهانه آمارِ اشتباه دادن سینه‌خیزمان بدهند. فدای جمع شده بودم انگار! حواس‌ها جمع شده بود. دهانم اما هنوز خشک بود و با تکان دادن دندان‌هام، صدای ساییده شدن و "قیس قیس" خاک تا مغز سرم پیش می‌رفت. همانطور که داشتم راه می‌رفتم گوشه‌ی چشمم به بند کفش پشت سری‌ام گره خورد. کفش‌های خودش نبود! پوتین به پا داشت. برگشتم و نگاهش کردم، سردار محمدی بود! بی‌اختیار، برگشتم و یقه‌اش را گرفتم و گفتم: "نفوذی بازی در میاری مردک؟! اون همه سینه خیز رفتم بس‌ نبود نه؟!" نیک‌زاد آمد طرفمان؛ دستش را زد روی شانه‌ام و "احسنت" آرامی گفت و سردار محمدی جیم زد تا بین دو نفر دیگر نفوذ کند! نیک زاد گوش نفر پشت سرم را گرفت و گفت: "تو چجوری نفهمیدی کی جلوته؟!" جوابی نداشت بدهد. با خودم گفتم تا چند ثانیه دیگر، مثل من، چسبانده‌اش کفِ راه اما اخمی کرد و رفت. - "خمپاره!" این‌بار خورشیدک‌های جزیره در آسمان طلوع کردند و هوا روشن شد‌. شلیک گلوله‌های هوایی مثل جرقه‌های آتش‌گردانِ ذغال بود در دستان یک لبنانیِ قلیانی. انفجارهایی که نمی‌دانستیم از چه و از کجا بود، شبیه انعکاس آتش و دود بود در چشم‌های کودکان غزه بود. شبیه خشمِ چشمِ فرماندهان وعده صادق دو. وعده صادق؟! نمی‌دانم چرا یاد وعده صادق افتاده بودم. با خودم می‌گفتم وعده‌ی صادق سه، کِی خواهد بود؟! همانطور که هوا روشن‌تر و روشن‌تر می‌شد از صف دور شدم. گلوله‌ها خورشیدند همه‌شان. روشن می‌کنند. چه هوا را، چه قلب سربازان عاشق، چه مغزهایی که محل فکراَند. قلب‌ها و مغزها و دست‌ و پایی که از قبل روشن‌ شده باشند را می‌سوزانند، قلب‌هایی که قبلا از عشق سوخته باشند. مغزهایی که از جولان مداوم باطل در صحنه تاریخ سوخته باشند. دست‌هایی که از قلم به دست گرفتن، داغ شده باشند. زبان حال گلوله‌ آن است که " در آسمان بودم! سینه‌ات را بوسیدم، از قلبت عبور کردم و به خاک نشستم اما تو را به نور، به اوج آسمان رساندم..." کم‌کم به تپه‌ای رسیده بودم که مشرق گلوله‌ها بود؛ محل طلوع‌‌شان. حالا دیگر در ارتفاع بودم. از ترس، چسبیده بودم به زمین. حتی گردن و گونه‌ام روی سنگ و خاک بود. از بالا رفتن پشیمان شده بودم. تیر، شاید دقیقا از بالای سرم رد می‌شد! نه راه عقب رفتن داشتم نه مسیری برای جلوتر رفتن. زیر چشمی نگاهی به همه جا انداختم. چند نفری بی‌حرکت بودند و منتظر بند آمدن باران گلوله‌ها. بقیه هم با نهایت احتیاط، دامن کشان، مثل آنکه روی آینه راه بروند حرکت می‌کردند. چهره‌ی هیچ‌کس مشخص نبود؛ جز مرادی و صالح و عقیل و اِرمیا که عرق سرد چهره‌های سرخ و داغشان برق می‌زد. یک دفعه، فریادی، دشت را به غروب کشاند؛ غروب گلوله‌های سرخ. - "آمار!" ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍ ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761 لینک ناشناس سفرنامه‌ی 👆🍃