شهید مدافع حرم مصطفی صدرزاده(سیدابراهیم)@LabbaykeYazeinab (Telegram Channel)-621.mp3
زمان:
حجم:
9.5M
آخرین صوت بیسیم شهید مصطفى صدرزاده در سحر تاسوعا به همراه روضه خوانی رزمندهها قبل از شروع عملیات💔
امروز ما رو به حق این شهدا زنده کن یا عباس 🤲
🌹 سالگرد شهادت شهید مصطفی صدرزاده 🌹
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 محلهی حسنآباد مشیر یزد یه نماهنگ باحال ساخته از حال و هوای محرم ۵۷
از اون روزایی که عشق به امام حسین تو دل کوچهها موج میزد...
📽️ نماهنگ کامل و باکیفیت رو اینجا ببین:
🔗 https://aparat.com/v/nyjgzup
برای دیدن کارهای جدیدمون 👇
📍 @sarmfilm
www.Aviny.comaviny-09.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
شهید سید مرتضی آوینی:
اکنون در سالهای آغازین قرن پانزدهم هجری قمری، همانچنان که نبی اکرم(ص) پیشگویی فرموده بودند، قوم سلمان فارسی _ایرانیان_ عَلَم قیام انبیا را بر دوش گرفتهاند و وجودشان همچون شمسی تازه در خلأ ظلمانی جاهلیت ثانی تولد یافته است،
شمسی که اشعهی نورش اینک میرود تا دورترین نهایتهای خلقت انسان گسترش یابد و آسمانهای قلوب را تسخیر کند و مرزهای تفرقه و الحاد و شرک را از جغرافیای کرهی زمین بسترد.
رودررویی این شعاعهای بلند نور با شیاطین ظلمت و عدم، به صورت جنگی بزرگ بین حق و باطل تحقق یافته است و پیشاپیش روشن است که پیروزی از آن جبههی نور است و این قرن، آنچنان که وعده دادهاند، قرن غلبهی حق بر باطل خواهد شد.
باغ انارقصه این روزها.mp3
زمان:
حجم:
753.1K
قصه این روزها
مردم دنیا، قرنها، روی تخته پاره ها شناور بودند. ایرانی ها با کشتی حسینبنعلی در حال نبرد با موج های سهمگین و جانوران غولآسای اقیانوسی بودند. سالها گذشت. مه فرو نشست. مردم دنیا داد زدند ایرانیها رسیدند. ایرانیها رسیدند.
#ایرانیها
#نبردحقوباطل
#مهدی_تهوری #شفق_صوفی
@anarstory
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
31.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش ویدئوییِ سفرنامهی داستانی "#از_نور_تا_فارور" منتشر شد💥⚔
🎙 @ANAR_NEWSS
✍ @EZDEHAMEESHGH
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#از_نور_تا_فارور⚔ #قسمت12🎬 با فریادِ کسی که نمیشناختیمش، به خودمان آمدیم. - "همه بخوابید رو زمین!
#از_نور_تا_فارور⚔
#قسمت13🎬
- "برادرای گرامی... باید آمار گرفتن رو یادتون بدم. شما الان دو تا صفین و این دشت پر از عراقیه که ممکنه لباس شماها رو پوشیده باشن. هوا تاریکه تاریکه و سکوت محضه. فرض کنید یه عراقی وارد صفتون بشه و نفهمید یا یواشکی دست بذاره رو دهن یکیتون و سریع از اینجا دورتون کنه و ببرتتون اسیری... قاعدتا نمیتونید کاری کنید. آمار گرفتن به درد اینجا میخوره... حالا چجوریه؟!"
سکوت به تمام گلوها چنگ انداخت.
رادان، خطِ حرف کیانمهر را امتداد داد:
"شما دو تا صفین. نفر اول صف که عددش یکه، به نفر دوم شمارهشو اعلام میکنه، نفر دوم عددش یعنی دو رو به نفر سوم میگه و... میرسه به نفر آخر. آخرین نفر عددش رو خیلی آروم و یواش طوری که دشمن متوجه نشه، به نفر جلویی میگه و تمام صف متوجه میشن الان چند نفرن. اگه خدای نکرده، خدای نکرده حواستون باشه هااااا! یکی عددش رو اشتباه به نفر جلویی بگه تنبیه میشه! مراقب باشید نفوذی نزنه تو صفتون. نفر جلویی و عقبیتونو بشناسید دوستان! اگه یکی شمارهشو اشتباه به جلوییش بگه تمامِ دو تا صف بعد از نوش جون کردن یه خمپاره باید سینه خیز برن به دو طرف مخالف صفوف! تنبیه برای همهتون لحاظ میشه برادرا. پس خیلی مراقب باشید..."
- " به جای خود!"
- "حرکت!"
پشت سر هم به راه افتادیم.
صدای کیانمهر، باز به خودمان آوردمان.
- "برادرا! صدای پوتینهاتون ضایَسهااا! اگه الان دور و بر دشمن باشیم میفهمن یه گله سرباز اینجاست که!"
دیگر صدای پوتین هم از کسی در نمیآمد. آرام آرام نفس میکشیدیم و بند اسلحههامان را محکم گرفته بودیم تا از آن هم خاطرمان جمع باشد.
آمارِ اول گرفته شد و همه چیز خوب پیش رفت. صفمان جمعا بیست و هشت نفر بود و من از تهِ صف نفر دوازدهم بودم.
دیگر هیچ نوری نبود جز ستارههای آسمان و ماه؛ که تازه داشت از آبتنیاش در خلیج فارس فارغ میشد و هیچ صدایی نبود جز نجوای ضعیف و آرامِ سیلی دریا به صخرههای فارور.
در دستم هیچ نبود جز تفنگ؛ اما همه چیز در دست من بود؛ اسلحهای که معلوم نبود دست کدام سربازِ شهید نیروی دریایی_احتمالا_ و یا زمینی و در دستان یک بسیجی بوده و چند راس حرامی را به اعلی درجات شقاوت فرستاده.
- "آمار!"
گرفتیم. همه چیز سر جاش بود اما رادان عربده کشید:
"خمپاره!"
بارانی از گلوله باریدن گرفت. خودمان را انداختیم روی زمین. من همانجا که ایستاده بودم اما بعضی، چند قدمی از صف دور میشدند و بعد سینه خیز میرفتند و ما چند قدم عقب میماندیم و در معرض لگدکوب شدن قرار میگرفتیم!
گفته بودند برای سینه خیز رفتن با اسلحه باید دو طرفش را کف دست بگیریم و با ساعد دست حرکت کنیم.
با اسلحه، با دو دستِ درگیر، با بطری آب گمشده و لبهای تشنه و پاهای خسته، روی خاک داغ و خاشاک و سنگلاخ دشت فارور، سینه خیز رفتهای؟!
فرماندههامان اما بسشان نبود!
- "برو دیگه تا پوتین نیومده تو پهلوت دیگه! بدوو! شما پخمهها میخواستین برین با داعش بجنگید؟!"
حتی نام داعش هم خون میشد به رگ؛ دم میشد به حنجره؛ کالری میشد به تاندونهای پا و میسوخت و میسوزاند ذهنها را از یاد مصافِ پر مخاطرهی پروانههای جانسوخته زینبیه.
- "پاشو بسه! پاشو! بسه..."
به صف شدیم و به راه افتادیم. بند اسلحه را تنگ کردم تا خیلی اذیت نکند که باز فریاد... به بلندای یک صف پنجاه نفره؛ به وسعت صفیر گلولهها که میپیچید و روشن میکرد.
این بار تلی از سنگ کنارِ صفِ ما بود و بوتههای گیاههای رَوَنده که نرمیشان از سختی سنگها نمیکاست.
با هر چند وجب حرکت که استخوانهای بدنم روی سنگها کشیده میشد و پوست میخراشید، احساس میکردم توی جوغن، با دستهی فولادین، کوفته میشوم. درست مثل گوشت و استخوانی که مادربزرگ با نخود و پیاز میکوبید تا آبگوشت بشود!
باز به صف شدیم و ادامه دادیم. شمارِ آمار از دستم در رفته بود، اما با آن یک دفعه، حساب کار، حسابی دستم آمد...
#مهدینار✍
#پایان_قسمت13✅
📆 #14040417
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
🆔 @EZDEHAMEESHGH ✍
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
🆔 https://daigo.ir/secret/11384424761
لینک ناشناس سفرنامهی #از_نور_تا_فارور👆🍃
باغ اناربگذار من بگویم.mp3
زمان:
حجم:
4.8M
سلاممان از دلهایی است که جریان میدهند ذکر مولا را در اعماق وجود. 🖤
✨شما را دعوت میکنیم به شنیدن مجموعه داستان صوتیِ #آن_روز_که_میرفتی
#قسمت_سوم : بگذار من بگویم
با ما همراه باشید✨🌹
نویسنده:
الهه وحیدی
گویندگان این قسمت:
سیده فاطمه میررضایی
محمدهادی شریفی
مهدی تهوری
ادیت صوت:
شفق صوفی
💫کاری از مجموعه فرهنگی هنری باغ انار
انارنیوز/ رسانهی باغ انار
@ANARSTORY
@ANAR_NEWSS
برای شنیدن قسمت های بعدی، در کانالها عضو شوید.