هدایت شده از قلمدرد| مهدی پورمحمدی
من به قلبم قول دادهام که شب را بدون اشک و آه و فغان و یاد تو و خاطراتت به سر کنم...
قلب هم به من قول داد که تو را، از سر به در کند...
و کیست که در این میان، واقعا به قولش عمل کند؟!🌌
#عهد_سیاه ✒️👨🎓
| ازدحام عشق ⛓ |
╭┈┄
│⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉
│⇲MAHDINAR ✒♣️ ••❥•••
╰───────
هدایت شده از قلمدرد| مهدی پورمحمدی
به نام اونی که بودهـ🖇
وقتی که هیچ کسی نبودهـ...
و به نام اونی که هستـ🍁
اون موقعی که هیچ کس نیستـ!!
و این آغاز، آغازیست برای پایان هاییـ که بدون آغاز، به پایان میرسند♠️
سلام به این آغاز بی پایان🌱✒️
#آغازبیپایانروز✒️👨🎓
| ازدحام عشق ⛓|
╭┈┄
│⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉
│⇲MAHDINAR ✒♠ ••❥•••
╰────────
شبی و شبانگاهی؛
در پایان این همه همهمه،
از لا به لای این اشک ها،
از میان این ساعت های تاریک...
و از چنگ این ازدحام، که حاصل اجتماع غصه هاست...
آه...
خلاصه کلام را بگویم؛
از شر این زندگی میگریزم...🖇
#مونولوگ ✒️👨🎓
| ازدحام عشق⛓ |
╭┈┄
│⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉
│⇲MAHDINAR ✒♣️ ••❥•••
╰───────
خدایا
خیلی زیاده اینیکه ازت میخوام؟!
من ازت مرگ میخوام؛ یه مرگ که بعدش به جای مرحوم، بهم بگن: شهید!🚩
#معشوقمن ✒️👨🎓
| ازدحام عشق⛓ |
╭┈┄
│⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉
│⇲MAHDINAR ✒♣️ ••❥•••
╰───────
- خدایا دلم یه خط صاف میخواد
ببینم؛ دلم چیز زیادی که نمیخواد؟
🖇📌
#مونولوگ ✒️👨🎓
| ازدحام عشق⛓ |
╭┈┄
│⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉
│⇲MAHDINAR ✒♣️ ••❥•••
╰───────
•| میگفتـ🚶♂←
•| تو مسلمونـه واقعی باشـ🌱
•| آقاجون سه شنبه ظهور میکنهـ☀️
✨الهم عجل لولیک الفرج...🌍
#امام_زمان🌱🖇
#مهدینار ✒️👨🎓
| ازدحام عشق⛓ |
╭┈┄
│⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉
│⇲MAHDINAR ✒♣️ ••❥•••
╰───────
•| دقت که میکنم میبینم زندگی همینجاست.
داره تو تنگ ماهی شنا میکنه...
شاید این خود زندگی نباشه، ولی یه فرشتست که میخواد بهت بگه:
زندگی هنوزم هست...🐟🌱
#نوروز
#تصویرنویسی✒️👨🎓
| ازدحام عشق⛓ |
╭┈┄
│⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉
│⇲MAHDINAR ✒♣️ ••❥•••
╰───────
•| بهار شد
به بدرقهی خنکای زمستان میرویم...!🌎
#نوروز
#عکسنوشته✒️👨🎓
| ازدحام عشق⛓ |
╭┈┄
│⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉
│⇲MAHDINAR ✒♣️ ••❥•••
╰───────
هدایت شده از قلمدرد| مهدی پورمحمدی
به نام اونی که بودهـ🖇
وقتی که هیچ کسی نبودهـ...
و به نام اونی که هستـ🍁
اون موقعی که هیچ کس نیستـ!!
و این آغاز، آغازیست برای پایان هاییـ که بدون آغاز، به پایان میرسند♠️
سلام به این آغاز بی پایان🌱✒️
#آغازبیپایانروز✒️👨🎓
| ازدحام عشق ⛓|
╭┈┄
│⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉
│⇲MAHDINAR ✒♠ ••❥•••
╰────────
دیدین میگن با یه گل، بهار نمیشه...؟!
دروغ میگن!
یه گلی هست که اگه بیاد، دنیا برای همیشه بهاره...
دوازدهمین گل سرخ منظورمه...🌱🖇
#امام_زمان
#مونولوگ ✒️👨🎓
| ازدحام عشق⛓ |
╭┈┄
│⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉
│⇲MAHDINAR ✒♣️ ••❥•••
╰───────
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
سوار دوچرخهی قدیمیاش شده و به راه افتاد.
دفترچهی نقاشی با جعبه کوچک ذغال هایش را برداشت و سمت جنگل، رکاب زد. تند و تند تر رکاب میزد تا هرچه زود تر به جنگل برسد.
شاید امروز، آخرین روزی بود که میتوانست معشوقهاش را تماشا کند و چهرهاش را روی کاغذ، ترسیم.
رز، خبر از مسافرت کاری پدرش به آمریکا داده بود و این یعنی...
الکس باید برای همیشه، رز را فراموش میکرد.
روز موعود، درست سالگرد تولد رز بود.
و یکی دوساعت وقت گذراندن در جنگل، تنها هدیهای بود که رز از پدرش درخواست کرده بود...
اما... اگر پدر رز قبول نکرده بود، باز هم رز مثل هر روز به جای کلاس درس یا سومعه، به جنگل میرفت تا الکس را ملاقات کند...
مثا همان سه شنبه های خاطره انگیزش با الکس.
حالا الکس، به رودخانه رسیده بود و انتهای پل چوبی، منتظر رز ایستاده بود...
رز هم آهسته به جنگل نزدیک و نزدیک تر میشد...
چند دقیقهای گذشت و الکس همانطور که به پل تکیه داده بود، نگاهش به رز افتاد.
رز همان لباسش که الکس دوست داشت را پوشیده بود و تکهای از موهای قهوهای رنگش را را بافته بود. الکس بغض کرد. دل کندن از رز برای الکس سخت بود...
_رز من... نمیتونم فراموشت کنم... یکاری کن لطفا!!
قطرهی اشکی از گوشه چشم رز پایین افتاد که پاکش کرد و با صدای لرزان گفت:
نمیشه الکس... منم نمیتونم فراموشت کنم ولی... پدرم امروز با کالسکه به شهر میره و... حتی بلیط قطار رو هم گرفته...
_پس خونه و وسایلتون چی؟!
رز پس از کمی مکس گفت:
همشونو فروخته...
رز و الکس، برای آخرین بار همدیگر را میدیدند وبه این خاطر، تصمیم گرفتند نهایت لذت را از وقتشان ببرند.
الکس همانطور که وسط پل ایستاده بود گفت:
رز... به پل تکیه بده و به رودخونه خیره شو... میخوام برای بار آخر، تو رو به برگه های کاغذ هدیه بدم.
رز قبول کرد.
الکس روی تخته سنگی نشست و مشغول کشیدن رز شد...
با بغض به رز نگاه میکرد و هر چیزی که میدید را، با ذغال تراشیده شدهای روی کاغذ میکشید.
یک ساعت بعد، کار نقاشی الکس تمام شده بود.
رز با سرعت سمت الکس آمد و کنارش، روی تخته سنگ نشست.
_وای الکس... چقدر قشنگ شده... محشره؛ ولی... من که موهای بافته شدمو با گل تزئین نکرده بودم!!
الکس چشمکی زد و دستاشو توی موهای رز برد. اون تیکه که بافته شده بود رو باز کرد و گفت:
اگه بخوای... هم میبافمشون، هم با این گل ها تزئینشون میکنم...
رز به نشانه تایید، سر تکان داد که الکس بوسهای روی پیشانی رز نشاند و بعد، مشغول دسته کردن موهایش شد...
الکس از پایین صخره، چند گل زردرنگ چید و همزمان با بافتن موهای رز، گل های ریز و درشت را لای مو ها گذاشت...
حالا دیگر وقت رز تمام شده بود. نگاهی به ساعت الکس کرد و گفت:
الکس... من باید تا چند دقیقه دیگه خونه باشم...
الکس لحظات سختی را سپری میکرد. غرورش جلوی دختری که دیوانهوار دوستش داشت، شکسته شده بود و آرامآرام اشک میریخت. رز هم سرش را پایین انداخته بود و با دکمه های لباسش ور میرفت. همان کاری که هروقت ناراحت بود انجام میداد.
بالاخره لحظات جان فرسای خداحافظی، فرا رسید...
بدون حرف خاصی... الکس و رز از هم خداحافظی کردند و الکس همانطور که گریه میکرد، دور و دورتر شدن رز را تماشا کرد.
حالا دیگر شب شده بود و الکس هنوز روی همان صخره نشسته بود. بدون آنکه حرکتی بکند.
ناگهان بلند شد و سمت پل رفت.
دودل بود اما... دفترچهاش را درون آب انداخت.
همه چیز تمام شده بود.
خیال پردازی های رز...
دفتر نقاشی الکس...
و رویایی که هیچوقت، محقق نشد.
•| مهدینار✒️♣️
#داستان ✒️👨🎓
| ازدحام عشق⛓ |
╭┈┄
│⇲@ezdehameeshgh 🖇🔉
│⇲MAHDINAR ✒♣️ ••❥•••
╰───────