eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
591 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
320 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
داداش یکم خردل می‌زنی؟! عا قربون دستت... داداش نکش بیرون اون خیار شورو! خوبه من کبد تو رو بکشم بیرون؟! راستی داداش! نمی‌تونستی زودتر بیای منو بگیری؟! آخه من که خیسیدم اینجا عزیز دل... داداش با تو... عه باز اون خیارشورو جدا کرد! جان ننه‌ت نکن داداش نکن! : هادداگ پنیری! ✒️♣️
داداش یه چیزی بگم باورت می‌شه؟! دیدی این چینیا از این گوشیا ساختن که تا می‌شن؟! والاهی اینا از روی من کپی کردن... اصلا از شما یاد گرفتن... راستی داداش... وقت کردی این سیبیل منو شونه بکش، تمیزش کن... خیلی رو مخمه! : پتو پلنگی! ✒️♣️
آب مایه‌ی حیات است. و حیات را به من اضافه می‌کنند و می‌خورند و اسمم را هم می‌گذارند امام حسینی‌. به تو چه چیزی اضافه کردند بخ بخت؟! : گوشت! ✒️♣️
یه بار جَستی ملخک، دو بار جستی ملخک، بار آخر تُ کُت مشتی ملخک... : الموت! ✒️♣️
ببین داداش... همراه اول و آخرت خودمم! هیچ‌کس تنها نیست... دین دیری دینگ! : کفن! ✒️♣️
بالاخره که برای خودمی ایران جون... شاید من اون روز پوسیده باشم. ولی مال خود خود خودمی! : ربع پهلوی، مخلصْ شوما. ✒️♣️
الان بیام؟! وقتشه یا نه؟! اصلا کجایی تو؟! آماده‌ای؟! الو... چرا جواب نمی‌دی؟! : همونی که بهش می‌گی العَجَل! ✒️♣️
حاجی یه دیقه سرتو از تو من بیار بیرون خب! کور شدی دیگه عه! این چه کاریه آخه داش من؟! الان اگه آبله مرغونم که بگیریا، منو از دستت می‌گیرن ناکسا! : همان که خود می‌دانی... ✒️♣️
بفرمایید تو رو خدا. ناقابله وا! عا دهنتو وا کن داداش... آرارات داره میاد... ویژ! : رضا میر پنج پهلوی! ✒️♣️
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
گیر افتاده بودند. نه نردبانی بود نه چارپایه نه هر چیز دیگری که بشود زیر پا گذاشت و بالا رفت. تکیه دا
بله بله... گیر می‌افتیم. ما را نه نردبانی است و نه چهارپایه و هر لازمه‌ی دیگری که بشود زیر پا گذاشت و بالا رفت. از خاک بر سری تن لشمان را می‌دهیم به دیوار بتنی خاک گرفته. هوا بوی مزخرف آهن زنگ زده‌ای می‌دهد که از توی گل و لای باغچه‌ درش آورده باشند. اینجا همه‌جا تاریک است. از دل بی‌صاحابِ سیاهیِ ته کانال، صدای چکه‌ کردن آب می‌آید. تشنگی امانمان را بریده است. ورای سرمان را نگاه می‌کنیم. دو تا منبع، ایستاده‌اند. یکی به اندازه‌ی عمق کانال و دیگری به اندازه‌ی نصف آن یکی بزرگی. مثل فشفشه‌ای که نخش جیرجیر کنان می‌سوزد و ویژی می‌رود هوا، می‌پرم هوا و عین شاخ غزال عربی در جا می‌ایستم. احتمالاتی هست که خاطرنشان می‌کند رنگ صورتم از پیازداغ سفید به پیازداغی که بهش زردچوبه زده‌اند تغییر می‌کند. انتظار ندارم چشم‌هایم از شادی، آن‌ هم از نوجوانی که با برادر مادرمرده‌اش افتاده است توی کانال و تشنه است، برق بزند. یک پا به طرف منبع کوچک‌تر رژه می‌روم. سرم را دور می‌دهم و به نیتن می‌گویم: "اگر احتمالاتی بگویند فکر کردن هم بلدی، فکر می‌کنی به همان چیزی که من بدان می‌اندیشم فکر می‌کنی؟!" نیتن پا می‌شود. مثل من نه. اما انگار نه انگار همانی‌ست که از خراش و تراش پا خودش را عین پیرزن پنجاه ساله‌ی زائوی دهه‌ی شصت، انداخته بود. کنارم می‌ایستد. سرش را تند تند تکان می‌دهد. به گونه‌ای که مشاهده می‌شود صدای ترق ترقِ به هم خوردن دندان‌هایش به گوشم می‌رسد. دستم را علم می‌کنم به سوی منبع کوچک و دستم با زمین زاویه‌ی قائمه‌ تشکیل می‌دهد. جنبنده‌ام اما اینجا نمی‌جنبم. حاشا و کلا که منبع بهمان‌ نگفته باشد "مجسمه!". بدیعی می‌باشد که پلک‌ هم نمی‌زنیم. تشخیص می‌دهم که هوایی به ریه‌ی بی‌زبانمان نمی‌رسد. چشم‌هایمان سوزن سوزن می‌شود. انگار که با اتک، بهش اسید پاشیده باشند. از ناامیدی‌ست یا از خستگی را نمی‌دانم. اگر می‌دانید، بگویید و اگر نه، چو راوی بخوانند دیگر خموش! یواش و کرشمک می‌گویم: "برج ریز و درشت" که همان فسقلی و گنده می‌باشد. و به نیتن خْیر خْیر نگاه می‌کنم. لنگان لنگان جلو می‌رود و دستش را دور سر منبع کوچک گذاشته، دور می‌دهد. و از توی منبع دولخی می‌پاشد بیرون. نیتن در همان هوای خرتوخر و گردوخاک، نفس می‌کشد. بدون آنکه نازک‌نارنجی بازی در آورده و اهم اوهوم بکند. دستش را می‌برد توی منبع. توی منبع را نمی‌بیند چون در این نسخه‌ی انسان، این‌ توانایی نیست از بین گرد و خاک چیزی ببیند. هر وقت به روز شد و توانا بود هر که دانا بود، خبرتان می‌کنیم. دستش را توی منبع می‌چرخاند. مثل مادری که توی تشت پر از رخت چرک، دنبال جوراب یک بچه می‌گردد. و دستش را با جعبه‌ی چوبی و کوچکی، با صدای اجی مجی، می‌آورد. جعبه را از دستش اخذ می‌کنم و درش را فتح. گردنبند مروارید می‌درخشد اما در برابر سکه‌های سلطنتی لنگ می‌اندازد‌. همان موقع صدای بوق ماشین لکنته‌ی کارآگاه استیون را به گوش می‌گیریم و نیتن بانگ بر می‌آورد و غاره می‌زند که: "ما در اینجاییم و دریابیدمان." ✒️♣️ پ.ن: این داستان همان داستانی‌ست که به رویش ریپلی زده شده است. منتها با لحن دیگر نگاشته‌ایم. خواه بخوان و خواه نخوان. ما نوشته‌ایم!😎🌱
هدایت شده از مهدینارگراف🖊♣️
چراغ می‌زند سوسو... چشم من دودو... پای من گزگز... من در خیابان... هی دور، دور... به دنبال تو، تو... از تو آمدن، دور است... به راستی... تو نیستی! ✒️♣️ 📸♣️ (عکاسی بوکه)
هدایت شده از مهدینارگراف🖊♣️
درخت من‌ تنها... ✒️♣️ 📸♣️