eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
594 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
312 ویدیو
6 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
از توی بشقاب بخار می‌زد بالا؛ گم می‌شد بین نفس‌هایی که دود می‌شد توی آن هوا... تکه‌ی دیگری از ران توی بشقاب‌ش را کند و با برنج و تکه‌ای هویج برد توی دهان‌ش. هنوز نجویده بود که گوجه‌ی کوچکی را هم با قاشق دو تکه کرد و نصفش را خورد. از زیر زبان‌ش، همانجا که سیاه است و رگ دارد، بزاق مترشح می‌شد و می‌پاشید روی چیزی که داشت می‌جوید. کته بود با بوقلمون که طعم فلفل دلمه‌ای و فلفل سیاه داشت. -" دخترم... خستگی مزرعه رو از تنم بیرون کردین. الحق که حوریای بهشتی میان کمک‌تون غذا می‌پزن..." لبخندی روی لب‌های مریم که داشت غذا را می‌جوید سبز شد. توی آن هوا چیزی سبز نمی‌شد جز لبخند. یا چیزی سالم نمی‌مانند جز لبخند. - "ممنونم اَمَد آقا! والا تا گلنار نبود من که نمی‌تونستم سیمرغ به این بزرگی رو از مزرعه شما بگیرم بیارم اینجا. نصف مجمه رو گرفته!" ظهر با گلنار رفته بودند لب جاده؛ دم مزرعه‌ی مش عیسی. دو تا ران بوقلمون را گرفته بودند و کشان کشان آورده بودند توی ایوان. رد بوقلمون هم سفیدی زمین را کنار زده بود. مرغ‌ها هم همانجا توی حیاط دنبال دانه می‌گشتند. بوقلمون را گذاشتند توی مجمه و کوزه‌ی آب را گرفتند بالا سرش. گلنار آب می‌ریخت و مریم با دست‌هاش_که سرخی‌شان از حنا نبود_بوقلمون را می‌شست. آخرش هم سر دو تا ران‌ش را از قِرقِریچو‌ش گرفتند و با سینی شیب دادند طرف حیاط؛ روی زمین. بالا سر مرغ‌ها. پوست و آشغال‌های بوقلمون را گرفتند و انداختند جلوی سگ. عذرا خانم با کاسه‌ای دانه لب ایوان آمد. مشتی پاشید روی زمین. زردی دانه‌ها را مرغ‌ها راحت‌تر می‌دیدند. چون دانه‌ها فرو می‌رفتند و با سفیدی زمین در تضاد بودند. بوقلمون را انداختند توی قابلمه. فلفل، سیاه و قرمز. نمک و زردچوبه را هم ریختند روی بوقلمون و با کمی آب. عذرا خانم از پله‌ها که نم گرفته بودند و صدای قیز قیزشان، کاب کاب شده بود رفت پایین؛ ته حیاط. دو ردیف آجر روی هم آورد بالا. با داس، چوب‌هایی که خشک مانده بودند را تکه تکه کرد و گذاشت بیت آجرها. سرخی سر چوب را کشید روی سمباده‌ی قهوه‌ای بغل جعبه و گرفت‌ش زیر ریزترین چوب‌ها. ریزترین‌ها گرفتند؛ بعد دادند به بزرگ‌تر ها. بزرگ‌تر ها هم به کنده‌ها دیگر. آتش که گرفت، مریم و گلنار دو طرف قابلمه را گرفتند و بردند ته حیاط؛ گذاشتند روی اجاق. 🖋♣️ @ezdehameeshgh
اصلا وجود من را واژه‌ای به نام "درد"، یک تنه تشییع می‌کند! ✒️♣️ @ezdehameeshgh
ظلم این است که گوش می‌شنود و قلب می‌شکند... ✒️♣️ @ezdehameeshgh
زمین خورده‌ای که زمین‌اش خاک سیاه نام دارد... ✒️♣️ @ezdehameeshgh
هدایت شده از سید کاظم روح بخش
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ مطالبه از حاج آقای رئیسی⭕️ ⭕️ این صدای مردم سیستان و بلوچستان👆 خشکسالی و بی آبی، خشک شدن دریاچه هامون، طوفان شن و گرد و خاک، باعث کوچ انبوه و هجرت مردم به شهرهای دیگه داره میشه😔 اتفاقات خوبی شروع شده ولی خیلی سرعتش کند و نیازه فکری به حال مسئولین این استان بشه... این مطالبه و نشرش رو وظیفه شرعی و انسانی خودمون دونستیم که در پیشگاه خدا رو سفید باشیم... ✅ شما هم در حد توان قدمی بردار برای محرومیت مردم سیستان و بلوچستان با نشر این مطالبه...
من می‌ترسم. از مرگ نه. از زنده ماندن هم نه. از کمی دیگر وجود داشتن... ✒️♣️ @ezdehameeshgh
تارک دنیا را خاک گرفت. دستمال نانو هم نتوانست پاکش کند. ✒️♣️ @ezdehameeshgh
در من بادی‌ می‌وزد که می‌خواهد گیسوی تو را طواف کند... ✒️♣️ @ezdehameeshgh
- برای ما که خسته‌ایم و دل شکسته‌ایم نه؛ ولی برای عده‌ای چه خوب شد نیامدی!
هدایت شده از شیخ فرهاد فتحی
مهدی جان ما همچنان منتظر تو نیستیم...