eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
597 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
312 ویدیو
6 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
تو نفس می‌کشی، من انتظار... ✒️♣️ @ezdehameeshgh
هدایت شده از - سُـــودا
٬٬ می‌تونم بگم؛ زیباترین قاب دنیا، بین‌الحرمینه! :) ٬٬
آخه سوالتون یه جوری بود... چند بار دیگه هم اومده بودن پی‌وی و اینجوری پرسیده بودن؛ حالا اونا واقعا فکر می‌کردن من نمی‌نویسم اما واسه شما اینجوری نیست. به هر حال، سوء تفاهم پیش اومد... شرمنده.🙂🌱 و اینکه... ممنونم از شما. اما سن و سال ملاک نیست واقعا...
هدایت شده از ࢪزمشڪے
﷽ {أَللّهُمَّ ارْزُقْنی شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَومَ الْوُرُودِ} بار‌الهی!شفاعت اربابم حسین را روز قیامت امضای نامه اعمالم قرار بده:)💚🌱 . . . سلام رفقای عزیز:)! امیدوارم حالتون خوب باشه‌ اگر میشه حمایت کنید بریم بالا اجرتون با امام حسین لینک کانالمون🤝 https://eitaa.com/arbabam_h128
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
مادر بزرگ‌ت که رفت مهمانی خدا، پدرت تنها شد. همان روزها بود که داشتند شروع می‌شدند مدرسه‌ها. پدربزرگ
پدرت پسر شیرین زبانی بود، سایه جان... هر جا می‌رفت می‌گفتند چه پسر خو... سایه؟! دخترم؟! ساکتی چرا؟! چرا به دسته‌ی چوبی صندلی زل... راستی سایه جان... این میز و صندلی‌های چوبی اتاق من را می‌بینی؟! آن میز کامپیوتر و قفسه‌ی کتاب‌ها را چه؟! این‌ها را پدرت ساخته... نگفتی سایه جان. چرا ساکتی؟! - "عمو جان... فکر می‌کردم چرا مادربزرگم وقتی رفت مهمانی خدا که پدرم بچه بود... حالا هم که من بچه‌ام... چرا پدرم... باید برود مهمانی خدا؟!" - "سایه جان... مگر قول ندادی فقط بخندی، وقتی تعریف می‌کنم؟! بخند... آ بارکلا... ببین عمو‌جان... دختر گلم... سایه جان... شنیدی که می‌گویند خدا گل‌وَرچینه؟! یعنی گلچین می‌کنه؟!" - "یعنی چی؟!" - "یعنی آدم‌هایی که گل هستند را زودتر...‌" - "مگر آدم‌ها گل هستند؟!" - "بعضی که زودتر می‌روند، آره... مثلا پدرت... آدم گلی بود." توی هر گلدانی جا داشت پدرت... هر جا مهمانی می‌رفتیم می‌گفتند مهدی را هم بیاورید... بس که شیرین بود... آه... من هم درسم خوب بود ها عمو جان، اما پدرت با همان زبان شیرین‌اش درس‌های مسخره‌ی مدرسه را برای همه‌ تعریف می‌کرد. دبستان‌مان که تمام شد و رفتیم راهنمایی، پدرت رفت توی دکان حاج احمد نجار. بعد از چند روز دست من را هم گرفت و برد همانجا‌. از همان روزها بود که پدرت نوشتن را هم شروع کرد... خاطرات‌ روزانه‌اش را می‌نوشت... من اما نجاری را ول کردم. 📕 🖋♣️
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
پدرت پسر شیرین زبانی بود، سایه جان... هر جا می‌رفت می‌گفتند چه پسر خو... سایه؟! دخترم؟! ساکتی چرا؟!
- السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنائِكَ.🥀 داستان کوتاه مهمانی؛‌ قسمت سوم. منتظر نظرات شما هستم.🙂 https://harfeto.timefriend.net/16780711849836
از یک به تو چه شنیدن می‌ترسيم... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
حق با تو بود سکوت با من... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
بعضی‌ها باید تمساح شوند تا اشک ریختنشان معنا پیدا کند... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
در نقاشی زندگی هر چه کشیدم، سهمم شد: "خجالت بکش" 🖋♣️ @ezdehameeshgh
هدایت شده از - سُـــودا
- حامد ابراهیم‌پور: [بغلم کن که جهان کوچیک و غمگین نشود بغلم کن که خدا دورتر از این نشود]