هدایت شده از ࢪزمشڪے
﷽
{أَللّهُمَّ ارْزُقْنی شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَومَ الْوُرُودِ}
بارالهی!شفاعت اربابم حسین را روز قیامت امضای نامه اعمالم قرار بده:)💚🌱
.
.
.
سلام رفقای عزیز:)!
امیدوارم حالتون خوب باشه
اگر میشه حمایت کنید بریم بالا
اجرتون با امام حسین
لینک کانالمون🤝
https://eitaa.com/arbabam_h128
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
مادر بزرگت که رفت مهمانی خدا، پدرت تنها شد. همان روزها بود که داشتند شروع میشدند مدرسهها. پدربزرگ
پدرت پسر شیرین زبانی بود، سایه جان... هر جا میرفت میگفتند چه پسر خو... سایه؟! دخترم؟! ساکتی چرا؟! چرا به دستهی چوبی صندلی زل... راستی سایه جان... این میز و صندلیهای چوبی اتاق من را میبینی؟! آن میز کامپیوتر و قفسهی کتابها را چه؟! اینها را پدرت ساخته... نگفتی سایه جان. چرا ساکتی؟!
- "عمو جان... فکر میکردم چرا مادربزرگم وقتی رفت مهمانی خدا که پدرم بچه بود... حالا هم که من بچهام... چرا پدرم... باید برود مهمانی خدا؟!"
- "سایه جان... مگر قول ندادی فقط بخندی، وقتی تعریف میکنم؟! بخند... آ بارکلا... ببین عموجان... دختر گلم... سایه جان... شنیدی که میگویند خدا گلوَرچینه؟! یعنی گلچین میکنه؟!"
- "یعنی چی؟!"
- "یعنی آدمهایی که گل هستند را زودتر..."
- "مگر آدمها گل هستند؟!"
- "بعضی که زودتر میروند، آره... مثلا پدرت... آدم گلی بود."
توی هر گلدانی جا داشت پدرت... هر جا مهمانی میرفتیم میگفتند مهدی را هم بیاورید... بس که شیرین بود... آه... من هم درسم خوب بود ها عمو جان، اما پدرت با همان زبان شیریناش درسهای مسخرهی مدرسه را برای همه تعریف میکرد.
دبستانمان که تمام شد و رفتیم راهنمایی، پدرت رفت توی دکان حاج احمد نجار. بعد از چند روز دست من را هم گرفت و برد همانجا. از همان روزها بود که پدرت نوشتن را هم شروع کرد... خاطرات روزانهاش را مینوشت... من اما نجاری را ول کردم.
#مهمانی📕
#قسمت3
#مهدینار🖋♣️
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
پدرت پسر شیرین زبانی بود، سایه جان... هر جا میرفت میگفتند چه پسر خو... سایه؟! دخترم؟! ساکتی چرا؟!
- السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنائِكَ.🥀
داستان کوتاه مهمانی؛ قسمت سوم.
منتظر نظرات شما هستم.🙂
https://harfeto.timefriend.net/16780711849836
بعضیها باید تمساح شوند تا اشک ریختنشان معنا پیدا کند...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
در نقاشی زندگی هر چه کشیدم، سهمم شد: "خجالت بکش"
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
هدایت شده از - سُـــودا
- حامد ابراهیمپور:
[بغلم کن که جهان کوچیک و غمگین نشود
بغلم کن که خدا دورتر از این نشود]
هدایت شده از کنجِ دنجِ کافه ایران🇮🇷🏴
تو کتابی نوشته بود:
آدم را برای شکست نساختهاند
آدم ممکنه از بین بره
•ولی شکست نمیخوره🌱💚•
هدایت شده از •⇝t.h
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو زندگیمون خیلیا هستن که میتونن سرنوشتمون رو عوض کنن...
شاید یه جاهایی بتونیم خودمون عوضش کنیم، شاید یه جاهایی نشه و دستمون نباشه.
اگه به این شایدا فکر کنی، همشون خفت میکنن...
برای همینه که میگم فقط رو تک ترین حساب باز کن. همونی که هیچوقت نمیذاره اتفاقی برات بیفته...
#t_h
┄┄❅⌛❅┄┄┄
〇➣@ketabehalekhoob