eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
598 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
312 ویدیو
6 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
واژه، اتفاق است و اتفاق افتادنی‌ ای کاش "عشق" واژه نبود. ✒️♣️ @ezdehameeshgh
نم‌نم تاخیر کوچه‌ی آمدنت را خیس کرده... ✒️♣️ @ezdehameeshgh
همه‌ی واژه‌ها هنگام قایم‌باشک بازی کردن، پشت "خوبم" پنهان می‌شوند... ✒️♣️ @ezdehameeshgh
- زیارت قبول سيد!🥸🌱
- پیر شده‌ی سه ساله... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
نظرتون در مورد ویراست‌ها چیه؟! رو بزنید... https://harfeto.timefriend.net/16780711849836
هدایت شده از  نقطه شروع🌱🌸🌱
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بین همه سوءتفاهم های عاطفی دوست داشتن حسین(علیه‌السلام) حقیقی ترین محبتیه که هممون تجربه کردیم🥲🫀¡ زیارت ارباب روزیتون🪞♥️… https://eitaa.com/gheyamelelah
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
پدرت پسر شیرین زبانی بود، سایه جان... هر جا می‌رفت می‌گفتند چه پسر خو... سایه؟! دخترم؟! ساکتی چرا؟!
رفتم توی مغازه شیشه‌بری که کنار همان نجاری بود. سه سال راهنمایی هم گذشت. هم من برای خودم اوستا شدم، هم پدرت... با پس انداز سه چهار سال راهنمایی، یک مغازه خریدیم با هم. اوایل شیشه و چوپ از هم جدا بودند. اما بعد از یک سال هر چیزی که چوب و شیشه را با هم داشت می‌ساختیم. قاب عکس، ساعت، چه دیواری چه ایستاده، عرضم به حضورت که... اها، مبل و عسلی‌هایش، گاهی هم درهای چوبی با شیشه‌های رنگی رنگی... شغلمان رونق گرفت. هم درس‌های دبیرستان را می‌خواندیم هم پول در می‌آوردیم. دبیرستان که تمام شد دیپلم گرفتیم. بعد... - "عمو؟! من که امسال می‌رم اول، چند سال دیگه دیپلام می‌گیرم؟!" - "دوازده سال دیگه، عمو جان..." می‌گفتم. رفتیم سربازی‌... من دو سال کامل و پدرت یک سال و دو ماه... وقتی که... - "چرا شما دو سال و پدرم یک سال و دو ماه عمو؟!" - "چون پدرت از ده سالگی توی یک پایگاه بسیجی هم بود؛ برای هر یک سالی که بسیجی بوده یک ماه از خدمت‌اش کم شد. ده ماه یعنی... هر سال هم که دوازده ماه است... دو ماهش را اما باید..." - "فهمیدم عمو..." می‌گفتم سایه ج... - "عمو؟!" - "جانِ عمو؟!" - "دو سال یعنی چند روز؟!" - "از اینور دو تا سیصد می‌شه شیص... خب‌. با دو تا شصت روز می‌شه صد و بیست به عبارتی هفتصد و بیست تا... دو تا پنج تا هم می‌شه ده و جمش کنی که کنی می‌شه... هفتصد و بیست ر... نه نه نه! می‌شه هفتصد و سی روز... که می‌شه..." - "فهمیدم عمو..." می‌گفتم. رفتیم خدمت و... - "تق تق تق..." - "خاله‌س عمو..." - "بیا تو..." - "بیاید نهار..." بریم نهار عمو جان... بیا بغلم. سایه جان؟! این قاب عکس را که روی این دیوار است می‌بینی؟! این منم و این‌ هم خاله عذرا... با پدرت توی یک شب ازدواج کردیم من و پدرت. با دو دختری که خواهر بودند. عذرا و مریم... - "مادر من که اسم‌ش مریم نیست عمو!" آه... بله سایه جان. مریم... یعنی خواهرِ خاله عذرا و زن اول پدرت... - "مجتبی... نکن! نهارت رو بخور!" 📕 🖋♣️ @ezdehameeshgh
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
رفتم توی مغازه شیشه‌بری که کنار همان نجاری بود. سه سال راهنمایی هم گذشت. هم من برای خودم اوستا شدم،
- السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنائِكَ.🥀 داستان کوتاه مهمانی؛‌ قسمت چهارم. منتظر نظرات شما هستم.🙂 https://harfeto.timefriend.net/16780711849836
اذان که می‌دهند می‌فهمم سنگینی خیالت مرا بند می‌کند روی زمین‌. خواب نمی‌برد مرا. اگر ببرد هم می‌برد بین الحرمین. آقای امام حسین... بخر. ببر. حرم. حسین... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
خیلی اتفاقی...🥀