قلمدرد| مهدی پورمحمدی
- "عمو؟! پدرم هنوز پنجشنبهها میرفت مهمانی؟!" - "آره سایه جان... هنوز میرفت." هر پنج شنبه... از ا
- "چرا؟!"
- "کارگاهمان خراب شد..."
درست موقعی که بعد از مدتها رونق گرفت، آتش گرفت و سوخت. شیشهها سیاه شدند و ترک برداشتند و چوپها ذغال شدند؛ به غیر از میخهاشان که فقط سیاه شده بودند.
ماشاءالله، نوم خدا، مادرت هر چیزی را پول میکرد. از نخ کاموا و مکرومه گرفته تا سوزن و پته... قوتو و کماج سن هم درست میکرد و میفروخت به شیرینی فروشیها.
من و پدرت تا وقتی که کارآگاه مثل روز اولش شد، وسایل توی انبار را فروختیم. یا بعضی از وسایل نجاری نیمه سوخته که بهکارمان نمیآمد.
وقتی کارگاه دوباره ساخته شد، فهمیدیم مادرت مریض است و...
- "من چند سالم بود عمو؟!"
- "تو... تو یک سالت شده بود."
- "مادرم چرا مریض شد عمو؟!"
- "آدم است دیگر... مریض میشود..."
توی شش ماهی که مادرت مریض بود پدرت هم مریض شد. اینجاش درد میگرفت...
- "عمو؟! چرا هر دو تا سینههاشان درد میگرفت؟!"
- "عمو... پدرت قلبش درد میگرفت."
روز به روز هم بدتر میشد... خانم دکتر بهش قرص داده بود. قرصها را میخورد. اما حالش خوب نمیشد.
مهمانیهایش را ادامه میداد اما. وقتی...
- "چرا مهمانیهایش را ول نمیکرد؟! حتی وقتی مریض بود هم میرفت؟!"
- "آره سایه جان..."
وقتی میگفتیم چرا؟! میگفت پانزده شانزده سال پیش که آن اتفاق برای مریم افتاد، تنها جایی که میتوانست آرامم کند مهمانی رفتن بود...
میگفت مریم هم دوست داشت من توی هر مهمانیای جا داشته باشم...
پنج شش سالی همینطور گذشت...
مادرت حالش خوب شد. پدر اما نه. پدرت اینجایش درد میکرد هنوز. قرصها حالش را بهتر نمیکردند؛ فقط نمیگذاشتند حالش بدتر شود.
اما کم کم بدتر هم شد...
چند وقت قبل از آخرین مهمانی که رفت، برادر کوچکترش هم تصادف کرد. عمو صالحات یعنی... یادت هست؟!
- "پرنیا هم پدرش رفت مهمانی خدا عمو؟!"
- "آره سایه جان..."
اما پرنیا یک سالش بود فقط. از مهمانی و اینجور چیزها که سر در نمیآورد!
#مهمانی📕
#قسمت9
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
- "چرا؟!" - "کارگاهمان خراب شد..." درست موقعی که بعد از مدتها رونق گرفت، آتش گرفت و سوخت. شیشهها
- السَّلامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى الْأَرْواحِ الَّتِي حَلَّتْ بِفِنائِكَ.🥀
داستان کوتاه مهمانی؛ قسمت نهم.
منتظر نظرات شما هستم.🙂
https://harfeto.timefriend.net/16780711849836
هدایت شده از روضه خانگی
@RozeKhanegeeروضه خانگی - امام حسین(ع) - 1621.mp3
زمان:
حجم:
12.7M
🎙امشب سپاه حق و باطل صف کشیدند...
🔻روضه #امام_حسین(ع)
⏱#بیش_از_ده_دقیقه | 24:18
👤حاج حسن #شالبافان
#شب_عاشورا
💡 کانال روضههای کوتاهِ کاملِ خانگی
@RozeKhanegee
وسط گریه تو روضه یه مرحله هست که طرف یاد گناهاش میفته. و انقد شرمنده میشه که دوست داره بخار بشه و بره هوا. اونجا توبه میکنه. و از گناه بدش میاد. دفعه بعد هم یاد گریه میافته و..
- من اینجور با حسین به خدا نزدیک میشم؛ به خود حقیقیم و اون چیزی که خلق شدم...
#مهدینار🖋♣️
#الدرونیات📜
@ezdehameeshgh
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️