هدایت شده از کنجِ دنجِ کافه ایران🇮🇷🏴
🎬+اگه اون تونسته فراموش کنه، منم میتونم
_میبینی؟ هنوز دوسش داری!
+از کجا معلوم؟
_از اونجا که هنوزم میخوای کارایی رو بکنی که اون کرده
هدایت شده از کافه شعر و سمـــــــــــاع
اکنون سالهاست از پیشم رفتهای
اما یادت هر لحظه به من نزدیکتر میشود
@shearosama
#شمس_لنگرودی
هدایت شده از - سُـــودا
- گاه دلتنگی، تمامت را فرا میگیرد و به گلو میرسد؛ همانجایی که دیگر توان نفس کشیدن را نداری و آرامآرام در دلتنگی غرق میشوی! :)
هدایت شده از مجنونِواژهها
گفت:
_اصلا می دونی ایمان یعنی چی؟
سردرگم شده بودم تمام تعاریف ایمان از کتابهای درسی گرفته تا اصطلاحات مشهور... نماز، روزه، خمس... همه را گفتم ولی خود نیز می دانستم چرت می گویم آخر خودش گفت
_ریشه واژهی ایمان از اَمن و امنیت میاد.... یعنی فراهم کردن امنیت...
کسی با ایمانه که بتونه امنیت رو برای خودش و جامعه رغم بزنه!
چه روانی... چه جسمی....
به گمانم اولین بار بود که تازه فهمیدم
ایمانی که فکر و ذهن تمام بزرگان فهم و دانش را خرج خود کرده... چه بودهاست!...
#الْزَهــــــــراٰء
@majnonvajheha
هدایت شده از •⇝t.h
#دیگه_دیرشده
#نویسنده : #t_h طاهره حکیمی (:
#پارت22
پس از اطمینان از واریزی کامل پول، آرش سرش را تکان داد و پشت گوشی گفت:《 حاجی بچههات تا فردا میرسن خونه براشون مقدمه چینی کن...》
به محض گفتن این جمله صدای جیغ و داد اعضای خانواده از پشت گوشی آمد!
معلوم بود که شوهرخاله روی بلندگو گذاشته بود و همه هم مشتاق شنیدن اینکه در آخر چه اتفاقی خواهد افتاد...و بالاخره آن چیزی که دوست داشتن بشنوند را شنیدند.
تلفن را قطع کرد و دوباره مشغول شمارهگیری شد و به زبان خودش چیزهایی بلغور کرد!
خندههایش و نگاه شیطنتآمیزی را که نثار هرکداممان میکرد را دوست نداشتم.
احساس میکردم دوباره کاسهای زیر نیمکاسه است. به محض قطع ارتباط به پای طاها سقلمهای زدم و او پس از مکث طولانی متوجه منظورم شد.
بلند شد و دستانش را به شلوارش کشید. به بینی عقابیاش چین داد و گفت:《 خب پس جدیجدی میخوایم راهی شیم دیگه اره؟! یا نکنه میخوای دبه در کنی و دوباره نگهمون داری؟! 》
آرش یکی از ابروهایش را بالا انداخت و خیره نگاهش کرد.
بعد تیکه چوبی که کنار پایش افتاده بود را برداشت و به سمت طاها پرتاب کرد.
طاها سرش را دزدید و چوب مانند تیری که از کمان رها شده به تپهی خاکهای نرم هجوم برد.
آرش همچنان افزود:《 اگه یکی از شماهارو بخوام فقط بفرستم مطمئن باش اون تویی بس که حرف میزنی! 》
طاها با لبخند کجی جوابش را داد.
ناهار ما را به دوتا تن ماهی که توی ماهیتابه کوچکی ریخته بودند، مهمان کردند.
پس از ساعتی یکی از افراد اسلحه بدست به آرش چیزهایی گفت که ما نفهمیدیم.
سپس او گفت تا به دنبالش برویم.
چند کیلومتر آنور تر ماشین مشکی رنگی با شیشههای دودی منتظر بود.
همان ماشینی بود که ما را به تهران میرساند...
آرش با راننده صحبت کرد و دست داد. به ماهم قول داد که صحیح و سالم میرسیم، چون پس از تحویل ما پول برای راننده واریز میشد!
خلاصه سوار ماشین شدیم. دریا بیشتر از هرزمان دیگری خوشحال بود و در پوست خودش نمیگنجید. طاها و آرش هم دیگر را در آغوش کشیدند...چنانچه او ما را دزدیده بود ولی او هم مشکلات خودش را داشت و دست او نبود!
پس از کمی شوخیهای پیدرپی طاها هم سوار شد اما قبل از حرکت چشمهایمان و دستهایمان را بستند تا مسیر خروج و گذر را یاد نگیریم. شیشههای دودی بالا کشیده شدند و ماشین با رد شدن از پستی بلندی های جنگل تکانهای شدیدش را آغاز کرد.
حمل و نقل باشکوهی بود برای گروگانهای بیچاره...!
"پایان"
@ketabehalekhoob •⇝حالِخوب ♥️🌿
هدایت شده از ࢪزمشڪےمن
خواستنت مثل دریاست؛
یا باید از دور نگات کنم،یا غرق بشم!
مختصات آغوشت چند؟!
قصد دارم در رویا رسمش کنم...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh