در این چهار ماه چه گذشت؟!
یک هفته مانده بود به مهر که برای ثبت نام مدرسه اقدام کردم... وقتی وارد مدرسه صدرا شدم و گفتم برای ثبت نام آمدهام، معاون مدرسه گفت: "تا الان کجا بودی؟!"
جوابی نداشتم که بدهم. گفت باید آزمون ورودی بدهی!
گفتم: "عه! مگه آزمون داشت؟!"
- "تعطيلی به خیر!"
در یک شب نمیتوانستم دوازده جلد کتاب درسی سال نهم را بخوانم، پس برگهی آزمون را گرفتم و رفتم توی یکی از کلاسها که الان توی صف اولش مینشینم و برای مغالطهی تمثیل ناروا نمونه میآورم. آزمون را قبول شدم. برای مصاحبه، اولین چیزی که خواستند قرائت نور بود. مسئول مصاحبه تا یک برگ دستمال کاغذی را از جعبهاش کشید بیرون، صفحهی اول سورهی نحل را خواندم.
سوالاتش شروع شد. چرا به مدرسه صدرا آمدهام؟! دغدغهام چیست؟! اگر یک میلیارد تومن پول داشته باشم چه میکنم؟! چه مهارتهای هنری و رسانهای دارم؟!
شروع به صحبت کردم. از داستاننویسی گفتم و تاثیر محتوای دینی یک رمان به ذهن مخاطب. از جهاد تبیین صحبت کردم و کتب شهید مطهری، آثار شهید آوینی، منظومه فکری آقا... گفتم به خوشنویسی و تولید محتوای دینی علاقه دارم. معدلم را پرسید، گفتم نوزده و هفتاد و یک... و چند تا سوال اینطوری دیگر.
از دفتر فرستادندم بیرون و بعد که صدایم زدند رفتارشان از این رو به آن رو شده بود. چهرهی مدیر مدرسه، خندان بود و خرسند. در مصاحبه هم قبول شدم...
نه فرم مدرسه را داشتم، نه برای کتب درسی معارف ثبت نام کرده بودم، نه توی سایت وضعیت ادامه تحصیلم را مشخص کرده بودم و نه هیچ چیز دیگر...
یک هفته بعد از مهر کارهایم جفتوجو شد و من توی کلاس دهم مدرسه صدرا، کلاس شهید ابراهيم هادی نشسته بودم. اگر درست یادم مانده باشد، اولین جلسهی درسی که حضور داشتم، درس اخلاق بود با امین صدرا(روحانی مدرسه) و بعدش اصول عقاید و زنگ آخر هم احکام...
از همان اولش سرم درد میکرد برای سخنرانی توی صبحگاه و جهاد تبیین. انگار روی جایگاه که بهش "جااستادی" میگویم احساس مالکیت پیدا کرده بودم...
اولین سخنرانیام با این عنوان بود:
معنویت مردم قبل از انقلاب بیشتر بوده یا بعد از آن؟!
کمکم روی روال افتادم. فهمیدم فضای دبیرستان چقدر با فضای راهنمایی و دبستان فرق دارد. نمیدانم فقط برای رشتهی انسانی و معارف و دبیرستان صدرا اینطور است یا نه، اما فهمیدم کلاس درس دبیرستان، گفتمان محور است و این گفتمان محور اصلیاش دانشآموزیست که حرف برای گفتن دارد. نه معلمی که درسش را میدهد و صدق الله العلی العظیم...
مدرسه صدرا اولین جایی است که افراد کاملا هم عقیدهام را پیدا کردم و توانستم حرف بزنم. و باورم نمیشد که دارم حرف میزنم و گوش شنوا که نه، جانِ شنوایی هست که بشنود و بفهمد. خوشحال بودم که اگر به جایی که میخواستم نرسیدم، در جای بدی هم نیستم.
اما بعضی مشکلات هم از همان روز اول روی خودشان را نشان دادند. مقایسه خودم با مذهبیهای دیگر. فهمیدم دغدغهها و نوع برداشتها چقدر با هم فرق دارند، در حالی که عقیدهها یکساناند و این اولین دردناکی بود که با آن مواجه شدم... و مشکلات روز به روز بیشتر شدند. فهمیدم مدرسه صدرا شاید مدرسه خوبی باشد و بین تمام مدارس، محیطی به سلامت آن وجود نداشته باشد، اما باز هم آن چیزی که دنبالش بودم نیست. بحث، بحث انتظار است. از دانشآموزان دیگر مدارس خیلی چیزها انتظار میرود، که نباید از دانشآموزان صدرا انتظار برود. اما بعضیهایشان را میدیدم...
از همان اول مطمئن بودم هیچکس بیشتر از من نمیتواند از مدرسه صدرا بهره ببرد. هنوز هم مطمئنم. و این به واسطهی هنر داستاننویسی بود.
در مدارس صدرا به اقتضای محیطی که دارد، اساتیدی که دارد، و دروسی که در آن تدریس میشود، کلی ایده و محتوا برای یک نویسنده ریخته. اما اگر کسی نویسنده نباشد، این همه محتوا و حرفهای دینی و انقلابی به چه دردش میخورد؟! مثلا یک دانشآموز عادی با این حرفها میخواهد در جامعه چه کند؟! چه تاثیری دارد؟!
بهرهای که من از مدرسه صدرا میبرم این است. منظومهی فکری و عقیدتیلم شکل میگيرد و با آن داستان مینویسم و تحویل مخاطب میدهم و مخاطب نمیفهمد از کجا خورده! با هر چیزی که رو به رو میشوم این سوال را از خودم میپرسم: "چطور میتونی برای داستاننویسی ازش استفاده کنی؟!"
و مشخص است از مدرسهای که زیربنایش، تفکرات شهید مطهریست، چه چیزی میتوان در آورد. به قول بندگان خدا: عسل میشه، عسل!(عسل را عثل تلفظ کنید...)
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
در این چهار ماه چه گذشت؟! یک هفته مانده بود به مهر که برای ثبت نام مدرسه اقدام کردم... وقتی وارد م
بمونه تا بعد چند تا خاطره بنویسم.
و امشب...
حرفهایم چنان میجوشند که اسماعیل را آب میبرد...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
چشمهای او؟!
بادامی که نمیشود چید از درخت...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
در این چهار ماه چه گذشت؟! یک هفته مانده بود به مهر که برای ثبت نام مدرسه اقدام کردم... وقتی وارد م
امتحانات میانترممان تمام شده بود که یک نفر موقع نماز ظهر آمد و توی نمازخانه، از یک دورهی تربیتی صحبت کرد. استاد اسحاق محمدی از طرف دارالقرآن آمده بود برای دعوت به دوره نخبگانی رهپویان مهدوی.
- "قراره تو جلساتمون سرباز واقعی امام زمان تربیت کنیم. مطالبی تو این اردوی دو روزه و جلسات بعدش گفته میشه که کمتر جایی شنیدید!"
باورم نمیشد. فکر میکردم مثل تمام مطالب تکراریاست که نتیجهای ندارند. به خاطر همین برای اردو ثبت نام نکردم! اما آقای آئین، مدیر مدرسه، به زور اسمم را نوشت و گفت: "تو حتما باید بری. راه نداره!"
قبول کردم. عصر چهارشنبه، قبل از غروب آفتاب، با ساک بسته شده رفتیم دارالقرآن. علمآموز آمده بود با حسینخانی و احمدی و چند نفر یازدهمی و دوازدهمی. رفتم پذیرش و اسمم را توی لیست مدرسه صدرا تیک زدند. بعد هم با چند نفر دیگر رفتیم توی اتاقی تا بالش و پتو بگیریم برای شب. وقتی میگویم بالش و پتو، یعنی سه تا پتو که یکیش بالش میشود و باید دوساعت مثل عمامه، طی عملیاتی پیچیدش و یکیش تشک و یکیش پتو باقی میماند.
از آن پتوهای قهوهای و ساده بودند که هنوز توی پادگانها به سربازها میدهند. پتوها بوی پایگاه بسیج و سربازخانه یا جبهه میدادند. بوی خاصی از پارچهی خاکی...
محل اسکان بچههای صدرا که نوزده نفر بودیم و بیشتر از همه، قرائتخانهی دارالقرآن بود. تا اذان مغرب که آذربون رسید، دارالقرآن را متر میکردم. آذربون به امید من آمده بود، من به امید او!
نماز مغرب و عشا را خواندیم و نشست اول شروع شد. نشست اول سال دهمیهای تمام مدارس، با آقای محمدی بود. همان که برای معرفی دوره و دارالقرآن آمده بود مدرسهمان...
چند دقیقهای که از شروع نشست گذشت فهمیدم اشتباه میکردم. مطالب را همانطور که گفته بودند، کمتر جایی شنیدم بودم.
نشست با این سوال شروع شد: "آیا روزی خواهد رسید که در هیچ جای جهان جنگ و ناامنی نباشد؟!" و بچهها جوابهای درست و نادرست دادند و آقای محمدی صحبتش را شروع کرد.
نشست اول که تمام شد، نوبت رسید به شام که ساندویچ بود؛ ساندویچ کباب و گوجه که من و آذربون نصفش را بیشتر نخوردیم. درست یادم مانده، وقتی بویش میخورد به مشامم، رگهای سیاه زیر زبانم بزاقشان را فوران میکردند. از گرسنگی نبود، از نان سنگک چرب هم نه، از ترشی زیاد که شاید برای سماق بود.
بعد از شام، با سرگروههایمان آشنا شدیم. سرگروه ما، آقای رنجبر بود. جلسهی معارفه که تمام شد، یک ساعت وقت داشتیم برای تفریح و بعدش خواب.
میخواستم کتاب "بدون روتوش با دهه هشتادیها" را بخوانم که آذربون مثل همیشه بازی فکریاش را از ساکش کشید بیرون. جمع شدیم دور بازی.
- "کار و بار!"
البته حتی داستان بازی هم کامل نشد و آذربون جمعش کرد.
موقع خواب شد و اولین خاطرهی اردو، از همانجا شروع شد...
#مهدینار✍
#رهپویان_مهدوی
#قسمت1
@Qalamdard
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
امتحانات میانترممان تمام شده بود که یک نفر موقع نماز ظهر آمد و توی نمازخانه، از یک دورهی تربیتی ص
توی این چهار ماه یکی از اتفاقات خوب که افتاد این اردو بود...
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
امتحانات میانترممان تمام شده بود که یک نفر موقع نماز ظهر آمد و توی نمازخانه، از یک دورهی تربیتی ص
نظری نبود؟!😄
فک کنم قلمم تو این چهار ماه نابود شده...
https://harfeto.timefriend.net/16780711849836