قلمدرد| مهدی پورمحمدی
در این چهار ماه چه گذشت؟! یک هفته مانده بود به مهر که برای ثبت نام مدرسه اقدام کردم... وقتی وارد م
امتحانات میانترممان تمام شده بود که یک نفر موقع نماز ظهر آمد و توی نمازخانه، از یک دورهی تربیتی صحبت کرد. استاد اسحاق محمدی از طرف دارالقرآن آمده بود برای دعوت به دوره نخبگانی رهپویان مهدوی.
- "قراره تو جلساتمون سرباز واقعی امام زمان تربیت کنیم. مطالبی تو این اردوی دو روزه و جلسات بعدش گفته میشه که کمتر جایی شنیدید!"
باورم نمیشد. فکر میکردم مثل تمام مطالب تکراریاست که نتیجهای ندارند. به خاطر همین برای اردو ثبت نام نکردم! اما آقای آئین، مدیر مدرسه، به زور اسمم را نوشت و گفت: "تو حتما باید بری. راه نداره!"
قبول کردم. عصر چهارشنبه، قبل از غروب آفتاب، با ساک بسته شده رفتیم دارالقرآن. علمآموز آمده بود با حسینخانی و احمدی و چند نفر یازدهمی و دوازدهمی. رفتم پذیرش و اسمم را توی لیست مدرسه صدرا تیک زدند. بعد هم با چند نفر دیگر رفتیم توی اتاقی تا بالش و پتو بگیریم برای شب. وقتی میگویم بالش و پتو، یعنی سه تا پتو که یکیش بالش میشود و باید دوساعت مثل عمامه، طی عملیاتی پیچیدش و یکیش تشک و یکیش پتو باقی میماند.
از آن پتوهای قهوهای و ساده بودند که هنوز توی پادگانها به سربازها میدهند. پتوها بوی پایگاه بسیج و سربازخانه یا جبهه میدادند. بوی خاصی از پارچهی خاکی...
محل اسکان بچههای صدرا که نوزده نفر بودیم و بیشتر از همه، قرائتخانهی دارالقرآن بود. تا اذان مغرب که آذربون رسید، دارالقرآن را متر میکردم. آذربون به امید من آمده بود، من به امید او!
نماز مغرب و عشا را خواندیم و نشست اول شروع شد. نشست اول سال دهمیهای تمام مدارس، با آقای محمدی بود. همان که برای معرفی دوره و دارالقرآن آمده بود مدرسهمان...
چند دقیقهای که از شروع نشست گذشت فهمیدم اشتباه میکردم. مطالب را همانطور که گفته بودند، کمتر جایی شنیدم بودم.
نشست با این سوال شروع شد: "آیا روزی خواهد رسید که در هیچ جای جهان جنگ و ناامنی نباشد؟!" و بچهها جوابهای درست و نادرست دادند و آقای محمدی صحبتش را شروع کرد.
نشست اول که تمام شد، نوبت رسید به شام که ساندویچ بود؛ ساندویچ کباب و گوجه که من و آذربون نصفش را بیشتر نخوردیم. درست یادم مانده، وقتی بویش میخورد به مشامم، رگهای سیاه زیر زبانم بزاقشان را فوران میکردند. از گرسنگی نبود، از نان سنگک چرب هم نه، از ترشی زیاد که شاید برای سماق بود.
بعد از شام، با سرگروههایمان آشنا شدیم. سرگروه ما، آقای رنجبر بود. جلسهی معارفه که تمام شد، یک ساعت وقت داشتیم برای تفریح و بعدش خواب.
میخواستم کتاب "بدون روتوش با دهه هشتادیها" را بخوانم که آذربون مثل همیشه بازی فکریاش را از ساکش کشید بیرون. جمع شدیم دور بازی.
- "کار و بار!"
البته حتی داستان بازی هم کامل نشد و آذربون جمعش کرد.
موقع خواب شد و اولین خاطرهی اردو، از همانجا شروع شد...
#مهدینار✍
#رهپویان_مهدوی
#قسمت1
@Qalamdard
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
امتحانات میانترممان تمام شده بود که یک نفر موقع نماز ظهر آمد و توی نمازخانه، از یک دورهی تربیتی ص
توی این چهار ماه یکی از اتفاقات خوب که افتاد این اردو بود...
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
امتحانات میانترممان تمام شده بود که یک نفر موقع نماز ظهر آمد و توی نمازخانه، از یک دورهی تربیتی ص
نظری نبود؟!😄
فک کنم قلمم تو این چهار ماه نابود شده...
https://harfeto.timefriend.net/16780711849836
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
مردم شهر با وضو زدند مادر را...
معلوم است؛ دست زدن به سورهی کوثر وضو میخواهد!
هدایت شده از کافه مونولوگ
مواقعی که یک حرف
هزاران سخن را در خودش پنهان داشته است.
من هم میگویم مرد دیده ای سکوت کند؟!.
💔💔💔💔🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
هدایت شده از 🏴دختــران چــادری🏴
8.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
◾️ «حضرت زهرا سلاماللهعلیها جداکننده حق و باطل»
🎙استاد رائفی پور
#شهادت_حضرت_زهرا س
✾ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
✅ کانال برتــر حجاب
✅ برگزیده ی رصدنمای فضای مجازی👇🏻
🏴 eitaa.com/joinchat/3093102592Cc9d364a057
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
◾️ «حضرت زهرا سلاماللهعلیها جداکننده حق و باطل» 🎙استاد رائفی پور #شهادت_حضرت_زهرا س ✾ـــــــــ
کسی شماره مولوی عبد الحمید رو داره؟! میخوام اینو بفرستم براش...😏
هدایت شده از
وِداد
+عاشق اسم مراسم عزاداری مدرسمونم
.. یادوارهٔ اولین شهید ولايت ..