قلمدرد| مهدی پورمحمدی
امتحانات میانترممان تمام شده بود که یک نفر موقع نماز ظهر آمد و توی نمازخانه، از یک دورهی تربیتی ص
امشب قسمت دومش رو پست کنم؟!😉🌱
مشکل اینجاست که رفتنت هنوز به شهر "باور" نیامده...
#مهدینار✒️♣️
@ezdehameeshgh
کسی گفت: "الهی عمرت به درازای موهای "او"!
و من تا همین امروز جنبش ریهام را به دوش میکشم...
#مهدینار✒️♣️
@ezdehameeshgh
هدایت شده از طراحی گرافیک لیمو
شادیهاتون
یلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ🍉ــــــــــدایی
🍋🍋🌿🍋🍋🌿🍋🍋🌿
- نظری بر جعد مشکینش،
سیه کرد روز را، شب شد... -
#مهدینار✒️♣️
@ezdehameeshgh
امسال نخلمان خرما نداد. وقتی گفتم چرا، گفت:
"موهای خرمایی "او" را دیدم..."
#مهدینار✒️♣️
@ezdehameeshgh
آرام آرام،
یلدا آمد
و نبودنت را،
به وجود پاییزیام،
طعنه زد
خواستم بگویم: ...
که انار شکفت
به یلدا گفت:
بلندای تو از چیست؟!
یلدا گیسویش را پیچید،
دور انگشتهاش
فکر کرد
جواب نداد!
و انار گفت:
از موهای "او"... معشوقهاش
یلدا،
انار را برداشت
و به دیوار زد
انار شکست،
شکافت، له شد، خون شد
یلدا هنوز آرام نگرفته بود،
که تگرگ نازل شد
و چتر یلدا، باز
من گریستم
اشکهام یخ زد
ریخت روی زمین
و تگرگها به رسم ادب،
پناه بردند
زیر چتر یلدا...
یلدا سرش را انداخت پایین
و درخت برگهاش را
باد، سینهی زمین را نوازش کرد
برگها میچرخیدند و میگفتند:
سال به سال چرخیدنت، از کیست، یلدا؟!
و پنجاه ثانیه و نه تا
یلدا تمام شد...
آذر داشت میرفت
در را باز کرد و گفت:
و این یک دقيقه را توانست دوستتر بداردش...
#مهدینار✒️♣️
@ezdehameeshgh