eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
591 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
320 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
- مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را فراموشش نخواهم کرد چون موسی که دریا را -
- نسیم مست وقتی بوی گل می‌داد حس کردم که این دیوانه پرپر می‌کند یک روز گل‌ها را -
- خیانت قصه‌ی تلخی‌ست اما از که می‌نالم؟ "خودم" پرورده بودم در حواریون یهودا را -
- خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست چه آسان ننگ می‌خوانند نیرنگ زلیخا را -
- کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست چرا آشفته می‌خواهی خدایا خاطر ما را؟! -
- نمی‌دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است که وحشی می‌کند چشمانش آهوهای صحرا را -
- چه خواهد کرد با ما عشق؟! پرسیدیم و خندیدی فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را - - فاضل نظری
کابوس همان خواب است؛ خوابی که تو در آن نیستی... 🖋♣️ @ezdehameeshgh
من توی ارگ بم بودم که گنبد جبلیه پیغام فرستاد "او" دارد می‌آید. گفتم پایه‌ی مناره را ساخته‌ام. باکی نیست. 🖋♣️ @ezdehameeshgh
الو الو... یوسف زهرا؟! در کدام چاهی؟! به مصر چرا نرسیده‌ای هنوز؟! 🖋♣️ @ezdehameeshgh
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
ناامیدی بد است. خر است. می‌گویند خر یعنی آقا. خر بزرگ است. ناامیدی هم بزرگ است. آنقدر بزرگ که می‌توا
نزدیک بود سبحان از خنده بترکد. مثل دانه‌ی ذرتی که داغ شده باشد زارتی از هم باز شود. اگر از خنده می‌ترکید خنده‌اش سقف را می‌شکافت. دبیر نشست روی صندلی و شروع کرد به شمردن برگه‌ها. بچه‌ها داشتند قالب تهی می‌کردند. همگی خیره بودند به لب معلم که باز شد: "یکی از برگه‌‌ها کمه... زود باشید بیاریدش!" مهدی خندید و در گوش بچه‌ها گفت: "واقعا یکی؟! فقط دو تاش الان پیش ماست!" - "ناموسا ای دیگه خیلی باهوشه!" یکدفعه اسماعیلی از رویف جلو بلند شد: "آقا اجازه؟! در کلاس باز بود... باد که اومد یکیش رفت بیرون!" بعد سرخود از کلاس رفت بیرون و با یک برگه‌ی آچار برگشت داخل. بچه‌ها بلند گفتند: "دیدی آقا؟! دیدی دست ما نبود!" -‌ "آقا به خدا ما بَشِه‌های پاکی هستیم!" دبیر سرش را انداخت پایین و معذرت خواست. مهدی و سبحان و علی اکبر و علی شروع کردند به نگاه کردن برگه که دبیر بلند گفت: "خیله خب بسه دیگه... صندلی‌ها رو امتحانی بچینید که وقت داره تموم می‌شه!" علی رنگش مثل حلوا سفید شد. مهدی پیشانی‌اش عرق کرد. سبحان گفت: "خو الان ای برگه به چه دردمون می‌خوره؟! اه..." - "اگه ا همو اول عین آدم ای نیم ساعتو می‌خوندیم، الان لااقل پونزده‌ می‌شدیم..." نامیدی بد است. خر است. می‌گویند خر یعنی آقا. خر بزرگ است. ناامیدی هم بزرگ است. آنقدر بزرگ که می‌تواند جمجمه را مثل جناق مرغ بشکند و مغز را توی مشت بفشارد‌. پنج دقیقه بعد همگی نشسته بودند روی صندلی‌ها و مثل مرغی که به ارزن نگاه می‌کند، به برگه نگاه می‌کردند. تنها کسی که داشت همه را می‌نوشت مهدی بود. بعد از ده دقیقه با برگه رفت پیش دبیر تا بگوید جواب سوال هشت را پشت برگه نوشته است. اما دبیر داشت با تلفن صحبت می‌کرد. مهدی برگه را با دست‌هایش برد پشت کمرش و علی و سبحان و علی اکبر با دقت جواب سوال‌ها را نوشتند. دبیر برگه‌‌ی مهدی را گرفت و بالای صفحه‌اش نوشت: "روشنفکر" مهدی با لبخند گفت: "لطف دارید..." - "اینو نوشتم که یادم باشه نمره‌تو کامل بدم‌. تو سال تحصیلی بچه‌ی خوبی بودی و حرفای جالبی می‌زدی!" زنگ که خورد و رفتند توی حیاط، علی بلند و دیوانه‌وار با صدای تیزش خندید. مهدی با رضایت به سبحان نگاه می‌کرد. علی اکبر مشتی به بازوی مهدی زد و گفت: "حاجی دمت جیزه. بریم که شنبه امتحان علوم داریم!" ✒️♣️ @ezdehameeshgh