من توی ارگ بم بودم که گنبد جبلیه پیغام فرستاد "او" دارد میآید. گفتم پایهی مناره را ساختهام. باکی نیست.
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
الو الو...
یوسف زهرا؟! در کدام چاهی؟! به مصر چرا نرسیدهای هنوز؟!
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
ناامیدی بد است. خر است. میگویند خر یعنی آقا. خر بزرگ است. ناامیدی هم بزرگ است. آنقدر بزرگ که میتوا
نزدیک بود سبحان از خنده بترکد. مثل دانهی ذرتی که داغ شده باشد زارتی از هم باز شود. اگر از خنده میترکید خندهاش سقف را میشکافت.
دبیر نشست روی صندلی و شروع کرد به شمردن برگهها. بچهها داشتند قالب تهی میکردند. همگی خیره بودند به لب معلم که باز شد: "یکی از برگهها کمه... زود باشید بیاریدش!"
مهدی خندید و در گوش بچهها گفت: "واقعا یکی؟! فقط دو تاش الان پیش ماست!"
- "ناموسا ای دیگه خیلی باهوشه!"
یکدفعه اسماعیلی از رویف جلو بلند شد: "آقا اجازه؟! در کلاس باز بود... باد که اومد یکیش رفت بیرون!"
بعد سرخود از کلاس رفت بیرون و با یک برگهی آچار برگشت داخل. بچهها بلند گفتند: "دیدی آقا؟! دیدی دست ما نبود!"
- "آقا به خدا ما بَشِههای پاکی هستیم!"
دبیر سرش را انداخت پایین و معذرت خواست. مهدی و سبحان و علی اکبر و علی شروع کردند به نگاه کردن برگه که دبیر بلند گفت: "خیله خب بسه دیگه... صندلیها رو امتحانی بچینید که وقت داره تموم میشه!"
علی رنگش مثل حلوا سفید شد. مهدی پیشانیاش عرق کرد. سبحان گفت: "خو الان ای برگه به چه دردمون میخوره؟! اه..."
- "اگه ا همو اول عین آدم ای نیم ساعتو میخوندیم، الان لااقل پونزده میشدیم..."
نامیدی بد است. خر است. میگویند خر یعنی آقا. خر بزرگ است. ناامیدی هم بزرگ است. آنقدر بزرگ که میتواند جمجمه را مثل جناق مرغ بشکند و مغز را توی مشت بفشارد.
پنج دقیقه بعد همگی نشسته بودند روی صندلیها و مثل مرغی که به ارزن نگاه میکند، به برگه نگاه میکردند. تنها کسی که داشت همه را مینوشت مهدی بود. بعد از ده دقیقه با برگه رفت پیش دبیر تا بگوید جواب سوال هشت را پشت برگه نوشته است. اما دبیر داشت با تلفن صحبت میکرد. مهدی برگه را با دستهایش برد پشت کمرش و علی و سبحان و علی اکبر با دقت جواب سوالها را نوشتند. دبیر برگهی مهدی را گرفت و بالای صفحهاش نوشت: "روشنفکر"
مهدی با لبخند گفت: "لطف دارید..."
- "اینو نوشتم که یادم باشه نمرهتو کامل بدم. تو سال تحصیلی بچهی خوبی بودی و حرفای جالبی میزدی!"
زنگ که خورد و رفتند توی حیاط، علی بلند و دیوانهوار با صدای تیزش خندید. مهدی با رضایت به سبحان نگاه میکرد. علی اکبر مشتی به بازوی مهدی زد و گفت: "حاجی دمت جیزه. بریم که شنبه امتحان علوم داریم!"
#مهدینار✒️♣️
#امتحان
@ezdehameeshgh
بقیه آنقدر توی زندگیمان هستند و دخالت میکنند و تصمیم میگیرند که اگر خودمان نبودیم هم نبودیم؛ هیچ اتفاق خاصی نمیافتد.
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
از دست من ناراحتی؟! دیوانهای!
از دست یک دیوانهتر ناراحتی!
#مهدینار✒️♣️
@ezdehameeshgh
وقتی میگویم هیچ امیدی ندارم به این معنا نیست که ایمان دارم قرار نیست هیچ پیشرفت و تحولی رخ بدهد. به این معناست که رخ دادنش آنقدر سخت و نادر و دور از تصور است که غیرممکن به نظر میرسد. چرا؟!
چرا، مهمترین سوالیست که دارد روحم را توی کوره ناامیدی میپزد و با پتکِ فکر میکوبد. چرا همه چیز غیر واقعیست؟! چرا هیچ چیز و هیچ کس آن چیزی نیست که باید باشد؟! چرا کسی نمیخواهد کاری کند و کسی که میخواهد نمیتواند و کسی که میتواند، خیر سرش نمیخواهد یا نمیداند که "چرا" باید بخواهد و بتواند. در عین حال نمیخواهد بداند که چرا باید بتواند، کسی که میتواند به او بفهماند که چرا، آن هم نمیخواهد که بفهماند و نمیداند تنها راه نجات بشریت فهم است و فهم و لاغیر. کسی که میخواهد هم نمیتواند. پس عمدهی مشکل ما در عدم دانستن، خواستن و توانستن است. میگویند خواستن توانستن است اما من کاملترش میکنم:
"دانستن، خواستن است و خواستن توانستن و خاستن." هیچ کس این سه عنصر را با هم ندارد! یا میداند و میتواند و نمیخواهد، یا میداند و میخواهد و نمیتواند، یا میتواند اما نمیداند، یا اگر میداند که نمیداند، نمیخواهد که بداند و بعضیهاشان حتی اگر بخواهند که بدانند، نمیتوانند و نمیخواهند که بتوانند چون نمیدانند. کار را همین "ن" نفی خراب میکند همیشه. و این همه آدم که ادعاشان جای علمشان و فهمشان تا ثریا رفته است، قدرت حذف همین نون را ندارند. نمیدانند، نمیخواهند که بدانند و شاید نمیتوانند و نمیخواهند که بدانند. عمدهی مشکل از پرسش شروع میشود! من کجا هستم؟! منی که میخواهم اما شک دارم که درست دانستهام؟! میخواهم درست بدانم اما میدانم که نمیتوانم. میخواهم که به یقین برسم اما نمیتوانم. حس میکنم هم ناتوانم هم نادان هم ناخواه. اما وقتی درست فکر میکنم میبینم این همه درد کشیدن، این همه نگرانی، این همه عدم رضایت و تصور واقعی نبودن قضایا، از هیچ جا تغذیه نمیشوند جز دانستن و آن هم درست دانستن و تازه، زیاد دانستن! در عین حال که شکام، یقین مطلق تشریف دارم! و تاریکترین نقطهاش اینجاست که نمیدانم چطور باید هر سه مشکل را حل کنم. اما یک چیز را خوب میدانم؛ عمدهی مشکل و علت اصلی تداوم مشکل اینجاست که خالق این ناتوانی و نادانی و عدم خواستن، خودِ ما هستیم. و احمق نیستیم که خلق کنیم و بعد از بین ببریم. که اگر از بین ببریم و رفعش کنیم، حماقتمان را به اثبات رساندهایم و از آنجا که بچههای گلی هستیم و ایمان داریم همه چیز گل و بلبل است، فکر میکنیم انجام کار درست نمیارزد به خدشه دار شدن غرور انسانیمان!
یعنی قضیه کلا روی هواست و هوا که نه، در هوا میتوان نفس کشید، اما نفس من یکی دارد بند میآید. قضیه در فضای تاریکیست که مثل روشنایی خودش را نشان میدهد و ما ها که اصلا هم چشممان کور نیست و بینایی و بصيرت کامل داریم، میپنداریم همه چیز خوب است. در حالی که بد است و ندانستن ما، و نخواستن ما برای دانستن، و نخواستنِ توانستن، از آن صد مرتبه بد تر است...
نهایتا میتوانم فکری به حال خودم کنم که آنقدر فکرم را درگیر تناقضات کردهام که مخم دارد سرش میرود! نهایتا میتوانم تمام سعیم را بکنم که از اعماق وجود بخواهم، درست بخواهم، بخواهم که بتوانم و بتوانم که بدانم و درست بدانم و بدانم که غرور، حماقت، دید مطلقا مثبت یا منفی به قضایا، امید واهی و ناامیدی غیر عقلانی، و در نتیجه تلاش نکردن برای بهتر شدن، موجب هلاکت آدمیست...
از حضرت "او" میخواهم قوهی خواستنم را قوی کند، آنقدر قوی که بتوانم بدانم...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
زندگیام،
ختم به خیر... نه!
باید ختم به آغوشت شود...
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
عشق، قله قاف نبود.
چاهی بود که از چاله در اومدیم و افتادیم توش!
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
واژه، اتفاق است و اتفاق افتادنی
ای کاش "عشق" واژه نبود.
#مهدینار✒️♣️
@ezdehameeshgh
- گوشهی چشم بگردان و مقدر گردان
ما که هستیم در این دایره سر گردان؟! -