eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
591 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
322 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم برای ویراستی تنگ شده ://
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
غروب جمعه -
من؟ یه فرشته‌ی تنها ://
یعنی چی که ساعت چهار هوا روشنه و ساعت شیش ظهر تابستونه؟!😐🌱
هذه العظمة تخرج اخیراً من حلقي...🥀
همین دیروز که نه؛ همین چند ساعت پیش هم نه؛ ربع ساعت پیش هم حتی.‌.. آنقدر جلوی چشم‌هام واضح است که انگار همین چند لحظه پیش بود... فهمیدم نه قم، که کرمان هم نمی‌شود، که نمی‌شود، که نمی‌شود طلبه شوم. صبح هجدهم شهریور بود... درست یادم است؛ چند روز بعد‌َش اول‌ مهر بود و من نه انتخاب رشته، نه لباس فرم، نه کتاب درسی، نه لوازم التحریر. نه حتی اطلاع از اینکه کجایم، کجا قرار است باشم، و اگر باشم، چرا باشم‌ و‌ چگونه باشم! صبح که از خواب بیدار شدم، پا کردم توی شلوار پارچه‌ای گشاد و از خانه زدم بیرون. برای رسیدن به دبیرستان صدرا، از کوچه‌هایی گذر کردم که تا به حال نپیموده بودشان، پاهام. درِ مدرسه، همان بود که توی گوگل دیده بودم. یک در چهار طاق سبز رنگ و سردری شبیه تمام سردرها. - "دبیرستان پسرانه علوم و معارف اسلامی صدرا" با اینکه باورم نمی‌شد با این عقب افتادگی بتوان ثبت نام کرد، هم آزمون دادم، هم مصاحبه؛ و گفتند بعد با مدارک و خانواده برویم برای تحویل پرونده... گذشت؛ گذشتم. از "صبحگاه‌های متنوع و برنامه‌های خاص و جذاب". نوشته‌ای بود روی یکی از بنرهای توی سالن مدرسه، برای معرفی رویکردها و فعالیت‌های مدرسه. گذشتم، از یک‌شنبه‌ها و دوشنبه‌هایی که تریبون را می‌گرفتم و ول نمی‌کردم، از زنگ‌های تاریخ اسلام، از زنگ‌های پربار جامعه‌شناسی و جغرافیا. انگار همین چند لحظه پیش بود، هر آنچه در این یک سال گذشت... و انگار نیم ساعت دیگر است؛ وصال من و "او". "او" که مثل املاح آبِ توی آوند، جاری می‌شود توی رگ‌هام. مثل‌ روح، دمیده می‌شود‌ به جنین... مثل برق که‌ جان می‌دهد به چراغ هفت رنگ... 🖋♣️ صرفا بداهه!
یه ورودی دیگه از مسجد جامع؛ -