همین دیروز که نه؛ همین چند ساعت پیش هم نه؛ ربع ساعت پیش هم حتی... آنقدر جلوی چشمهام واضح است که انگار همین چند لحظه پیش بود... فهمیدم نه قم، که کرمان هم نمیشود، که نمیشود، که نمیشود طلبه شوم.
صبح هجدهم شهریور بود... درست یادم است؛ چند روز بعدَش اول مهر بود و من نه انتخاب رشته، نه لباس فرم، نه کتاب درسی، نه لوازم التحریر. نه حتی اطلاع از اینکه کجایم، کجا قرار است باشم، و اگر باشم، چرا باشم و چگونه باشم!
صبح که از خواب بیدار شدم، پا کردم توی شلوار پارچهای گشاد و از خانه زدم بیرون. برای رسیدن به دبیرستان صدرا، از کوچههایی گذر کردم که تا به حال نپیموده بودشان، پاهام. درِ مدرسه، همان بود که توی گوگل دیده بودم. یک در چهار طاق سبز رنگ و سردری شبیه تمام سردرها.
- "دبیرستان پسرانه علوم و معارف اسلامی صدرا"
با اینکه باورم نمیشد با این عقب افتادگی بتوان ثبت نام کرد، هم آزمون دادم، هم مصاحبه؛ و گفتند بعد با مدارک و خانواده برویم برای تحویل پرونده...
گذشت؛ گذشتم. از "صبحگاههای متنوع و برنامههای خاص و جذاب". نوشتهای بود روی یکی از بنرهای توی سالن مدرسه، برای معرفی رویکردها و فعالیتهای مدرسه. گذشتم، از یکشنبهها و دوشنبههایی که تریبون را میگرفتم و ول نمیکردم، از زنگهای تاریخ اسلام، از زنگهای پربار جامعهشناسی و جغرافیا. انگار همین چند لحظه پیش بود، هر آنچه در این یک سال گذشت... و انگار نیم ساعت دیگر است؛ وصال من و "او". "او" که مثل املاح آبِ توی آوند، جاری میشود توی رگهام. مثل روح، دمیده میشود به جنین... مثل برق که جان میدهد به چراغ هفت رنگ...
#مهدینار🖋♣️
صرفا بداهه!
با سبحان ایستاده بودیم توی پیادهرو و از امتحانات روز شنبه میگفتیم. از اصول عقاید و انشاء و یکشنبه هم جغرافیا؛ از جغرافیا و دفاعیای که لغو شده بودند، این هفته!
باد از پشت میخورد به پیراهنمان که خیس شده بود از عرق. ساعت چند بود؟! چرا خط نمیآمد؟!
سبحان رفت از مردی که کمی آنورتر ایستاده بود، ساعت بپرسد. همانطور که سه گنبدان مشتاقیه را نگاه میکردم، زنی آمد و رد شد و رفت. شالش افتاده بود روی گردنش و پاهاش برهنه بود و لباسی قرمز تا زانو به تن داشت. سنجیدم؛ دیدم شروط وجوب نهی از منکر مهیاست شکر خدا! صدا زدم: "خانوم! شالتون افتاده..."
برگشت و نگاهم کرد.
- "Hello! I am from Japan."
خاک دو عالم به سرم شده بود. با دیدن چهرهاش فکر میکردم افغانستانیست و میفهمد چه میگویم؛ اما ژاپنی از آب در آمد! ژاپنی... ژاپنی... ژاپنی! ژاپنیای که از شرقِ شرق آمده بود شرقِ شهر کرمان در جنوب شرقِ نقطهای از غربِ شرق! از ورای سیستان آمده بود. از کمی آنطرفتر، بلخ. از ورای کشمیر و پنجاب در پاکستان و بریلی هند؛ از ورای لیانشوی چین، حتی... دیوار چین را پیموده بود، شاید...
زن، نگاهم میکرد و لبخندِ دنداننماش، ذرهای تکان نمیخورد. عین لبخند تمام ژاپنیها! هر چه زبان توی این چهار سال خوانده بودم، محو شده بود.
- "How are you?! Mrs?!"
- "thank you... ایران شما هستید؟!"
فهمیدم انگلیسی بلد است.
- "بله... عه... شما باید توی ایران حجاب داشته باشید!"
حدس زدم نفهمیده باشد. چون با همان لبخند بدون هیچ جوابی زل زده بود توی چشمهام.
لبم را گزیدم و زمین را نگاه کردم؛ "اها" بلندی گفتم و با انگشت به موهاش اشاره کردم و دو دستم را از پشت گردن کشاندم روی سرم!
- "یس! باله باله!"
و شالش را کشید روی سرش. گفتم: " گودبای!"
لبخند دیگری زد و به راهش ادامه داد و رفت. دستی خورد به شانهام؛ سبحان بود.
- "کی بود چی میگفت؟!"
- "از ژاپن اومده بود. تذکر دادم، شالشو سر کرد و رفت!"
نگاهی کرد و با تعجب گفت: "پاهاش چی پس؟!"
- "ببخشید شلوار زنونه تو کیف مدرسه نداشتم! بعدم من نتونستم باهاش درست حرف بزنم!"
- "بابا زبان من خوبه که! باید اول ازش میپرسیدی وِر آر یو فُرام؟! بعدم میگفتی یو ماست ور حیجاب این ایران!"
حجاب را که آنطور تلفظ کرد، هر دومان زدیم زیر خنده.
تصویب شد؛ که برویم و اینبار در مورد پوشش کامل با زن حرف بزنیم. نگاه کردیم، دیدیم حتی راه رفتنش هم عجیب است. تند تند راه میرفت و فقط جلو رویش را نگاه میکرد. به همین زودی صد متر دور شده بود. با قدمهای بلند و تند تند، راه افتادیم دنبالش. داشت میرفت پارک قلعه دختر؛ احتمالا میخواست قلعه تاریخی و آتشکده آناهیتا را ببیند. دفعه اول هم داشت از آرامگاه مشتاقعلیشاه میآمد بیرون.
نزدیکش که شدیم آرام گفتم: "میس!"
و سبحان بلندتر گفت: "وومن؟!"
زن برگشت و گفت: "باله، سالام!"؛ باز هم لبخند زد! با خودم گفتم اگر ایرانی بود و کرمانی، بر میگشت و میگفت: "ها؟! چِ میخِی؟! کُشتیتم ایقه صدام زدی! دگه چکارم داری؟!"
زن هنوز داشت نگاهمان میکرد و سبحان چیزی نمیگفت. با آرنج زدم به پهلوش تا یادش بیاید برنامهمان چه بود!
- "فرام ور..."
- "جاپان! هستیم!"
- "این تو ده ایران حیجاب ایز..."
بقیهی حرفِ تکه تکهاش را یادش رفت. کلی فسفر سوزاندم تا توانستم لب باز کنم و بگویم: "قانونه!"
حدس زدم آنطور که دهانم را باز کرده بودم و "قا"ی قانون را کشیده بودم، جزایر لانگر هانسم را هم زیارت کرده باشد.
سبحان دستش را کشید روی سرش. زن با همان لبخند، شالش را که رفته بود عقب مرتب کرد.
من هم با دست تمام بدنم را نشان دادم و گفتم: "اینجاها ایز حیجاب!"
بعد با انگشت، دور صورت و مچ دستم را دایره کشیدم و دستم را به علامت منفی تکان دادن. بعد هم اشاره کردم به پاهاش!
خوب که شیر فهم شد، گفتیم گودبای؛ اما امان از عادت! یک قدم که دور شد ادامه دادم: "یاعلی، در پناه آقا صاحب الزمان!"
***
وقتی رسیدم خانه، سبحان پیام داده بود: "سلام مهدی! کاش در مورد مدارس ژاپنم ازش میپرسیدیم، آخه آقای سلطانی دبیر زبان خیلی پز مدارس ژاپنو میده..."
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
هدایت شده از ⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸او فاطمـۂ ثانـے و در حجـب و حیا
✨الگـوے تمام دختـران؛ معصومہ
میلاد مظهر عفت و نجابت، خواهر امام هشتم حضرت معصومه (س) مبارک باد😍❤️
مثلا از یکی دو ماه قبل حادثه تروریستی دیگه حاج قاسم نطلبید برم زیارتش کنم...🙂🌱