قلمدرد| مهدی پورمحمدی
شب را نخوابیدم. تمام و کمال؛ نیمی از ساعت دوازده گذشته بود که دیدم آذربون نوشته: "فردا بیا سازمان تب
ایستاده بودم تا خط بیاید که پدر و مادر سبحان را دیدم. به زور سوارم کردند و مسیرم را پرسیدند.
- "بیا بالا، مشتاق پیاده شو!"
به مشتاق که رسیدیم با کلی خجالت و تعارف و... تشکر کردم و پیاده شدم. درست کنار خانم مسنی که ظاهرش نشان میداد از قشر متوسط رو به پایین است. هم کلام شدیم.
- "تاکسی میدون خواجو کی میاد؟!"
- "نمیدونم حاج خانوم، خدا کنه زودتر بیاد!"
بی مقدمه ادامه دادم: "شمام رای میدید دیگه؟!"
کمی تعجب کردد اما سریع جواب داد.
- "فقط جلیلی!"
توی دلم نور افشان روشن کردند. از همانها که نیمههای شعبان یا شبهای بیست و دوی بهمن توی گلزار شهدا هوا میکنند و میرود بالا؛ از بام کرمان بالا تر؛ از شیونکوه بالاتر حتی؛ و بغض شیون کوه را میخوابانَد. نور افشان توی دلم آمد بالا و خورد به گلو و ترکید.
سرفهای کردم و گفتم: "به به! خدا... خیرتون بده..."
- "والا دور قبل رای ندادم ننه. مطمئن بودم میره دور دوم. الانم که میخوام به جلیلی رای بدم!"
- "دیگه همه میدونن کاندیدا اصلح، آقای جلیلیه... ولی خدا خیرتون بده... البته نه تنها باید رای بدید، بلکه باید به بقیه هم بگید رای بدن!"
کمی از خدمات شهید جمهور میگوییم و گندهایی که کلید سازِ عمامه به سر بالا آورد و پرشکیان قرار است با عزم راسخ ادامهشان بدهد.
بالاخره تاکسی آمد. سوار شدم و میدان خواجو پیاده؛ و دویست متر کار کشیدن از پاهای عزیز تا رسیدن به سازمان تبلیغات.
#توفیق2
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
ایستاده بودم تا خط بیاید که پدر و مادر سبحان را دیدم. به زور سوارم کردند و مسیرم را پرسیدند. - "بیا
برای اینکه قسمت سوم #توفیق رو بذارم، اول نظراتتونو بگید!🙂🌱
https://harfeto.timefriend.net/17063998045446
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
ایستاده بودم تا خط بیاید که پدر و مادر سبحان را دیدم. به زور سوارم کردند و مسیرم را پرسیدند. - "بیا
ساعتی جلوی سازمان تبلیغات ایستادم تا آذربون برسد. رفتیم داخل؛ باید میرفتیم دفتر آقای شفیعی که هنوز نیامده بود. برای اینکه بیکار نباشیم، با کتابهای قفسهی توی سالن ور رفتیم. جذاب ترینش منطق علامه مظفر بود و اینکه به منطق دبیرستان شباهت چندانی نداشت، غیرمنطقی جلوه میکرد.
بعد نشستیم و از "او" گفتیم. از قیامِ او و هدف قیام او و اینکه اصلا چه شد که امت اسلام گاهی منحرف میشود. خلاصه بحثمان هم، عدم بصیرت و فراموشی امر به معروف بود.
نه... مثل اینکه آقای شفیعی قرار نبود بیاید. یکی از کارمندان با پارچهی بزرگ و سفیدی آمد طرفمان و پرسید: "میدونید این چیه؟!"
- "پارچهی عمامهست!"
از آذربون پرسید: "شما طلبهاید؟!"
گفتم: "طلبه نیستیم، در حسرت طلبگی هستیم!"
خندید و گفت برای پیچیدن عمامه کمکش کنیم.
گوشهی پارچه را داد دستم و گفت تا جایی که میتوانی محکم بکش،کشیدم، گوشهی دیگرش را هم کشیدم. اتو شد! بعد، پارچهی سفید پنبهای را تا زد و کشید و صاف کرد و شروع کرد به رول کردن پارچه و کارش که تمام شد، تحتالحنک را هم از دستم گرفت.
آخر کار هم نشستیم توی دفترش و عمامه پیچیدنش را دیدیم تا وقت گذرانده باشیم.
آقای شفیعی باز هم نیامد. آمده بودیم برای تماس تلفنی اما نشسته بودم به چینهای نجفی عمامه نگاه میکردیم.
بالاخره درِ دفتر آقای شفیعی را باز کردیم و رفتیم داخل. دیدیم چند تا برگهی آ_چهار پر از شماره روی میز است...
بسم الله گفتیم!
#توفیق3
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
ساعتی جلوی سازمان تبلیغات ایستادم تا آذربون برسد. رفتیم داخل؛ باید میرفتیم دفتر آقای شفیعی که هنوز
لیست اول به کلی اشتباه بود! به هر که زنگ میزدیم میگفت من نیستم، اشتباه گرفتهاید! نزدیک بود با عصبانیت از شمارهای که به نام علی عابدی ثبت شده بود بپرسم: "اگه علی عابدی نیستی پس علی عابدی کیه؟!"
لیستهای بعدی درست بودند اما.
نمیتوانستیم توی یک اتاق بنشینیم و همزمان با شمارهها تماس بگیریم. برای همین آذربون رفت کار را توی حیاط سازمان انجام دهد.
اکثریت شمارهها میگفتند رای دادهاند، به دکتر جلیلی هم رای دادهاند. کار آسان بود، اما به قول آذربون بازدهی چندانی نداشت. اما من میگویم اگر تمام سی و دو نفری که بهشان زنگ زدم، یک نفر را به نفع جلیلی پای صندوق رای بکشانند، کارمان بازدهی مطلوبی داشته است.
وسط کار، تنها صدایی که شنیده میشد، صدای شیوخی بود که پنج شش نفره نشسته بودند دور یک میز و تشکیل داده بودند اتاق فکری را؛ که مشارکت در دور بیشتر است یا کمتر؟!
#توفیق4
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
لیست اول به کلی اشتباه بود! به هر که زنگ میزدیم میگفت من نیستم، اشتباه گرفتهاید! نزدیک بود با عصب
ظهر که شد، بساطمان را جمع کردیم.
آذربون آمد و لیست را گذاشت روی میز و به شوخی گفت: "پایان وقت اداری!"
احساس کردم کارمندی هستم که برای نهار به خانه میرود و فردا صبح باز همینجا هستم، روی همین صندلی، پشت همین میز. کاری شبیه همین کار! انگار آیندهام را تصور میکردم. آیندهای که در آن نقش یک روحانی را ایفا میکنم.
نشستن روی این صندلیها، به همان اندازه #توفیق خدمت است که سوءاستفاده از آن، شقاوت و حق الناس و ظلم به نود میلیون ایرانی. تو چه میخواهی؟! همان شو، همان باش، همان کن!
توی دو ساعتی که پشت آن میز نشسته بودم، حتی دلم رضا نمیداد چند دقیقهای توی گوشی بیفتم. حتی سرم را بالا نمیآوردم تا باد خنک کولر به گردنِ عرق کردهام بخورَد. باورم شده بود حق الناس است و نباید در وقت اداری کار شخصی کنم!
آذربون رفته بود، اما من تنها نبودم. توی آن دفتر من بودم و نود میلیون ایرانی و صد و هشتاد میلیون چشم که نگاهشان به من بود! خودکاری که برداشته بودم برای تیک زدن لیستها، هنوز توی دستم بود. روی خودکار کاغذی کوچک چسبانده بودند: "شخصی." احتمالا برای کارمند همان دفتر بوده که نخواسته از خودکار بیت المال استفاده شخصی کند. و شاید... بقیهاش مهم نیست!
با احساس عجیبی که تا کنون تجربهاش نکرده بودم، از دفتر رفتم بیرون.
از شیوخِ اتاق فکر خداحافظی کردیم و رفتیم بیرون. من اما فکرم لای چینهای عمامه گیر کرده بود. تکهای پارچه که انتخاب میکنی ضامن سعادتت باشد یا موجب شقاوت، انتخاب میکنی زیر این کلاه پارچهای، شمر باشی یا حسین؛ یا اصلا... این کلاه روی سر خودت باشد یا رفته باشد سرِ مردم؟!
مثل همیشه، دعا کردم: "خدایا، اونی باشم که باید!"
- به پایان آمد این توفیق، خدمت همچنان باقیست
#توفیق5
#مهدینار🖋♣️
@ezdehameeshgh