eitaa logo
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
584 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
325 ویدیو
9 فایل
﷽ قلم‌درد گرفته‌ام؛ گاهی از سفیدی کاغذ‌ها و گاهی از کثرت واژه‌های بعد تو... در اینجا، خوانای نویسنده‌ای باشید که هر روز و هر شب از شدت قلم‌درد، در آغوش واژه‌ها جان می‌دهد...✒🌱 و من: MAHDINAR_PM@
مشاهده در ایتا
دانلود
سلااام به همگی. خوبین؟!
مشخصه چقد درگیریم دیگه؟!
لذا اگه کمکاری‌ صورت گرفت بدونید همینه که هست!😅
اگه این کتاب رو نخونید عقب می‌افتید؛ نه از من، نه از کسایی که خوندن یا می‌خوان بخونن... از خودتون عقب می‌افتید! پ.ن: مدت‌ها می‌خواستم بخرمش و نمی‌شد، یکی از سال هفتمای مدرسه از قم سوغاتی آورد!
تلاش کردن، صبر داشتن، مستعد بودن، درس خون بودن، کار کردن، موفق بودن و... تمام مقوله‌هایی از این جنس، نسبت به "خودمون" سنجیده می‌شه‌ نه بقیه، و نه معیارهای مرسوم و پذیرفته شده. شاید اونی که ۲۰ و ۱۹ می‌گیره از خودش عقب مونده باشه اما اونی که ۱۷ می‌گیره با توجه به شرایطش، از خودش جلوتر باشه...
البته شاید این فقط حس من باشه! شما رو نمی‌دونم.
قلم‌درد| مهدی پورمحمدی
- 🥀 -
بالاخره با بوی غذا بیدار می‌شود. با دست و صورت شسته‌اش، شیشه‌شیر به دست می‌آید طرفم؛ موهای بلند و فرفری‌اش توی نور خورشید به خرمایی می‌زند، مثل موهای خودم. صورتش گل انداخته. خندیدن، زبان درآوردن و به وقت عصبانیتم، کمی ناز و عشوه‌اش کافی‌ست تا توی بغل بچلانمش و قلقلک‌اش بدهم و شروع کند به گریه کردن؛ بعد هم شرورانه خنده‌ام را قورت بدهم و آزادش کنم و صدای خنده‌اش مثل امین الدوله دور تا دور خانه بپیچد و با خودم بگویم: "انقده بچه و سیاست؟!" دور می‌شود؛ همانطور که راه می‌رود، حرف می‌زند و کلمات جدیدش را تکرار می‌کند: "تی‌تی، لولو، مَئو، هاپو..." سمت اسباب‌بازی‌هایش می‌رود و با دختر بچه‌ی بافتنی سفید پوشش می‌آید سمتم، به سختی با "مَدی مَدی" گفتن صدایم می‌زند و به عروسکش اشاره می‌کند: "نی‌نی! دَدَ..." و شیرش را سر می‌کشد. نی‌نی را که می‌شنوم به یاد تو می‌افتم عزیزم! یک دفعه خونِ صورت و بدن زخمی‌ات توی صورتم می‌پاشد و پشت چشم‌هام را می‌گیرد، با خاکِ چهره‌ات دفن می‌شوم... راستی... شنیده‌ام شیر خشک ندارید و نمی‌گذارند قوطی‌های حاوی شیر خشک به دستتان برسد. شما چقدر با نی‌نی‌های اینجا فرق دارید! نی‌نی‌های اینجا با بوی غذا بیدار می‌شوند و شما با بوی دود و آتش و گوشتِ کباب شده‌ی خانواده‌تان. به جای عروسک برای جنازه‌ی خواهر و برادرتان مادری می‌کنید، با گِل، ادای نان پختن در می‌آورید و شکم‌تان قار و قور می‌کند‌. شیره‌ی جانتان را به جای شیشه‌شیر به دست می‌گیرید و وقتی راه می‌روید به جای اسباب بازی، تا دل‌تان بخواهد گلوله و آتش‌پاره و تکه‌های ساختمان جلوی پایتان است. گُلِ صورتتان پژمرده و خاکی و زخمی‌ست. به جای هاپو و گربه‌ و نی‌نی‌های بافتنی، بمب با شما بازی می‌کند و می‌فهمید: "بازی شکنک داره، سر شکستنک داره!" اما از یک جهت شانس آورده‌اید! اینجا صدای خنده‌ی بچه‌ها در خانه می‌پیچد و دو سه نفر مخاطب دارد؛ آنجا در تمام جهان می‌پیچد و: "مخاطبی در دسترس نمی‌باشد!" آنجا، در شهر خودتان، به جای کشتیِ پرنده و چرخ فلک و سفینه‌ی فضایی، سوار بر انفجار، به هوا پرتاب می‌شوید به جای همچو منی تکه‌های بلوکِ داغ و خرابه‌ها بغلتان می‌کنند و بالاخره... یک شب، یا یک روز که با شبِ سیاه فرقی ندارد، لولو می‌‌آید و برای همیشه از پیش مادری که اتفاقا دوستتان دارد می‌بردتان؛ کجا؟! نمی‌دانم! نمی‌خواهم که بدانم! بس است عزیزم یا... باز هم بگویم؟! عزیزم! با تو هستم! می‌شنوی؟! *** - آخرین صدایی که می‌شنوی صدای جیغ و انفجار است، آخرین چیزی که می‌بینی آتش و خون و دود، آخرین چیزی که لمسَت می‌کند... آوار! اما من هنوز حرف می‌زنم! اگر به تو نگویم، تهِ تهِ گلویم غده می‌شود، توی چشم‌هام جمع می‌شود و اگر فوران کند اسماعیلِ سخن را آب می‌بَرَد. می‌دانم صدایم را می‌شنوی! عزیزم‌... درست مثل قلب تو و مثل آتش بسی که قرار بود برقِ چشمانت شود و اما آتش شد به جا‌نت، قلمم شکسته‌است‌. اما تیز شده است و از داغِ تو، داغ... قول می‌دهم در قلب دشمنت خواهد رفت و خواهند سوزاند؛ قول می‌دهم... @ezdehameeshgh
یک نظر بر جعد مشکین تو کردم بعد از آن... گریه آمد، روزگارم سوخت، روزم تیره شد! @ezdehameeshgh
- یاد بعضی نفرات روشنم می‌دارد... - @ezdehameeshgh
. هوای درس ندارد دلی که کرده هوایت... .