تلاش کردن، صبر داشتن، مستعد بودن، درس خون بودن، کار کردن، موفق بودن و... تمام مقولههایی از این جنس، نسبت به "خودمون" سنجیده میشه نه بقیه، و نه معیارهای مرسوم و پذیرفته شده.
شاید اونی که ۲۰ و ۱۹ میگیره از خودش عقب مونده باشه اما اونی که ۱۷ میگیره با توجه به شرایطش، از خودش جلوتر باشه...
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
اگه این کتاب رو نخونید عقب میافتید؛ نه از من، نه از کسایی که خوندن یا میخوان بخونن... از خودتون ع
ماها به عنوان کسایی که اسم "انقلابی" و "مذهبی" رو یدک میکشن خیلی از خودمون عقبیم...
قلمدرد| مهدی پورمحمدی
- 🥀 -
#نینی_خونی
بالاخره با بوی غذا بیدار میشود. با دست و صورت شستهاش، شیشهشیر به دست میآید طرفم؛ موهای بلند و فرفریاش توی نور خورشید به خرمایی میزند، مثل موهای خودم. صورتش گل انداخته.
خندیدن، زبان درآوردن و به وقت عصبانیتم، کمی ناز و عشوهاش کافیست تا توی بغل بچلانمش و قلقلکاش بدهم و شروع کند به گریه کردن؛ بعد هم شرورانه خندهام را قورت بدهم و آزادش کنم و صدای خندهاش مثل امین الدوله دور تا دور خانه بپیچد و با خودم بگویم: "انقده بچه و سیاست؟!"
دور میشود؛ همانطور که راه میرود، حرف میزند و کلمات جدیدش را تکرار میکند: "تیتی، لولو، مَئو، هاپو..."
سمت اسباببازیهایش میرود و با دختر بچهی بافتنی سفید پوشش میآید سمتم، به سختی با "مَدی مَدی" گفتن صدایم میزند و به عروسکش اشاره میکند: "نینی! دَدَ..." و شیرش را سر میکشد.
نینی را که میشنوم به یاد تو میافتم عزیزم!
یک دفعه خونِ صورت و بدن زخمیات توی صورتم میپاشد و پشت چشمهام را میگیرد، با خاکِ چهرهات دفن میشوم...
راستی... شنیدهام شیر خشک ندارید و نمیگذارند قوطیهای حاوی شیر خشک به دستتان برسد.
شما چقدر با نینیهای اینجا فرق دارید!
نینیهای اینجا با بوی غذا بیدار میشوند و شما با بوی دود و آتش و گوشتِ کباب شدهی خانوادهتان.
به جای عروسک برای جنازهی خواهر و برادرتان مادری میکنید، با گِل، ادای نان پختن در میآورید و شکمتان قار و قور میکند. شیرهی جانتان را به جای شیشهشیر به دست میگیرید و وقتی راه میروید به جای اسباب بازی، تا دلتان بخواهد گلوله و آتشپاره و تکههای ساختمان جلوی پایتان است. گُلِ صورتتان پژمرده و خاکی و زخمیست. به جای هاپو و گربه و نینیهای بافتنی، بمب با شما بازی میکند و میفهمید: "بازی شکنک داره، سر شکستنک داره!"
اما از یک جهت شانس آوردهاید!
اینجا صدای خندهی بچهها در خانه میپیچد و دو سه نفر مخاطب دارد؛ آنجا در تمام جهان میپیچد و: "مخاطبی در دسترس نمیباشد!"
آنجا، در شهر خودتان، به جای کشتیِ پرنده و چرخ فلک و سفینهی فضایی، سوار بر انفجار، به هوا پرتاب میشوید
به جای همچو منی تکههای بلوکِ داغ و خرابهها بغلتان میکنند و بالاخره...
یک شب، یا یک روز که با شبِ سیاه فرقی ندارد، لولو میآید و برای همیشه از پیش مادری که اتفاقا دوستتان دارد میبردتان؛ کجا؟! نمیدانم! نمیخواهم که بدانم!
بس است عزیزم یا... باز هم بگویم؟!
عزیزم! با تو هستم! میشنوی؟!
***
- آخرین صدایی که میشنوی صدای جیغ و انفجار است، آخرین چیزی که میبینی آتش و خون و دود، آخرین چیزی که لمسَت میکند... آوار! اما من هنوز حرف میزنم! اگر به تو نگویم، تهِ تهِ گلویم غده میشود، توی چشمهام جمع میشود و اگر فوران کند اسماعیلِ سخن را آب میبَرَد. میدانم صدایم را میشنوی!
عزیزم... درست مثل قلب تو و مثل آتش بسی که قرار بود برقِ چشمانت شود و اما آتش شد به جانت، قلمم شکستهاست.
اما تیز شده است و از داغِ تو، داغ... قول میدهم در قلب دشمنت خواهد رفت و خواهند سوزاند؛ قول میدهم...
#مهدینار✍
@ezdehameeshgh
یک نظر بر جعد مشکین تو کردم بعد از آن...
گریه آمد، روزگارم سوخت، روزم تیره شد!
#مهدینار✍
@ezdehameeshgh