برای اونایی که بیدارن
چالزبوکوفسکی میگه:
همه چیز در آخرین آدمی خلاصه میشود؛که در تنگنای شب به او فکر میکنی...
قلب شما آنجاست...
آره🙂
حالا بخوابید....
شبتون بخیر...❣️
رویاهایگمشده ツ
-ندا کيه؟ميخواي زن بگيري؟ آرمين:نه بابا من غلط بکنم..چه خبر؟ -سلامتي...شما چه خبر؟ آرمين:هيچي فقط
در ورودي رو باز کرد و اومد داخل ..هر حرفي ميزديم آرمين هم ميشنيد
ارکيا:سلام
-سلام
ارکيا:کي اومدي؟
-خيلي وقت نيست ..يک ساعته..تو چرا زود اومدي؟
ارکيا:واسه اينکه فردا بايد برم مرز
-مرز؟چرا؟
ارکيا:يه محموله هست که ميخوايم ردش کنيم
-محموله ي چي؟
ارکيا:شيشه
-شيشه؟
ارکيا:اهه اينقدر سوال نکن ديگه..مردم از خستگي
-باشه
پلاستيکايي که دستش بود رو گرفت سمتم ..از دستش گرفتم
ارکيا:اينارو بکش تو بشقاب تا تيرداد هم بياد
بعدم رفت ظرف اتاقش...رفتم تو آشپزخونه و پلاستيک رو کوبيدم رو ميز ..پوف بلندي کشيدم..نشستم رو صندلي
-الاغ ..صبر کن يه آشي برات بپزم من
-اوه اوه جناب کم تر حرص بخور يه وقت پوستت خراب ميشه
صداي پر خنده ي آرمين بود که توي گوشم ميپيچيد...به کل وجودش رو فراموش کرده بودم
-تو يکي هيچي نگو ...همه چيو شنيدي ..خداحافظ
ارتباط رو قطع کردم و غذا رو چيدم تو بشقاب ...رفتم دوباره نشستم روي مبل و تلويزيون ديدم ...اينطوري نميشه ..بايد يه کاري بکنم ...بلند شدم و رفتم طرف اتاق ارکيا ...در زدم
ارکيا:بيا داخل
در رو باز کردم و رفتم داخل ..نشسته بود رو صندلي پشت ميزش و ميزش هم پر بود از برگه ...نگامو از ميزش گرفتم و دوختم به چشاش
-بيا ناهار..فکر نکنم تيرداد حالا حالاها بياد
ارکيا:باشه تو برو منم الان ميام
از اتاق اومدم بيرون و رفتم ...يه نگاه کلي به خونه انداختم..بايد دوربين کار بزارم ...بهترين جا گوشه ي بالاي ديواري بود که به اتاق ارکيا ديد داشت ...سريع از جلوي در اتاقش کنار رفتم
وارد آشپزخونه شدم و پشت سرم هم ارکيا وارد شد..نشستم پشت ميز و شروع کردم به خوردن ...صداي آيفون اومد..از سر ميز بلند شدم و رفتم درو باز کردم
تيرداد:سلام
-سلام..چي شده؟
تيرداد:يکي از بچه ها دستگير شده
ارکيا:چي شده تيرداد؟
تيرداد:يکي از بچه هارو پليسا گرفتن
ارکيا دستش رو مشت کرد و کوبيد تو ديوار
هوار زد:لعنتيا
-حالا چيکار ميکنيد؟
ارکيا:نميدونم بايد يه نفر ديگه رو پيدا کنيم ...تو از کجا فهميدي؟
تيرداد:آقا کيارش گفت که بهت بگم تا يه نفر ديگه رو پيدا کني
ارکيا نشست رو مبل و سرشو گرفت تو دستش ...تيرداد هم رفت و کنارش نشست ...فرصت خوبي بود ..بايد يه کاري کنم منو انتخاب کنه ...رفتم طرفشون و نشستم رو به روي ارکيا
-ارکيا؟ميخواي چيکار کني؟
ارکيا:نميدونم ..بايد يه نفر رو پيدا کنم
-من حاضرم بيام
تيرداد سريع برگشت طرفم و بهم چشم غره رفت ...لبخندي بهش زدم و دوباره رو به ارکيا کردم که سرش پايين بود
-خب .بيام؟
ارکيا:نميدونم بايد با آقا کيارش حرف بزنم ...ببينم چي ميشه
از جاش بلند شد و رفت تو اتاقش ...تيرداد از روي مبل بلند شد و امد طرفم
تيرداد:داري چه غلطي ميکني احمق؟
-کاري که بايد زود تر ميکردم
تيرداد:ديوونه شدي؟خودت تنهايي؟اين خودکشيه
-بهتر از اينه که اينجا بمونيم و هيچ کاري نکينم بهتر نيست؟
تا خواست چيزي بگه در اتاق ارکيا باز شد و خندون از اتاق خارج شد ...منم لبخند زدم و رفتم طرفش
ارکيا:رديفه..حاضر شو فردا صبح زود راه ميفتيم
-ايول ..باشه اماده ميشم....حالا که همه چي جوره بيايد بريم ادامه ي شام
واقعا خوشحال بودم که تونستم بالاخره به يه جايي برسم ...بايد خودمو حسابي آماده ميکردم ....آرمين هم بايد با خبر ميکردم..واي خدا چقد کار داشتم که انجام بدم
بعد از شام با کله رفتم داخل اتاق...کلي بالا پايين پريدم...بعد از اينکه کلي تخليه ي انرژي کردم نشستم رو تخت ...نفس نفس ميزدم...نيشم به هيچ وجه بسته نميشد ...لبخندم تبديل به خنده شد ..جلوي دهنم رو گرفتم تا صدام بلند نشه ...بعد از اينکه کلي خنديدم بلند شدم و رفتم طرف ساکم و لباسام رو جمع کردم...ساعت رو نگاه کردم تازه ساعت 4.25 بود...خب به بهونه ي وسايل مورد نياز ميرم بيرون و بعدش يه ديدار محرمانه با جناب پسرخاله و رييس گروه...لباس پوشيدم و از اتاق رفتم بيرون ...هيچکس داخل هال نبود ...دوباره رفتم بالا و آروم در اتاق تيرداد رو باز کردم و رفتم داخل ...رو تخت دراز کشيده بود و آرنجش روي چشماش بود ...آروم رفتم نزديک و دستمو گذاشتم روي ساعدش که از جا پريد و گارد گفت
-چته بابا منم
اخم کرد در حد بنز بيا و ببين
تيرداد :چي ميخواي؟
-ميخوام برم بيرون سوييچ ميخوام
تيرداد:داخل کشوئه برش دار
بدو نهيچ حرفي برش داشتم و رفتم بيرون...رفتم تو هال
-کجا؟
برگشتم سمت ارکيا
-ميرم يه سري چيزا لازم دارم بخرمش
ارکيا:باشه برو
از خونه زدم بيرون و افتادم تو جاده ...تلفنم رو در آوردم و با يه خط جديد به آرمين زنگ زدم ..بعد از چند تا بوق برداشت
آرمين:بله؟
يکم کرمم گرفته تا نريزم نميشه به خدا
صدامو کلفت کردم:سلام سرگرد
ارمين:شما؟
-يه اشناي قديمي
آرمين:خب بگو بشناسم آشناي قديمي
رویاهایگمشده ツ
-ندا کيه؟ميخواي زن بگيري؟ آرمين:نه بابا من غلط بکنم..چه خبر؟ -سلامتي...شما چه خبر؟ آرمين:هيچي فقط
-فقط گوش کن ..به پسر خالت اعتماد نکن ...جذب گروه خلاف کاري شده ...هر وقت ديديش بدون وقفه يه تير تو مخش خالي کن ...فردا هم داره ميره مرز ...فکر کن ببين چرا بهت نگفته؟چون به ضرر گروهه...يه محموله هم ميخوان از مرز ايران و ارمنستان رد کنن ..مواظب باش
بعدم گوشي رو قطع کردم...تا گوشي رو قطع کردم پقي زدم زير خنده...چند تا ماشين بوق زدن که باعث شد بزنم کنار و بعد از کلي خنديدن دوباره با يه خط جديد زنگ بزنم به آرمين
آرمين:الو؟
-سلام پسر خاله
آرمين:توييي؟چي شده؟
-پ ن پ روحمه..بايد بينمت ..بايد چند تا خبر بهت بدم
آرمين:باشه ..کي؟.کجا؟
-بيا پارک(........)نيم ساعت ديگه
آرمين:باشه
تلفن رو قطع کرد..بدون خداحافظي..اوهو فکر نميکردم اينقدر جدي بگيره... بهتر يه شکي بهت بدم جناب که کيف کني ...جلوي پارک توقف کردم ...رفتم يه جاي خلوت نشستم که هيچکس رد نميشد ...آرمين رو ديدم که داره از وروي پارک ميره يه طرف ديگه..يه سوت بلند دو انگشتي زدم که توجهش به سمتم جلب شد..دستم رو بردم بالا و تکون دادم ..اومد به سمتم
اوه اوه چه اخمي...رسيد بهم و اخماشو باز کرد
آرمين:چطوري؟
-عالي بيسته بيستم
آرمين:چه خبر؟
-بشين تا بگم
نشست رو صندلي و من همه چيز رو بهش گفتم
-خب جناب کاريباري نداري؟ما داريم ميريم مرز ديگه
آرمين:امروز يه نفر بهم زنگ زد ...يه چيزايي دربارت ميگفت
-چي ميگفت؟
آرمين:ميگفت خيلي خري که فکر کردي من صداي تورو که کلفت شده نميشناسم
دکي اينو ..اين که فهميده ...قشنگ پنجر شدم
آرمين:حالا اينطوري نشو ..داري ميري لب مرز حواست باشه ها..بلاي سر خودت نياري
-نه حواسم هست
آرمين:منم با يه گروه از بچه ها ميام تو نترس بچه کوچولو
-بچه کوچولو خودتي..من شانس ندارم هر کي ميرسه از من بزرگ تره اون از جاويد اينم از اين...رو کردم..دستم رو گرفتم سمت آسمون و سرم هم بردم .خدايا من چه گناهي کردم آخه
آرمين:گناهت بي گناهيه کوچولو
رویاهایگمشده ツ
-فقط گوش کن ..به پسر خالت اعتماد نکن ...جذب گروه خلاف کاري شده ...هر وقت ديديش بدون وقفه يه تير تو م
بعدم لپمو کشيد...با چشاي ورقلمبيده نگاش کردم ...اينکه از اين کارا نميکرد پس چشه؟
-خري ؟مستي؟يا دوزاريت کجه؟اين کارا چيه؟
آرمين:با لاتو لوتا ميپري شيوه ي حرف زدنتم عوض شده ...همين جوري دلم واست تنگ شده بود گفتم لپتو بکشم
-خب ياشه...من ديرم شده عشقم
آرمين:آدم باش
از جاش بلند شد و منم بلند شدم...و نيشمو باز کردم؟
آرمين:هان؟چيه؟چته؟چرا اونطوري ميکني؟
-هيچي ..هيچي فقط ميخوام بدونم ندا کيه
آرمين:ماهان همين جا ميکشمت
-باشه بابا
بعدم خيلي محکم لپشو کشيدم و فرار کردم ...نشستم تو ماشين و راه افتادم
****
(آرمين )
پسره ي دلقک...بزار ماموريت تموم شه من ميدونم و اين ماهان ...در ماشين رو باز کردم..ماشين ماهان هنوز مشخص بود که داشت با سرعت ميرفت...سري به نشونه ي تاسف تکون دادم و سوار ماشين شدم
جلوي خونه توقف کردم..بايد چند تا از بچه هارو آماده ميکردم
وارد خونه شدم و به همه سلام کردم...جواب دادن..رفتم داخل اتاق و همه چيز رو براي سرهنگ ايميل کردم ...منتظر جواب سرهنگ و حکم بودم ...حدود نيم ساعتي ميشد که به مانيتور خالي زل زده بودم تا اينکه بالاخره ايميل رسيد ..سريع بازش کردم و متن رو خونم..حکم هم صادر شده بود ..لبخندي زدم و از اتاق اومدم بيرون ...
آرمين:خيل خب..بايد چند نفر رو به فرمان سرهنگ انتخاب کنم تا همراه من بيان به مرز
همه داشتن منتظر نگام ميکردن
آرمين:بسيار خب..سروان حسيني..سرگرد رادمهر..سروان کيانمهر..و چند نفر هم از طرف سرهنگ به ما ملحق ميشن..چند ساعت ديگه جمع شبد تا همه چيز رو توضيح بدم و اون چهار نفر هم که از طرف سرهنگ به ما ملحق ميشن برسن
بعدم از جمع خارج شدم
حدود يک ساعت داشتم داخل اتاقم وسايل مورد نياز رو جمع ميکردم
صداي کوبيده شدن در اتاق اومد ...سرم رو از تو کوله اوردم بيرون
-بفرماييد
در باز شد و حسيني اومد داخل
حسيني:ببخشيد مزاحم شدم قربان ...کسايي که منتظرشون بوديم اومدن
-باشه الان ميام پايين
حسيني:بله قربان
از اتاق خارج شد و منم پنج دقيقه بعد اومدم بيرون
روي مبل دو نفر نشسته بودن که لباس شخصي داشتن ..به طرفشون رفتم و با ديدنم از جاشون بلند شدن و احترام نظامي گذاشتن
-آزاد..بشينيد
و روي مبل رو به روشون نشستم
-شما از طرف سرهنگ اومديد درسته؟
يکيشون که نسبت به اون يکي بزرگ تر ميزد صدا شو با اهم اهم صاف کرد و گفت
-بله..من سرگرد سوم ارجمند و ايشون هم همکارم سروان تقوي هستن
بعدم هر دوشون کارت شناساييشون رو به طرفم گرفتن...از دستشون گرفتم و نگاهش کرد
-اجازه بديد من با سرهنگ هماهنگ کنم
ارجمند:حتما چرا که نه
بلند شدم و رفتم داخل اتاق ...شماره ي سرهنگ رو گرفتم ..بعد از چند تا بوق برداشت
سرهنگ:سلام سرگرد..مشکلي پيش اومده؟
-قربان ميتونم بپرسم افرادي که شما فرستاديد چه کسايي بودن؟
سرهنگ:البته..سرگرد ارجمند و سروان تقوي
-قربان ميشه يه عکس ازشون برام بفرستيد؟
سرهنگ:بسيار خب الان ميفرستم..خداحافظ
-خدانگهدار
تلفن رو قطع کردم و رفتم سراغ لب تاپ ...چيزي طول نکشيد که دوتا عکس اومد...خيلي شبيه بودن ولي خودشون نبودن...پس ميخواين منو گول بزنيد ..پوزخند زدم و اسلحه ام رو برداشتم و با خشم رفتم بيرون...نشسته بودن و داشتن با هم حرف ميزدن ..با ديدنم از جاشون بلند شدن
ارجمند:خب قربان ميتونيم شروع کنيم؟
-البته ..شروع ميکنيم
لبخندي زد و منم لبخندي عصبي زدم
-اول شما بگو ...اون دو نفر کجان؟
همه داشتن با تعجب نگاه ميکردن ...صداي آيفون بلند شد ...حتما سرگرد بود چون خودم بهش خبر داده بودم
-حسيني درو باز کن
حسيني:چشم قربان
بعدم رفت و درو باز کرد..به دقيقه نکشيد که سرهنگ و چند نفر ديگه وارد شدن
-خب حالا بگو...با ارجمند و تقوي چيکار کرديد؟از طرف کي اومديد؟
سرهنگ:سرگرد..بهتره بزاري منتقلشون کنند مرکز
-اطاعت قربان
رفتم کنار و چند نفر بهشون دستبند زدن و بردنشون...سرهنگ نشست و به ما هم گفت که بشينيم
سرهنگ:از اونجايي که ارجمند و تقوي غيبشون زده ..بايد شما چند نفر تنها بريد ..خودمم همراهتون ميام
-چشم
سرهنگ:بريد آماده شين براي جلسه
هر چهار نفرمون با هم باشه اي گفتيم و رفتيم داخل يه اتاق ديگه
سرهنگ:بسيار خب ..به خاطر نبود ارجمند و تقوي بايد فقط ما چند نفر بريم ...بايد تعقيبشون کنيم و از هر کاري که ميکنن فيلم و عکس بگيريم تا مدرک داشته باشيم..با نيروهاي مرزي و پليس ارمنستان هم هماهنگ شده و در صورت نياز حتما به ما کمک خواهند کرد ...طبق گفته ي جاسوس ما به احتمال 90%درصد محموله وارد استان سيونيک(يکي از استان هاي مرزي ارمنستان)ميشه و از اونجا هم بعد يه مدتي با هواپيما به کشور هاي ديگه منتقلش ميکنن ..البته با ردياب هايي که به مامورامون وصله گمشون نميکنيم ولي ممکنه که اونا رو بفرستن يه جاي ديگه و خودشون برن يه جاي ديگه
بعد از کلي برنامه ريزي جلسه ي پنج نفرمون تموم شد و همه از اتاق اومديم بيرون
رویاهایگمشده ツ
-فقط گوش کن ..به پسر خالت اعتماد نکن ...جذب گروه خلاف کاري شده ...هر وقت ديديش بدون وقفه يه تير تو م
سرهنگ:خرسند صبر کن
ايستادم و به طرف سرهنگ برگشتم
-بله قربان؟
سرهنگ:بيا بشين باهات حرف دارم
رفتم جلو تر و رو به روي سرهنگ نشستم
سرهنگ:ميدوني که به خاطر کاري که ماهان سر خود انجام داده و از قبل با ما هماهنگ نکرده بايد تنبيه بشه
با چشاي گشاد نگاش کردم...جــــــان؟تنبيه؟
-چــيييي؟تنبيه؟ولـ...
سرهنگ:قبل از اينکه بره من بهش گفته بودم که نبايد کاري رو سرخود انجام بده تنبيه ميشه و اون سرخود اين کارو کرده پس تنيبه ميشه
-شما صبر کن سالم برگرده بعد واسش نقشه بريز
سرهنگ:اون زلزله اي که من ميشناسم تا همون رو نکشه نميميره
-بله موافقم..خودم حسابشو ميرسم
سرهنگ:باز من زندش ميزارم .تو جسدش هم نميزاري بمونه
-نه خيالتون راحت زنده ميمونه
خنديد:خيل خب باشه برو استراحت کن که صبح قبل از سپيده بايد حرکت کنيم
-چشم قربان
بلند شدم و احترام گذاشتم..رفتم تو اتاق تا همه چيز رو به ماهان بگم ..گوشي رو توي گوشم گذاشتم و دکمه رو زدم
حدود 15 دقيقه منتظر بودم معلوم نيست داره چيکار ميکنه که ارتباط رو وصل نميکنه
داشتم نا اميد ميشدم که صداي خستش تو گوشم پيچيد
ماهان:سلام چيشده؟
-عليک سلام جناب ..ميخوام بهت نقشه هارو توضيح بدم وقت داري ببينمت؟
ماهان:يه لحظه صبر کن
صداي قدم برداشتنش رو شنيدم و بعدش هم اينکه داشت با يه نفر صبحبت ميکرد
#عاشقک نویس
خیلی رک خواسته باشم بهت بگم...💔
تو میدونستیو....
منو ترکم کردی😔
واقعا ممنون...
#عاشقک نویس
همه آدما بدون اینکه حتی خودشونو درک کنن،زندگی میکنن و میمیرن.....
پس توقع درک از کسی نداشته باشید....
خیلی کم پیش میاد یکی کسیو درک کنه....