﷽
نتوانستمکهبگویمدلماینجاجاماندهاست....
منپیگمشدهامآمدهام....
رویا رامیخواهم....
درخانهخودبیگانهام....!
آنسویپنجره،رویاداشتنگاهممیکرد....
توبگورویاکجاست؟
تومراخانهببر....
دلمننابیناست...
توبگو[رویا]چهطعمیدارد؟
توبگوابرچرامیبارد....؟
برلبخارچرافریاداست....؟
اینچهشهریست؟
رویاکجاگمشدهاست؟
رویاهایگمشده.....؟
https://eitaa.com/Qiunba
https://eitaa.com/Qiunba
رویاهایگمشده ツ
همه ي خوابم رو براش تعريف کردم ..سرهنگ متفکر بود سرهنگ:ايشالله که خيره ..بهش فکر نکن -چشم..بهتره ر
ماهان:آي خدا ورت داره من خوابم مياد خروس بي محل
يه نفس راحت کشيدم و لبخند زدم
-چطوري پير مرد؟
ماهان:آي ايشالله داغت به دلم بمونه ..ساعت يک نصفه شبه تو ميگي چطوري؟وااي خدا من از دست تو به کدوم بيابون سر بزارم؟
-خواستم ببينم سالمي يا نه
ماهان:الان فهميدي؟
-آره
ماهان:خب؟
-از جد و آباد منم سالم تري
ماهان:روتو برم که به سنگ پا گفتي زکي ..بزار تموم شه ميدمت دست خاله با ملاقه بيفته به جونت
-باشه بابا.بگير بخواب
بعدم ارتباط رو قطع کردم و برگشتم تو ماشين
سرهنگ:با ماهان حرف زدي؟
-بله..شما بيدار بودي؟
سرهنگ:فکر کردي فقط خودت جووني؟نه منم جوون بودم .فکر کردي حالا چون پيرم نميفهمم؟من گوشم از گوش تو تيز تر بچه
-من کي گفتم شما پيريد؟
سرهنگ:خب حالا حالش خوب بود؟خيالت راحت شد؟
-آره از من و شما هم بهتر بود .اينقدر به جونم غر زد که پيرمرد نود ساله اينقدر غر نميزد
سرهنگ:خب اونم پيرمرده ديگه
-از پير مرد بد تره
ديگه حرفي نزديم و راه افتادم
ساعت نزديکاي 9 صبح بود که رسيديم به پايگاهي که نزديک به مرز ارمنستان بود
سرهنگ:شما اينجا صبر کنيد تا من برگردم
بعدم از ماشين پياده شد .رو کردم به کيانمهر
-الان کجان؟
کيانمهر:يک ساعت با اينجا فاصله دارن
-باشه ..حواست باشه
نيم ساعتي طول کشيد تا سرهنگ بياد و بشينه تو ماشين
سرهنگ:بسيار خب..بر وبه طرف مرز
-مرز؟ولي چطوري بايد رد شيم؟
سرهنگ:نگران نباشيد توي اين نامه همه چيز ذکر شده ..راحت ميتونيم از مرز عبور کنيم
لبخندي زدم و با سرعت به طرف مرز روندم
نامه رو به مسئول مرز ايران و ارمنستان نشون دادم..بعد از بازرسي که حدود دو ساعت طول کشيد تونستيم وارد خاک ارمنستان بشيم
سرهنگ:از اينجا به بعد مواظب باشيد چون نميتونيد هر دقيقه از اسلحه استفاده کنيد چون کلي درد سر داره
-چشم قربان
کيانمهر:قربان ..وارد ارمنستان شدن
-چي؟چطوري؟حداقل بايد يکساعت بعد از ما ميرسيدن
همون موقع صداي زنگ تو گوشم پيچيد .ارتباط رو برقرار کردم
صداي هراسون ماهان تو گوشم پيچيد
ماهان:آرمين..مواظب باشيد..فهميدن پليس دنبالشونه ..حواستون باشه
هول کرده پرسيدم:چي ؟چي ميگي؟
ماهان:زياد وقت ندارم..ميگم فهميدن که دنبالشونيم ..واستون باشه..من بايد برم
بعدم سريع ارتباط رو قطع کرد
هنوز توي بهت حرفش بودم.فهميدن؟چطوري؟
محکم کوبيدم رو فرمون و هوار زدم
سرهنگ:چي شده؟
-فهميدن دنيالشونيم
سرهنگ:لعنتي..نبايد وقت رو از دست بديم.راه بيفت بايد زود برسيم به رادمهر و حسيني
دنده رو جا زدم و پامو روي گاز فشار دادم.به طوري که مطمئنا هم رد لاستيک ها مونده هم دود از لاستيک ها بلند شده
اصلا سر در نمياوردم از کجا فهميدن ککه ما دنبالشونيم؟.کيانمهر با بيسيم به رادمهر و حسيني خبر داد ت يه جايي همديگه رو ببينيم تا يه نقشه ي درست و حسابي و صد البته هماهنگ بکشيم
کنار يه جاده ي متروکه و خاکي توقف کردم..رادمهر و حسيني رسيده بودن ..از ماشين پياده شديم و رفتيم طرفشون
رادمهر:اتفاقي افتاده قربان؟
-فهميدن دنبالشونيم
حسيني:چي؟از کجا فهميدن؟
سرهنگ:هيچ کسي نميدونه .ما اومديم اينجا تا با هم يه نقشه بکشيم ..خيل خب .طبق گفته ي جاسوسمون فهميدن که ما دنبالشونيم .از کجا ؟نميدونيم و به احتمال زياد حتما نقشه اي که کشيدن رو تغيير ميدن و افراد مارو که تازه وارد گروه شدن رو قال ميزارن و نقشه ي اصلي رو خودشون اجرا ميکنن ........
****
نقشه را شنيد ...نقشه ي خوبي بود ولي حالا که قرار بود همه از نقشه با خبر شوند ديگر کارآرايي لازم را نداشت ..فقط مانده بود بفهمد که جاسوس کيست ..نميدانست چرا ولي دلش نميخواست که کسي کشته شود
اما شايد اين نخواستن دل از روي ترحم بلايي که بر سرش ميامد باشد .در دلش پوزخندي به ترحمش زد
شايد واقعا دل مهرباني داشته باشد که خودش را از داشتن آن محروم ساخته است
***
در حالي که نفس نفس ميزد از دستشويي خارج شد ..به خاطر ابي که به صورتش زده بود آب از صورتش چکه ميکرد ..پشت فرمون نشست ..اضطراب داشت .هر آنچه که ميدانست را به آرمين گفته بود ..اميدوار بود که آرمين همه چيز را درست کند و حواسش به همه چيز باشد ..ترس داشت..ترس از گير افتادن هم تيمي هايش با شناختي که تا به حال از اين ادم ها به دست آورده بود اصلا چيز خوبي در انتظارشان نخواهد بود ..
کيارش:راه بيفت..زياد وقت نداريم
از آينه نگاهي به کبارش که داشت بيرون را تماشا ميکرد انداخت ..دودل نگاهي به جاويد کرد..جاويد به لبخند چشمانش را بست و دوباره باز کرد ..لبخندي به روي صورتش نشاند و ماشين را روشن کرد
رویاهایگمشده ツ
همه ي خوابم رو براش تعريف کردم ..سرهنگ متفکر بود سرهنگ:ايشالله که خيره ..بهش فکر نکن -چشم..بهتره ر
هميشه زياد به ارمنستان ميامد..کشور زيبايي بود .از آب و هواي آن خيلي خوشش ميامد ...حالا ميدانست چرا پدرش اورا اينقدر زياد به اينجا ميفرستاد ...از آن قديم ها نقشه ي همچين روزي را ميکشيد .بعد از طلاق مادرش هرگز محبت پدرش را نچشيد ..پدرش عملا به يک مرده ي متحرک تبديل شده بود ..بدون احساس ..ديگر به آنها اهميت نميداد ..اما اواخر تغيير کرده بود ..بيشتر به آنها اهميت ميداد ..ياد خواهر مهربانش افتاد چقدر دلش براي خواهر و برادر کوچکترش تنگ شده بود
رویاهایگمشده ツ
هميشه زياد به ارمنستان ميامد..کشور زيبايي بود .از آب و هواي آن خيلي خوشش ميامد ...حالا ميدانست چرا پ
****آرمين
خسته شدم بابا ..هي از اين اتاق به اون اتاق..از اين دفتر به اون دفتر..يه حکم خواستين بدينا ..حالا ميفهمم مردمي که ميان دنبال حکم چه حالي دارن..حس واقعا مزخرفيه
خودمو پرت کردم روي صندلي کنار راهرو و صبر کردم تا کيانمهر بياد
صداي کفشاي يه نفر توجهم رو جلب کرد..سرم رو آوردم بالا و با کيانمهر رو به رو شدم
-چي شد؟
کيانمهر:قربان هلاک شدم تا گرفتمش .مگه امضا ميکرد..انگار ميترسيد جوهر خودکارش خشک بشه ..رواني شدم از دستش ......
همين طوري غر ميزد و من ميخنديدم ..منو ياد ماهان مينداخت
هر چند ماهان خل تر از شاهين بود
سرهنگ:چي شد؟
-هردوتامون گرفتيم
سرهنگ لبخند زد:خوبه..پس ميريم پيش سرتيپ تا نامه ي اصلي بده تا هر وقت خواستيم بتونيم از پليس اينترپل کمک بگيريم
باشه اي گفتيم و سرهنگ نامه هارو از دستمون گرفت و رفت طرف يه اتاق ديگه ..شاهين هنوز داشت غر ميزد ...تو اين مدت يه دوست خوب شده بود برام
حدود ده دقيقه بعد سرهنگ خسته و کوفته اومد بيرون ..معلوم بود حسابي اذيتش کردن
هر دو از روي صندلي بلند شديم و سه تايي به سمت خروجي رفتيم
سرهنگ:قبلا گفتم بازم ميگم حواسطون به کاراتون باشه که دردسر درست نکنيد
-چشم سرهنگ فهميديم بابا
شاهين:سرهنگ گوشام گرفت فهميديم ديگه
سرهنگ:بزارين برگرديم من ميدونم و شما سه تا
شاهين :سه تا؟ما که دوتاييم سرهنگ.پير شديا سرهنگ
سرهنگ:نه خير سال سالمم ماهان هم هست
-ماهان بيچاره
سرهنگ:اون از همتون بدتره
-چشم من خودم ميزنم لت و پارش ميکنم سرهنگ دير شد
سرهنگ:خيل خب با بقيه هم هماهنگ کن به خصوص با سپهري و ماهان
-چشم سرهنگ
از سرهنگ دور شدم و رفتم يه جاي خلوت تا بتونم با ماهان تماس برقرار کنم.پسره چش سفيد حالا بي هماهنگي ميري ؟وايسا حاليت ميکنم
رفتم يه جاي خلوت وايسادم و ارتباط رو از جانب خودم برقرار کردم .صداي ماهان فورا توي گوشم پيچيد
ماهان:بله؟
-عليک سلام اينم از ادب پسر خاله ما
ماهان:وقت ندارما زود بگو
-باشه..ببين ماهان ممکنه چون تو و جاويد توي گروهشون جديد هستيد بخوان شما رو قال بزارن و محوله ي اصلي رو خودشون جا به جا کنن..هر کاري که گفتن انجام ميديد تا شک نکنن ..ما خودمون حواسمون بهشون هست ..اگه ازتون خواستن که برگرديد ايران بازم هيچکاري نکنيد
ماهان:اگه درگيري پيش اومد شما چيکار ميکنيد؟
-تو نگران نباش پليس اينترپل در جريانه ..اينکه شما پليسيد هم ميدونه و بهتون شليک نميکنه شما فقط حواستون به کارتون باشه که جايي رو اشتباه نکنيد
ماهان:باشه حواسم هست به جاويد هم ميگم
-مواظب باشيد خداحافظ
ماهان:خداحافظ
ارتباط رو قطع کردم .رفتم طرف ماشين .در رو باز کردم و نشستم داخل ماشين .همه ساکت بودن .انگار از آينده ي اين ماموريت هراس داشتن .از فهميدم اينکه چه کسايي سالم از اين عمليات خارج ميشن ..ماشين رو روشن کردم و به طرف جايي نامعلوم راه افتادم
*
ديگر برايش مهم نبود نابودي گروهي که زندگي زيبايش را خراب کرد .پرياي عزيزش را از او گرفت
چقدر سخت است تظاهر به بدبودن در حالي که هنوز باريکه اي از زندگي درون قلبت جاريست ..سخت است سنگ باشي در حالي که ميخواهي ..کشيده شد به سال هايي دور دقيقا داخل همان پارک و همان درخت
"پريا:ندو شيدا.شيدا ندو ميفتي
داريوش:آروم پريا باز که شروعه کردي بزار با بقيه بازي کنه
پريا:آخه اون از بقيه کوچيک تره
داريوش:نگران نباش
-عمو ؟ عمو؟يه لحظه بيا اينو ببين
داريوش:چي شده عمو؟
-بيا اينارو ببين خودم نوشتمش
به طرف درختي رفتند که همان نزديکي بود چند حرف انگليسي روي آن نوشته شده بود M..A..K..SH..S لبخندي به اين حروف که با دستخطي کج روي تنه ي درخت نوشته شده بود زد ..روبه پسرک کرد و گفت:اينا چيه که نوشتي عمو؟
پسر بچه پکر شد و با بيحالي گفت:اولي منم دومي آرمينه .بعدي کيارشه.شيوا و سعيدم اون دوتا آخرين
جلوي پاي ماهان زانو زد تا هم قدش شود
با لبخند گفت:آفرين عمو جون .ناراحت نشو خيلي خوب نوشتي ماهان جان ..حالا برو با بقيه بازي کن
ماهان خنده ي با نمکي کرد و از آنجا دور شد"
به درخت نگاه کرد .هنوز همان حروف روي آن بود .حروفي که روزي به خاطر وجود آن خوشحال بود ولي حالا فقط ميخواست نابود کند و ببيند که نابود ميشود
سعيد:بابا؟اينجا خيلي آشناست واسم
داريوش:چون بچه که بوديد ميشه ميومديم اينجا
شيدا :بابا؟ما قبلا با کساي ديگه اينجا نميومديم؟احساس ميکنم از اينجا خيلي خاطره دارم
داريوش:چرا ميومديم..با خانواده ي خرسند
و از کنار آنها که با تعجب به او تگاه ميکردند گذشت..کوروش به سمتش آمد
کوروش:سلام قربان
داريوش:چي شد؟
کوروش :قربان ماهان فرجام هم توي اون گروهي که آرمين خرسند رهبريش ميکنه هست
داريوش:خب؟
رویاهایگمشده ツ
هميشه زياد به ارمنستان ميامد..کشور زيبايي بود .از آب و هواي آن خيلي خوشش ميامد ...حالا ميدانست چرا پ
کوروش:بعد از تصادفي که باعث شد پدر و مادرش رو از دست بده به اصرار پدر بزرگ و خالش ميره تا با اونا زندگي کنه تا سن بيست سالگي که برميگرده توي خونه ي خودشون و تا حالا که بيست و پنج سالشه تنها زندگي کرده ..هر پرونده اي که بهش ميدن رو ظرف کمتر از دوماه هل شده تحويل ميده...
ميان حرفش پريد:بسه فهميدم .خلاصش کن
کوروش:قربان فقط تونستم ازش يه عکس پيدا کنم با آدرس محل زندگيش
داريوش:همينام خوبه..بدشون بياد
کوروش:بله قربان
پوشه ي سبز رنگ را به سمتش گرفت ..پوشه را از دست کوروش گرفت و آن را باز کرد ..اولين چيزي که با نگاه اول به عکس نظرش را جلب کرد چشمان آبيه او بود که آنها را از مادرش به ارث برده بود ..موهاي سياه..بيني قلمي و کشيده ..صورتي خندان و شاد مانند گذشته حتي بعد از مرگ پدر و مادرش هم همچنان خندان است .عکس را کنار زد و نگاهي به آدرس انداخت
از برادرش دور شد و به سمت پدرش رفت ..با ديدن عکس داخل دست پدرش خشک زد..همان مرد جواني بود که آنشب اورا از دست آن مرد مزاحم نجات داده بود و يه دست کتک هم نوش جان کرده بود
آرام آرام به سمتش رفت