eitaa logo
رویاهای‌گمشده‍ :)
122 دنبال‌کننده
914 عکس
709 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌چِشم‌هاٰیَشْ↔️ نمیدونم.. یه جایی بین اون همه شلوغیو مشغله..🚵🏻‍♀️ جاییه که میتونی آروم باشی:)🧘🏻‍♀ از توییت گرفته تا شعر و ویدیو و..🧿 کپی⁉️جانانه‌فوربزن••• جاٰنَمْ🎏 @Sleepingbeautyg لف؟نه‌دیگه‌مشتی.. /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نقاش غزل تا به چشمان تو پرداخت دیوانه شد از طرز نگاهت قلم انداخت. .. Goom sodeh
بنده با وجود تمام هارت‌و‌پورت‌هایی که می‌کنم بسیار آدم زودرنج و بوس‌بوسی‌ای هستم. Goom sodeh
میگن‌یہ‌جایی‌هست ، اگہ‌داغون‌ِ‌داغونم‌باشی‌و اونجا‌باشی‌آروم‌میشی من‌کہ‌نرفتم . . . ولی‌میگن‌کربلاهمچین‌جاییہ :)) Goom sodeh
نسلي بوديم كه پدر مادرامون هميشه ميگفتن بچه ما از اين كارا نميكنه و ما تموم اون كارا رو كرديم‌ ‌
+باگِ دنیا؟ -گاهی به‌خاطر گندهای نفر قبلی، عشق نفر بعدی نادیده گرفته می‌شه.
رویاهای‌گمشده‍ :)
بعدم ازم دور شد..لعنتي لعنتي لعنتي چرا هر چي اتفاقه بده بايد توي اين ماموريت بيفته؟چرا يکم شانس نميا
کيومرث يکي از اون دو نفري که قرار بود باهامون بياد اومد داخل کاميون و جلو نشست کيومرث:کي نوبت من ميشه بشينم؟ تيرداد:بعد از ناهار..ميلاد بخواب که شب نوبت توئه نبايد شب توقف کنيم -باشه نگران نباش تيرداد:پس بيرونو نگاه کن کيومرث:بايد سر راه کسري رو هم سوار کنيم تيرداد:باشه کجا؟ کيومرث:روبه روي مغازه ي (...) تيرداد :باشه ساعت 6:15 که رسيديم همون جايي که کيومرث گفته بود کسري:سلام جوابشو داديم و ساکت نشست عقب کنار من با فاصله نشست ..تازه داشت خوابم ميگرفت.آروم چشمامو بستم تيرداد:پاشو غذاتو بخور رسيديم پمپ بنزين بايد به آرمين بگي که تا اينجا همه چي درست پيش رفته چشامامو باز کردم و از کاميون پريدم پايين ..آب زدم به صورتم به بهونه ي دستشويي ازشون فاصله گرفتم ..وقتي مطمئن شدم کسي اون اطراف نيست خواستم تماس رو برقرار کنم که يکي محکم کوبيد رو کمرم ..سريع برگشتم و سرم ورد به سر يه آدم بي مغز -خدا ورت داره بزغاله آرمين:لياقت نداري -اينجا چه غلطي ميکني؟ آرمين:امدم ببينم سالمين يا نه و بعدشم ببرمتون پيش بچه ها -اها خب باشه حالا برو کنار ارمين:چرا؟ -مستراح.بايد از تو اجازه بگيرم؟ آرمين:نه خير مرخصي -گمشو اونور ببينم اومدم بيرون ديدم تکيه داده به ديوار دستشويي -آخه اونم ديواره بهش تکيه دادي؟ ارمين:چشه؟ -چش نيست دماغه .خو کثيفه مثل جن زده ها از ديوار فاصله گرفت و خودشو تکوند..داشت غر ميزد که جاويد اومد داخل با تعجب و شوک به آرمين نگاه کرد جاويد:چيشد؟ -عمو آرمين اومده جاويد:خوش اومده کامل معلوم بود تو اين دنيا نيست ..با حرف آخرشم قهقهه زدم آرمين:ببند ..من زود تر از شما حرکت ميکنم ..زود بيايد ولي مواظب باشيد بعدم رفت بيرون جاويد:بيا بريم غداتو بخور که بايد راه بيفتيم -باشه بريم رفت بيرو ن ومنم پنج دقيقه بعدش رفتم بيرون ..وسط راه بودم که صداي کيومرث رو شنيدم .داشت بايه نفر تلفني حرف ميزد کيومرث:بله آقا ...تاحالا کار مشکوکي نکردن ..چشم ساعت 6 باز بهتون گزارش ميدم آشغال عوضي ..پس همه ي کارا رو گزارش ميکنه ..بزار ببينم از پشت ميله هاي زندان هم ميتوني از اين کلاغ بازي ها دربياري يا نه ..خودم حسابتو ميرسم رفتم طرفش و صداش کردم -کيومرث؟ برگشت سمتم و گفت:بله؟ -نمياي ناهار؟ کيومرث:چرا چرا بريم رفتيم طرف جايي که جاويد و کسري بودن ..کنار جاويد نشستم جاويد :بيا بخور پلاستيکي که توش ساندويچ بود رو گرفتم و شروع به خوردن کردم جاويد:خب استراحت کافيه راه بيفتيم ديگه همه از جا بلند شديم و رفتيم طرف کاميون ولي اينبار من و کيومرث جلو نشستيم و کيومرث نشست پشت رول تقريبا شب شده بود و کيومرث داشت خميازه ميکشيد -خسته اي بزار من بشينم کيومرث:باشه کنار جاده توقف کرد و جامون رو با هم ديگه عوض کرديم نزديک مرز بوديم .نور پرژکتوري که روي برج ديدباني سربازا بود ديده ميشد ..دستم رو بردم طرف گوشم و ارتباط رو برقرار کردم .ميدونستم جواب نميده و اين کارو کردم تا فقط بهش خبر بدم که نزديکيم ..همه بيدار بودن چون تقريبا به پايگاه نزديک بوديم .کاميون رو به خاطر کيومرث متوقف کردم ..پياده شد به طرف خرابه اي که اون نزديکي بود رفت ..با اشاره ي جاويد فهميدم که رسيدن حساب کيومرث با منه و کسري هم با جاويد ..مشکل اينجا بود که کيومرث هيکلش از هيکل من بزرگتر بود و سن و تجربش هم بيشتر ولي مهم نبود .مهم اينه که ميتونم همه ي حرصم رو سرش خالي کنم ..از تريلي پياده شدم و رفتم طرف خرابه .طبق انتظاري که داشتم داشت گزارش ميداد ..صب ر کردم تا گزارشش تموم شه بعد وارد عمل شم کيومرث:هيچ کاري نکردن آقا -.... کيومرث:چشم آقا وقتي رسيديم تهران دوباره گزارش ميدم -.... کيومرث:خدانگهدار تماس رو قطع کرد و برگشت که نگاهش به سايه ي من افتاد ..دستش رو برد پشتش و اسلحشو آورد بيرون کيومرث:کي اونجاست؟ اسلحه رو توي دستم گرفتم و از زير ديوار اومدم بيرون -منم کيومرث:اينجا چيکار ميکني؟ -اومدم دنبال تو کيومرث:اسلحه از کجا آوردي؟ شونه اي بالا انداختم:از پليسا با تعجب نگاهم کرد و گفت:چي؟پليسا؟کجان؟ -جلوت وايساده