eitaa logo
رویاهای‌گمشده‍ :)
121 دنبال‌کننده
914 عکس
709 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌چِشم‌هاٰیَشْ↔️ نمیدونم.. یه جایی بین اون همه شلوغیو مشغله..🚵🏻‍♀️ جاییه که میتونی آروم باشی:)🧘🏻‍♀ از توییت گرفته تا شعر و ویدیو و..🧿 کپی⁉️جانانه‌فوربزن••• جاٰنَمْ🎏 @Sleepingbeautyg لف؟نه‌دیگه‌مشتی.. /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
رویاهای‌گمشده‍ :)
ماهان:به به سلام سرهنگ. چطوري ؟ بعدم محکم کوبيد رو شونه ي سرهنگ که سرهنگ چشاش گشاد شد سرهنگ:ضرب دس
به قيقه نکشيد که همه جا پر شد از صداي تير و گلوله ..خشاب اسلحم تموم شد و يه خشاب از توي جيبم در آوردم و خواستم بزارم توي اسلحه که حس کردم يکي پشت سرمه .سايش کنارم تکون خورد .سريع برگشتم و زير پاشو خالي کردم و با يه ضربه کنار گردنش بيهوشش کردم متوجه کيارش شدم که داشت به طرف پشت ساختمون ميرفت.بلند شدم و پشت سرش شروع به دويدن کردم -سر جات وايسا وگر نه شليک ميکنم سرجاش ايستاد -اسلحتو بنداز .دستتو بزار رو سرت و برگرد اسلحه رو انداخت و دستشو گذاشت رو سرش .به طرفش در گيري ها تموم شده بود و صداي آژير ميتونستم بفهمم که بچه هاي ما کارشون رو خوب انجام دادن ..دستبندم رو در آوردم زدم به دستش که صداي شخي از پشت سرم اومد -اسلحتو بنداز سرگرد خرسند اين .اين الان چي گفت؟سرگرد خرسند؟اسم منو از کجا ميدونه؟ -مگه کري ؟گفتم بندازش اسلحه رو انداختم و برگشتم سمتش . از ديدنش تعجب کردم ..به ثانيه نکشيد که فهميدم چي شده..عوضي آشغال ..خائن زير لب غريدم:رامهر رادمهر:جونم سرگرد؟ -داري چه غلطي ميکني؟ رادمهر:دارم داداشم رو نجات ميدم با تعجب بيشتري بهش نگاه کردم که خنديد رادمهر:بايدم تعجب کني ..من پسر بزرگتر داريوش سراجم .الانم ميخوام با مرگ تو انتقام زندگي پدرم رو ازت بگيرم اسلحش آماده ي شليک بود رادمهر:با زندگيت وداع کن سرگرد چشمامو بستم و صداي شليک گلوله تو فضا پيچيد صداي تيرو رو شنيدم ولي دردي حس نميکنم ..صداي نفس هاي خش دار و بلند يه نفر به گوشم ميرسيد ..اروم چشامو باز کردم و ماهاني مواجه شدم که روي زمين افتاده بود و از درد نميتونست تکون بخوره.چون به پهلو بود نميتونستم ببينم تير به کجاش خوده ..نگاهم رو از ماهان گرفتم و به رادمهري که داشت با خشم به ماهان نگاه ميکرد دادم.. رادمهر:عوضي انگار خشاب اسلحش تموم شده بود چون داشت توي جيباش رو ميگشت ..سريع رفتم طرفش و زدمش که پهن زمين شد ..بيهوشش کردم .دوباره برگشتم کنار ماهان زانو زدم .برش گردوندم که صداي نالش بلند شد .آروم تر برگردوندمش ..نفس نفس ميزد .تير خورده بود به قفسه ي سينش و نميتونست درست نفس بکشه به خاطر همين سينش خس خس ميکرد .سرشو گذاشتم روي پاهام -چيکار کردي احمق ؟ ماهان:بده .نج .نجا .تت دا..دم؟ -حرف نزن .انرژيتو از دست ميدي با بي سيم به سرهنگ خبر دادم ت برانکار بيارن ماهان:فا ..فايده..ن..نداره -خفه شو حرف نزن ماهان:به خا..خاله .ب..بگو متا.متاسفم بعدم چشماش بسته شد .. با بهت بهش نگاه کردم .محکم زدم توي گوشش -ماهان؟ماهان؟چشاتو باز کن .. .همون موقع برانکار رسيد و منتقلش کردن به بيمارستان از امبولانس پياده شدم .برانکار رو بردن داخل تا ماهان رو معاينه کنن