1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی من عاشق کساییم که ...
https://eitaa.com/Qiunba
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من یه زمانی بااحساس ترین بودم🖤
https://eitaa.com/Qiunba
رویاهایگمشده :)
ولی من عاشق کساییم که ... https://eitaa.com/Qiunba
پَ عاشق منی...
ها؟😂🦦
رویاهایگمشده :)
ماهان:به به سلام سرهنگ. چطوري ؟ بعدم محکم کوبيد رو شونه ي سرهنگ که سرهنگ چشاش گشاد شد سرهنگ:ضرب دس
به قيقه نکشيد که همه جا پر شد از صداي تير و گلوله ..خشاب اسلحم تموم شد و يه خشاب از توي جيبم در آوردم و خواستم بزارم توي اسلحه که حس کردم يکي پشت سرمه .سايش کنارم تکون خورد .سريع برگشتم و زير پاشو خالي کردم و با يه ضربه کنار گردنش بيهوشش کردم
متوجه کيارش شدم که داشت به طرف پشت ساختمون ميرفت.بلند شدم و پشت سرش شروع به دويدن کردم
-سر جات وايسا وگر نه شليک ميکنم
سرجاش ايستاد
-اسلحتو بنداز .دستتو بزار رو سرت و برگرد
اسلحه رو انداخت و دستشو گذاشت رو سرش .به طرفش
در گيري ها تموم شده بود و صداي آژير ميتونستم بفهمم که بچه هاي ما کارشون رو خوب انجام دادن ..دستبندم رو در آوردم زدم به دستش که صداي شخي از پشت سرم اومد
-اسلحتو بنداز سرگرد خرسند
اين .اين الان چي گفت؟سرگرد خرسند؟اسم منو از کجا ميدونه؟
-مگه کري ؟گفتم بندازش
اسلحه رو انداختم و برگشتم سمتش . از ديدنش تعجب کردم ..به ثانيه نکشيد که فهميدم چي شده..عوضي آشغال ..خائن
زير لب غريدم:رامهر
رادمهر:جونم سرگرد؟
-داري چه غلطي ميکني؟
رادمهر:دارم داداشم رو نجات ميدم
با تعجب بيشتري بهش نگاه کردم که خنديد
رادمهر:بايدم تعجب کني ..من پسر بزرگتر داريوش سراجم .الانم ميخوام با مرگ تو انتقام زندگي پدرم رو ازت بگيرم
اسلحش آماده ي شليک بود
رادمهر:با زندگيت وداع کن سرگرد
چشمامو بستم و صداي شليک گلوله تو فضا پيچيد
صداي تيرو رو شنيدم ولي دردي حس نميکنم ..صداي نفس هاي خش دار و بلند يه نفر به گوشم ميرسيد ..اروم چشامو باز کردم و ماهاني مواجه شدم که روي زمين افتاده بود و از درد نميتونست تکون بخوره.چون به پهلو بود نميتونستم ببينم تير به کجاش خوده ..نگاهم رو از ماهان گرفتم و به رادمهري که داشت با خشم به ماهان نگاه ميکرد دادم..
رادمهر:عوضي
انگار خشاب اسلحش تموم شده بود چون داشت توي جيباش رو ميگشت ..سريع رفتم طرفش و زدمش که پهن زمين شد ..بيهوشش کردم .دوباره برگشتم کنار ماهان زانو زدم .برش گردوندم که صداي نالش بلند شد .آروم تر برگردوندمش ..نفس نفس ميزد .تير خورده بود به قفسه ي سينش و نميتونست درست نفس بکشه به خاطر همين سينش خس خس ميکرد .سرشو گذاشتم روي پاهام
-چيکار کردي احمق ؟
ماهان:بده .نج .نجا .تت دا..دم؟
-حرف نزن .انرژيتو از دست ميدي
با بي سيم به سرهنگ خبر دادم ت برانکار بيارن
ماهان:فا ..فايده..ن..نداره
-خفه شو حرف نزن
ماهان:به خا..خاله .ب..بگو متا.متاسفم
بعدم چشماش بسته شد .. با بهت بهش نگاه کردم .محکم زدم توي گوشش
-ماهان؟ماهان؟چشاتو باز کن ..
.همون موقع برانکار رسيد و منتقلش کردن به بيمارستان
از امبولانس پياده شدم .برانکار رو بردن داخل تا ماهان رو معاينه کنن
#پرسهدرشب
رویاهایگمشده :)
به قيقه نکشيد که همه جا پر شد از صداي تير و گلوله ..خشاب اسلحم تموم شد و يه خشاب از توي جيبم در آورد
نيم ساعت بود منتظر بودم که دستي روي شونم قرار گرفتم برگشتم ديدم سرهنگه ..نگران بود
سرهنگ:چطوره؟
-هنوز دکتر نيومده بيرون
همون لحظه دکتر اومد بيرون ..رفتم به طرفش و انگليسي گفتم
-چي شد؟
دکتر:شما باهاشون چه نسبتي داريد؟
-پسر خالشم
دکتر:بايد فورا عمل بشن وگر نه ممکنه خيلي دير بشه
-تير دققا به کجا خورده؟.ريسک عمل چقدره؟
دکتر:ريسک عمل بالاست .تير نزديک قلبش خورده و با کوچکترين اشتباه ممکنه به قيمت جونش تموم بشه ولي هر چي زمان بيشتر بگذره کارکرد قلبش پايين تر مياد و در نهايت باعث مرگش ميشه .چون عمل سنگينه ممکنه زير عمل دووم نياره ولي بازم احتمال زنده موندنش بيشتره
احساس ميکردم بي خاصيت ترين ادم روي زمينم .هميشه وقتي ماهان اتفاقي براش ميفتاد من نجاتش ميدادم ولي اينبار اون منو نجات داد
سرهنگ:چرا وايسادي پسر .برو برگه ي رضايت رو امضا کن
سري تکون دادم و رفتم تا امضاش کنم
سه ساعتي ميشد کهداشتم پشت د راتاق عمل رژه ميرفتم .مدام از چپ ميرفتم راست و از راست ميرفتم چپ ..انکار ساعت وايساده بود و قصد حرکت نداشت
و ساعت گذشت ولي بازم خبري نشد
ديگه داشتم ديوونه ميشدم که در تاق عمل باز شد و دکتر اومد بيرون..به طرفش رفتم
- چشد دکتر؟
ماسک سبز رنگش رو از روي دهنش برداشت
دکتر:گلوله رو درآورديم ول متاسفانه سطح هشياري پايينه..منتقلش ميکنيم بخش مراقبت هاي ويژه .بايد منتظر بمونيم به هوش بياد
خودمو پرت کردم رويس صندلي و سرم رو ميون دستام گرفتم و محم فشارش دادم
سرهنگ:نگران نباش ماهان بچه ي قوي ايه از پسش بر مياد
-اميدوارم
سرهنگ:بايد منتقلش کنيم تهران اونجا بهتره
-ميشه؟با اين وضعيتش ؟
سرهنگ:از دکترش ميپرسم
در اتاق عمل باز شد و تختي که ماهان روش بيهوش افتاده بود رو آوردن بيرون .روي صورتش ماسک اکسيژن بود و دوتا سرم هم به دوتا دستاش ..صورتش رنگ پريده بود
-رادمهر چي شد؟
سرهنگ:دستگيرش کردن ..امروز منتقل ميشن ايران .ميرم از دکترش بپرسم ميشه منتقش کرد يا نه
-باشه
****
کليد انداختم و وارد خونه شدم ..حياط هنوز پر بود از بوي گل هاي تازه ..بهم آرامش ميداد .چند تا نفس عميق کشيدم و رفتم طرف در ورودي هال ..وارد هال شدم بوي غذا از آشپزخونه ميومد .اگه ماهان بود الان ميپريد توي آشپز خونه و کلي خود شيريني ميکرد ولي ديگه نيست که بخواد اينقدر بخوره که ديگه نتونه از جاش جم بخوره الان داره گوشه ي بيمارستان با مرگ و زندگي دست و پنجه نرم ميکنه ..با صداي جيغ کسي از جا پريدم و دستم رو گذاشتم رو قلبم
فرشته:وااااي داداشي کي اومدي؟
بعدم خودشو پرت کرد تو بغلم ..بغلش کردم که از پشت سرش خانم بزرگ اومد بيرون .تسبيحش توي دستش بود و داشت صلوات ميداد ..مامانم از آشپز خونه اومد بيرون
-عليک سلام خواهر
فرشته:سلام خان داداش خودم
از بغلم جداش کردم و مامان رو بغل کردم
-سلام مامان گلم
مامان:سلام به روي ماهت مادر حالت خوبه مامان جان؟
-خانم بزرگ نيستش؟
مامان:چرا مادر هستش ولي خوابه
گونه ي مامان رو بوسيدم که کردم که صداي آيفون اومد ..فرشته درو باز کرد .بابا و آقا بزرگ اومدن داخل و با ديدن من لبخند زدن .هر دوتاشون رو بغل کردم و سلام عيلک کرديم ولي لبخند به لبم نميومد
آقا بزرگ:اين زلزله هشت ريشتري کجاست؟
لبخند غمگيني زدم
مامان:راست ميگه ماهان کجاست؟رفته خونه ي خودش؟بزار ببينمش
-ماهان نرفته خونه
بابا:پس الان منتظر باشيد که قراره گسل بياد
-نه قرار نيست
اقا بزرگ:آرمين داري نگرانمون ميکني چي شده؟
-ماهان ..ماهان راستش .چطوري بگم ؟
بابا:حرفتو نپيچون پسرم
يه نفس عميق کشيدم ..زير لب بسم الله گفتم و دلو زدم به دريا
-ماهان تير خورده و توي بيمارستانه
#عشق باشه...🤌🏻
``|رویا های گم شدهــ :)|``
{https://eitaa.com/Qiunba}