#پارت5
#عشق-با-طعم-سادگی
_ببخشید محیا خانوم
با صدای دختر عموی بابا دست کشیدم از دیگ مسی و لبخند نشوندم به چهره یخ زده ام _بله
نگاهش رفته بود روی دستم...دست بی حس و قرمزم!...شاید به نظرش دیوونه می اومدم چون واقعا کارم دیونگی بود و حالا اثر اون سرما رسیده بود به استخونم و عجیب از درد تیر میکشید...نزاشتم سوالی بپرسه که براش جوابی نداشتم و پیشدستی کردم
_چیزی لازم داشتین زری خانوم ؟
نگاه متعجبش چرخید روی صورتم _زن عمو(مامان بزرگ رو میگفت) باهاتون کار داشتن ...من دیدم اومدین اینجا گفتم صداتون بزنم
چادرم رو از روی جعبه های خالی نوشابه برداشتم و روی سرم انداختم ... هنوز نگاه زری خانوم به من بود پراز سوال و تعجب!
_ممنون ببخشید کجا برم؟
گیج سر تکون داد تا از جوابهایی که خودش به سوالاش داده بیرون بیاد!
_تو اتاقشون
لبخندی به صورت زری خانوم پاشیدم و با گفتن با اجازه از کنارش رد شدم.
عطیه تنه محکمی به من زد_معلوم هست کجایی عروس؟
اخم مصنوعی کردم_صد دفعه گفتم من اسم دارم بهم نگو عروس
دست مشت شده اش رو گرفت جلوی دهنش_پررو , رو ببینا من خواهر شوهرتم هرچی دوست دارم صدات می کنم عرررروس
کلمه عروس رو اینبار کشیده و مثلا بدجنسانه گفت خندیدم ولی با احتیاط_خب خواهر شوهر حساب بردم!
با دست کمی هلش دادم_حالا هم مامان بزرگ کارم داره بعد میام پیش تو
نگاهش چرخید روی دستم و لبخندی که از حرف من روی لبش بود روی صورتش ماسید_محیا دستت چی شده؟؟
نگاهی به دستم کردم قرمزیش مشکل ساز شده بود امشب_هیچی نیست به یاد قدیما با یخهای توی دیگ نوشابه ها بازی کردم!
╭───᪣
│ https://eitaa.com/Qiunba
╰──────────────────────᪣