eitaa logo
لف؟راضی‌نیستم|رویاهای‌گمشده‍ ツ
76 دنبال‌کننده
675 عکس
563 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌تَنهاٰییٖ...🌬️ بِه‌کٰانٰال‌دِلیٖهِ‌مٰا‌خوُش‌اوُمَدیٖن⛓️ ایٖنجٰا‌حَرفٰاییٖهِ‌کهِ‌غِیرِ‌مُستَقیٖم‌باٰ‌شوُما‌دَرمیٖونْ‌میٖذاٰریٖم♂️🫵🏻 کُپیٖ⁉️جٰانٰانهِ‌فوُرْ‌بِزَنْ••• موُ‌ایٖنجٰامهِ🎏 @Sleepingbeautyg /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
گفت آدمه . . بلوار نیست ك وقتی ردش کردی دوباره از بریدگی دور بزنی و برگردی بهش ؛ وقتی رد شدی ازش دیگه رد شدی! مگه اینکه یه جایی دیگه وایسی منتظرش، ك برسه . . اونم تازه شاید بیاد رد شه و بره و هرچی دست تکون بدی براش نبیندت! شایدم ببینی با یکی دیگه داره میره و شایدم اصلا کلا نیادِش :)! |تو‌به‌معنای‌نفس|
نویس +اصن دوسِت داش که براش مردی؟ ـــ نه +خو پَ چرا اینجور میکردی؟ ـــ دله حاجی نمیشه کاریش کرد +🫂🙃
کسانی که از ایران دارن به اسراییل پول میدن👇 وقتی ازاین برندهای داخل عکس خرید می‌کنند اسراییل باهمین پول ها بمب و موشک میخره و شلیک میکنه به بیمارستان به خونه هایی که خانواده زندگی می‌کند باعث گریه کودکان و زنان میشه دیگه نخرید این محصولات رو
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
و از اتاق خارج شدم و به طرف باشگاه راه افتادم خيلي جدي...بايد همه ي مهارت هامو بهش ياد بدم تا خيالم راحت بشه يکم صداي پاهاشو پشت سرم شنيدم يه لبخند کوچيک زدم و در باشگاه رو باز کردم و رفتم داخل ماهان هم پشت سرم اومد داخل - سرگرد برين رختکن و لباستون رو عوض کنيد ماهان احترام گذاشت و رفت طرف رختکن ..پنج دقيقه بعد اومد بيرون نشستم رو صندلي هاي کنار ميدون مبارزه -پونزده دور دور زمين بدو ماهان: چي؟ ولي پونزده دور... پريدم وسط حرفش : شد بيست دور بهم چشم غره رفت و شروع کرد به دويدن و من هم زمان ميگرفتم چهار دقيقه ..خوب بود در واقع عالي بود -آفرين سرگرد پنج دقيقه استراحت کنيد و براي مبارزه آماده شين ماهان: اگه ندادم خاله امشب پوستت رو قلفتي بکنه حالا ببين خنديدم و هيچ نگفتم و شروع کردم گرم کردن . به ساعت نگاه کردم ده دقيقه هم شده بود داد زدم: سرگرد فرجام بيا اينجا ماهان اومد روبه روم وايساد و کلاه محافظ سرش رو بست ...گارد گرفتم اونم متقابلا گارد گرفت - آماده اي سرگرد؟ ماهان: بله قربان با يه حرکتي چرخشي خواستم بزنم تو سرش که که جا خالي داد و از زيرش در رفت..يه مشت بردم طرف صورتش که با کف دستش گرفتش و دستمو پيچوند و برم گردوند طوري که پشتم بهش شد منم از موقعيت استفاده کردم و دست راستم که آزاد بود رو گذاشتم رو شونش و فشار دادم و دست چپم رو هم آزاد کردم و گذاشتم رو گردنش و از روي کمر خودم بلدنش کردم و با کمر زدمش زمين -خوب بود سرگرد ولي عالي نبود بايد ياد بگيري شما منو بزني زمين دستم رو گرفتم طرفش و اونم دستش رو زد به دستم و بلند شد رفتم طرف رختکن و لباسم رو عوض کردم .حالا نوبت تير اندازي بود ... از باشگاه مبارزه اومديم بيرون و به طرف سالن تير اندازي رفتيم.. -سرگرد آماده شو براي تيراندازي ماهان احترام گذاشت: بله قربان همه داشتن با تعجب نگامون ميکردن اخه من فقط مواقع ضروري به ماهان دستور ميدادم . ماهان اسلحه به دست تو جايگاه مخصوص وايساده بود - شروع کن شروع کرد به سريع شليک کردن...همش يا ميخورد به مغز هدف يا به قلبش ..خشابش تموم شد و اسلحه رو گذاشت رو ميز براش دست زدم: آفرين سرگرد عالي بود ماهان: ممنونم قربان به ساعت نگاه کردم 1:30 يعني پايان وقت اداري - خب اينم از وقت اداري بريم ناهار که دارم ميميرم ماهان: اي مرض زدي کمرم داغون کردي چشم در اومد تا همش زدم به هدف .پا برام نمونده .. همين طور که ماهان غر ميزد و من غش غش ميخنديدم از اداره رفتيم بيرون و سوار ماشين شديم ..ماشين رو روشن کردم جلوي رستوران نگه داشتم -بپر پايين ماهان پياده شود و رفتيم داخل رستوران ..تقريبا خلوت بود ..رفتيم رو يه ميز نشستيم ماهان: آخــــيش مردم از خستگي ..ميگم مگه تو وجدان نداري اينطوري ميکني؟پام و کمرم شکست آخخخخخخ خنديدم و گفتم: خو خودت بي عرضه اي نتونستي منو بزني زمين ماهان: خو من پام درد ميکرد - خفه بهونه اضافه نيار .. گارسون اومد - يه جوجه و کوبيده و دوتا نوشابه سياه گارسون رفت و ماهان از زير ميز پامو لگد کرد ...اويي مامان پام - آخخخ مگه آزار داري؟ ماهان:تا تو باشي جا من حرف نزني بعدم روشو کرد طرف پنجره و بيرون رو تماشا کرد ..يه صداي پچ پچ شنيدم سرم رو برگردونم و چند تا دختر رو ديدم که هر هر ميگن و ميخندن و مارو نگا ميکنن خندم گرفت ..پاي ماهان رو لگد کردم که يهو تکون خوردم نتونستم خودم رو نگه دارم و بي صدا شروع کردم خنديدن که باعث شد ماهان هم بخنده و صداي خنده اون دخترا بره بالا تر ماهان: حالا چه مرگته زدي ترکونديم؟ - خو نگا کن اون سه تا دختره قورتمون دادن ماهان نگاشون کرد که باعث شد نيششون تا آخر واشه ..ماهان برگشت طرفم و با چشاي گشاد نگام کرد ماهان: خو چيکارشون کنم ؟برم به جرم مزاحمت براي نواميس مردم دستگيرشون کنم؟ هر دوتامون با هم پقي زديم زير خنده ..اشک از چشام ميومد ماهان هم ضعف کرده بود .. بعضي ها هم داشتن با تعجب نگامون ميکردن ازجمله همون دخترا ماهان: واييي مامان دلم ..بچت مرد خندم رو لبم ماسيد و با اخم نگاش کردم و جدي گفتم - مگه نگفتم از اين حرفا نزن؟ ماهان هم جدي شد: کدوم حرفا؟ - همين مرگ و مير ماهان: اوه ولش کن بابا من که تا تورو با همين دستام کفن نکنم نميميرم و بعد دستش و آورد بالا و کف دستش رو به نشونه ي قول نشونم داد ..يه لبخند کوچيک زدم..گارسون غذا هارو گذاشت رو ميز و رفت ماهم شروع کرديم خوردن ماهان: اوووووف ترکيدم به بشقابش نگا کردم به زور نصفش رو خورده بود هميشه همين طور بود کلي کار ميکرد يه ذره غذا ميخورد منم غذامو تموم کردم ..اومدم پاشم برم حساب کنم که ماهان دستمو گرفت ماهان: بشين دنگي حساب ميکنيم منم از خدا خواسته قبول کردم
وقتی میگم غیرتی دوست دارم..
چقد ترک❤️‍🩹🙃
قول میدی🤝 اگه خوندی؛🙂 تویکی ازگروه‌ها یــا کانالها که هستی کپی کنی؟🙂 اللهم!(: عجل!(: لولیک!(: الفرج!(: اگه پای قولت هستی کپی کن تا همه برا ظهور حضرت مهدی(ع)دعا کنن..