eitaa logo
رویاهای‌گمشده‍ ツ
74 دنبال‌کننده
681 عکس
565 ویدیو
11 فایل
بِسْمِ‌رَبِ‌تَنهاٰییٖ...🌬️ بِه‌کٰانٰال‌دِلیٖهِ‌مٰا‌خوُش‌اوُمَدیٖن⛓️ ایٖنجٰا‌حَرفٰاییٖهِ‌کهِ‌غِیرِ‌مُستَقیٖم‌باٰ‌شوُما‌دَرمیٖونْ‌میٖذاٰریٖم♂️🫵🏻 کُپیٖ⁉️جٰانٰانهِ‌فوُرْ‌بِزَنْ••• موُ‌ایٖنجٰامهِ🎏 @Sleepingbeautyg /^^باٰهاٰموُنْ‌هَمراٰهْ‌باٰشیٖنْ^^\
مشاهده در ایتا
دانلود
تنها موردی که من توش منظم بودم جاسازی وسایلم توی جامدادی بود.
حالا شما دستاتو باز نکنی و اندازه سه‌نفر راهو نبندی هم به عنوان بدنساز قبولت داریم.
‌ ‌اگر این شبها بیرون نریم و در تجمعات حضور پیدا نکنیم و از کشورمون حمایت نکنیم و این حمله‌ی سخیفانه را محکوم نکنیم ، شاید مجبور شویم کل زندگیمان را از ترس هلاک شدن در خانه سپری کنیم ، نگذاریم ایران را سوریه و لیبی کنند ، نگذاریم پیاده نظام دشمن که منتظر لحظه‌ای درنگ از جانب ماست تا وارد میدان شود ، از غفلت ما بهره ببرد . به گفته خود آقا : مومن از یک جهت دو بار گزیده نمیشود !
رویاهای‌گمشده‍ ツ
- خو چيکار کنم؟خواستي نگي ماهان:خو تو هم خواستي نگي الانم راه بيفت دير شدم از همه خداحافظي کرديم و
ارکيا:يه کار واست پيدا کردم ميلاد با شوق نگاش کردم منو تيرداد :چي ؟ ارکيا:دست فرمونت خوبه؟ تيرداد:آره بابا بيسته بيسته ارکيا: ميشه بهتون اعتماد کرد؟ -البته من هر کاري ميکنم تا رو پاي خودم وايسم ارکيا:حتي اگه خلاف باشه؟ اول خودمو شوک زده نشون دادم ..وايي الان ميخوام پاشم از ديوار برم بالا... -آره ..هستم تيرداد: منم هستم ارکيا:راه برگشتي نيستا -ميدونيم ارکيا:بعد از شام بهتون ميگم يعني داشتم تو دلم بندري ميرفتم ....شام رو خيلي آروم خوردم تا شک نکنه...مطمئنم تو دل جاويد هم داشت قند آب ميشد يه ماه زحمتش داشت جواب ميداد بالاخره ديگه...ارکيا که شامش رو تموم کرد رفت تو هال ...ما هم دنبالش رفتيم تيرداد:خب ارکيا:يکيتون ميشيد راننده ي آقا کيارش ...فقط بايد دست فرمونش عالي باشه تيرداد:خب دست فرمون هر دوتامون خوبه ..ولي مال ميلاد بهتره -آره مال من بهتره.. ارکيا:خوبه..ولي آقا اول ازت به تست ميگيره -قبوله تيرداد:پس من چي؟ ارکيا:هيکلت که خوبه...زور بازوت رو هم که خودم ديدم..ميتوين بشي باديگارد آقا تيرداد:جدي؟ اين عالي ولي خب خلافش کجا بود؟ ارکيا:اول بايد آقا بهتون اعتماد کنه بعد -باشه..کي بريم؟ ارکيا:فردا ..اول وقت تيرداد:باشه..ميلاد بلند شو بريم بخوابيم -باشه شب به خير رفتيم تو اتاق ..اتاق منو جاويد يکي بود ..رفتم تو اتاق و تا رو بست برگشتم طرفش -وايي ايول تيرداد:هيششش چه خبره؟ ميشنون -ميخوام قر بدم خنديد:باشه صبر کن عمليات تموم شه بعد قر بده کوچولو صدمو آوردم پايين و نزديک گوشش گفتم -خوبه حالا فقط يه سال بزرگتريا جاويد خان جاويد:همونم غنيمته -باشه دارم برات تيرداد:خيل خب حالا برو بخواب فردا بايد بريم.. خيلي شاد و شنگول خوابيديم ..وايي اگه يه آشي براتون نپختم..هاهاها.. ************ تيرداد:پاشو ديگه ميلاد بايد بريم دير ميشه ها مثل جت سر جام نشستم. تيرداد:خيل خب چه خبرته..نميخواد هل کني هنوز نيم ساعت به شيش مونده -خو مرض داري؟ تيرداد:من ميرم پايين تو هم بيا سري تکون دادم و رفتم دستشويي گلاب به روي مبارکتون... بدو بدو از پله رفتم پايين و پريدم تو آشپزخونه... -سلام سلام..خوبين ؟ خوشين؟ تيرداد:آروم برادر من چه خبرته؟ -آخه من تاحالا سر کار به اين مهيجي نرفتم که ارکيا:حالا معلوم نيست شايد آقا از دست فرمونت راضي نبود تيرداد:راضي ميشه خيالت راحت ارکيا:راستي تيرداد تو که هنر هاي رزمي بلدي؟ تيرداد:معلومه که بلدم ارکيا:خوبه ..چيا بلدي؟ تيرداد:کاراته و تکواندو و ووشو..خوبه؟ ارکيا:آره خوبه...ميلاد تو چي؟... بلدي؟ -آره يه خورده تکواندو بلدم ارکيا:کار با اسلحه هم بلديد؟ منو تيرداد هم زمان داد زديم:چــــــــي؟ ارکيا:گفتم کار با اسلحه تيرداد:آخه از کجا بايد بلد باشيم؟ ارکيا:من چميدونم..گفتم شايد کلاس تير اندازي هم رفته باشين -نه نرفتيم صبحونه رو که خورديم...رفتيم بالا تا آماده بشيم...از اتاق که اومديم بيرون و سوار ماشين ارکيا شديم و راه افتاد جلوي يه برج تجاري توقف کرد و پياده شد ما هم مثل اون پياده شديم ...کنار گوشمو خاروندم تا رديابم به کار بيفته جاويد به بهونه ي درست کردن کفشش خم شد تا رديابش رو فعال کنه .. با ارکيا سوار آشانسور شديم و دکمه ي طبقه ي 21 رو فشار داد ... آسانسور توفق کرد و از آسانسور بيرون رفت ما هم دنبالش رفتيم ..رفت داخل واحد 65 و ماهم مثل اردک پشت سرش رفتيم ... ارکيا:شما اينجا بشينيد..من الان ميام سري تکون داديم و نشستيم رو صندلي هاي کنار ميز منشي...راستي يادم رفت جاويد رو براتون تجزيه تحليل کنم..چشماي مشکي..چونه ي مربعي...دماغ قلمي...در کل هلوييه برا خودش تيرداد:چيه يک ساعته زل زدي به من؟ -آخه خيلي هلويي تيرداد:خو تو هم هلويي -ميدونم تيرداد:خودشيفته -دستت درد نکنه جناب برادر ارکيا:بيايد تو بلند شديم و رفتيم داخل ...يه اتاق بزرگ بود با يه ميز بزرگ هم رو به روي در بود که يه نفر روي صندلي پشت به ما نشسته بود و به پنجره اي که کل ديوار پشت سرش بود زل زده بود ...اي خدا بترکي خو برگرد مگه زورت مياد .. ارکيا:آقا کيارش آوردمشون ايول پس رسيديم به کيارش برگشت طرف ما..يا خدا چرا موهاشو فشن زده؟آي من از اين موهاي فشن بدم مياد آي بدم مياد کيارش:ميلاد کدومتونيد؟ -منم کيارش:دست فرمونت خوبه؟ -بله آقا کيارش:ميتوني توي پيست رانندگي کني؟ -بله آقا کيارش :خوبه ..پس امروز عصر ساعت 5 پيست....ميبينمت....کي قراره باديگارد بشه؟ تيرداد:من آقا کيارش:تو هم باهاش بيا ...اونجا امتحان ميشيد اگه برنده شديد ميتونيد کارتون رو شروع کنيد ارکيا:چشم آقا خودم ميارمشون کيارش:خيل خب ..شما ميتونيد بريد ولي ارکيا بمون باهات کار دارم ارکيا:چشم آقا از اتاق اومديم بيرون و از ساختمون خارج شديم و به طرف خونه راه افتاديم ********
رویاهای‌گمشده‍ ツ
ارکيا:يه کار واست پيدا کردم ميلاد با شوق نگاش کردم منو تيرداد :چي ؟ ارکيا:دست فرمونت خوبه؟ تيردا
تيرداد کليد انداخت و رفتيم داخل...آي بترکي مردم از بس گفتم آقا آقا..آي همش تو گلوت گير کنه به حقه امام زمان تيرداد:تو برو لباس عوض کن من ميرم از بيرون غذا بگيرم...سري تکون دادم و رفتم بالا صدايي نميومد ..يعني بقيه کجان؟توي همه ي اتاق ها سرک کشيدم ولي هيچکس نبود ..يعني از اينجا رفتن؟اصلا به من چه ...رفتم داخل اتاق و لباس عوض کردم ولي تا خواستم برم بيرون ديدم در دستشويي اتاق بازه ..رفتم طرفش و داخلش رو نگاه کردم ولي کسي نبود...حموم رو هم چک کردم ولي بازم کسي نبود ..از اتاق اومدم بيرون و رفتم تو آشپزخونه که صداي تلفن خونه در اومد ..رفتم طرفش و جابش دادم -بله؟ -................... -الو؟ بفرما اينم که جواب نميده ..گذاشتمش و اومدم برم که دوباره زنگ زد ..نچي زير لب گفتم و دوباره برداشتمش با خشم گفتم:بله؟ تيرداد:چته ؟خشم شب شدي؟ -اهان تويي؟حواسم نبود تيرداد:باشه ..ميخواستم بگم ارکيا زنگ زد گفت قرار تغيير کرده تو عصر ميري من الان ميرم واسه امتحان نميتونم بيام خونه خودت يه چي بخور .راستي چرا موبايت رو جواب نميدي؟ -باشه فهميدم..موبايلمم پيشم نيست بدون خداحافظي گوشي رو قطع کرد...پسره ي...اي خدا ..رفتم تو آشپز خونه و يه ليوان آب خوردم و رفتم بالا تا اين موبايل بد بخت رو بردارم ...در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل ..روي تخت بود بر داشتمش و تا خواستم برگردم و از اتاق برم بيرون ديدم که لايه پنجره بازه ...رفتم طرفش و کامل بازش کردم ..سرم رو ازش بردم بيرون و اطراف رو نگاه کردم..عجيبه من يادمه که خودم بستمش...شونه اي بالا انداختم و پنجره رو بستم و برگشتم تا از اتاق برم بيرون ولي قدم اول رو برنداشته که صداي در دستشويي رو شنيدم و بعدش قدم هايي که با دو به طرفم ميدويد ..اومدم واکنش نشون بدم که بهم محلت نداد و سردي چاقو رو روي گردنم حس کردم -تکون بخوري ميکشمت صدا خيلي برام آشنا بود ... - تو کي هستي؟ -حرف نزن وگر نه ميفرستمت اون دنيا