#دلگویهفهیمهجعفریازپدرشهیدش [قسمت دوم]
#ادامه
مصاحبه با دختر سردار محمدجعفری فرمانده موشکی، هوافضای سپاه
2⃣ #سرداریکهدرخانهسرآشپزبود❗️
«بابا، خیلی در کارهای خانه کمک میکرد. درواقع وقتی خانه بود، اصلا زمین نمینشست. یا در آشپزخانه مشغول ظرف شستن بود یا خودش را با آشپزی سرگرم میکرد.»
لبخند دختر کوچک سردار جعفری نشان میدهد هنوز در وصف اخلاق خوش پدر، حرفهای ناگفته زیادی دارد، او ادامه داد:
«کلا پنجشنبه جمعهها که من و خواهرم مهمانشان میشدیم، بابا مسئولیت آماده کردن غذا را بر عهده میگرفت...
دوست داشت تنوع به خرج دهد و هر بار غذای جدیدی برایمان درست کند، آن هم با ادویههای درجه یک. یعنی فقط علاقه به آشپزی نداشت بلکه در این کار، تبحر هم داشت و علاوهبر غذاهای ایرانی، غذاهای ابتکاری جدید را هم خوب بلد بود. ... همه را هم از مادرم و همین کانالهای آشپزی در فضای مجازی یاد گرفته بود! هر هفته هم، از ما نظرسنجی میکرد که غذا چطور بود؟ این بهتر بود یا غذای قبلی؟ واقعا دلش میخواست بهترین غذاها را برایمان درست کند و دستپختش را دوست داشته باشیم. نمیدانست حتی اگر یک نیمروی ساده هم درست کند، برای ما خوشمزهترین غذای دنیاست...»
3⃣ #سرداریکهدرلیستترور بود، اما هیچکس نگران شهادتش نبود!
دلگویههای حانیه و فهیمه از آرزوهایشان برای پیکر بابا و مامان، همان مقدمهای میشود که خدا خدا میکردم فراهم شود. حالا که دخترها به کربلای ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ گریز زدهاند، به خودم جرأت میدهم و میپرسم؛
از آن بامدادی که خط کشید روی خاطرات قشنگ خانواده جعفری. باز هم این فهیمه است که میدانداری میکند و با روایتش، ما را میبرد به دل حادثه:
«در آن بامداد عجیب، ما هم مثل بیشتر مردم تهران، با صدای انفجار موشکها از خواب پریدیم. اولین کاری که کردیم، سراغ تلویزیون و گوشیهایمان رفتیم تا ببینیم منبع آن صداها چیست.
این وضعیت البته برای خانواده ما، تازگی نداشت. بعد از تجاوز رژیمو صهیونیستی به منطقه چیتگر بعد از عملیات وعده صادق ۲، دیگر عادت من شده بود که مرتب با هر صدایی، چک کنم چیتگر را زده یا نه.
این نگرانی دائمی به این دلیل بود که بابا از سالها قبل به دلیل سفرهای متعددش به کشورهای محور مقاومت و رصد فعالیتهایش توسط دشمن، در لیست ترور و تحریمهای اسرائیل و آمریکا قرار گرفته بود.
این بار اما با تمام یک سال گذشته، فرق داشت چون در همان پیگیری اول متوجه شدم چیتگر مورد اصابت قرار گرفته.
با این حال، اصلا دلم به شور نیفتاد. این روحیه، حاصل توصیه همیشگی بابا بود که با توجه به اینکه در ۴۰ سال گذشته همیشه در میدان جنگ و در معرض خطر بود، به ما یاد داده بود مقاوم باشیم و مثبت فکر کنیم تا اذیت نشویم. با این شیوه میخواست مدام در اضطراب اینکه «وای نکنه بابا شهید شده باشه»، زندگی نکنیم.
با این تفکر مثبت، حتی آن سحر هم با اینکه در خبرها خواندم چیتگر را زده، باز هم با خودم گفتم حتما مراکز نظامی هدف قرار گرفته.
برای اطمینان ساعت ۴ صبح با مامان و بابا و برادرم تماس گرفتم، اما با اینکه هیچکدام جواب ندادند، باز هم نگران نشدم و خوابیدم. اما ماجرا از وقتی شروع شد که چند ساعت بعد بیدار شدم و دیدم کسی در جواب آن تماسهای ناموفق، به من زنگ نزده...»
4⃣ #امانازخبرهاییکهقاتلامیدمیشود...
«بیمعطلی به سمت منزل پدر راه افتادیم. آنجا که رسیدیم، اولین شوک به ما وارد شد. گفتند: خیالتان راحت باشد. موشک به خانه شما اصابت نکرده. فقط موج انفجار، باعث مجروحیت مختصر مادر و برادرتان شده که آنها را هم به بیمارستان منتقل کردهاند.
اما نگاه نگران ما، دنبال یک نفر دیگر هم بود؛ بابا کجاست؟ جوابمان، جملات ضد و نقیضی بود. بعضیها میگفتند:
سردار جعفری در اتاق جنگ حضور دارد. برخی دیگر هم گفتند در میدان است. اما فقط چند ساعت کافی بود تا معلوم شود هیچکدام از آن اطلاعات، درست نبوده»...
توصیف امیدی که ناامید شد، سخت است برای دختر جوانی که داغ پشت داغ دیده اما فهیمه باز هم صبوری میکند و پرچم روایت مظلومیت شهدای اقتدار را زمین نمیگذارد:
«برادرم را در حالی در بیمارستان پیدا کردیم که از ناحیه پا مجروح شده بود ولی هیچ خبری از مامان نبود. کمکم شکی به جانمان افتاد که دیگر نمیگذاشت آرام بگیریم.
این بار همسر خواهرم بهتنهایی به چیتگر برگشت و خودش را به محدوده مورد اصابت رساند و بهسختی توانست وارد خانه بابا شود. از آنجا بود که خبرهای سنگین را یکی بعد از دیگری به ما داد.
اول گفت: خانه شما رو زدن. در تماس بعدی گفت: پیکر بابا رو پیدا کردم. دوباره که گوشی زنگ خورد، گفت: پیکر مامان رو هم پیدا کردم. همه اینها در فاصلههای نیم ساعته بود و فقط خدا میداند در آن یک ساعت و نیم بر ما چه گذشت...»
ادامه در قسمت بعد⬅️