#part 15
رزا:چ چ چی؟
نقابدار:می*کش*مت
رزا:ج ج جدی م م میگی؟
نقابدار:نمیدونم
رزا:😔
نقابدار:فعلا ساکت بمون
رزا:سکوت کرد.
🖤🩸🖤
فرید:حامی
حامی:جونم؟
فرید:نیما کو؟
حامی:نمیدونم رفت اتاقش
فرید:پس چرا صدایی ازش نیس
بهار:من برم ببینم چیشده
میسو:نه من میرم.
شروین:چه فرقی داره
میسو:من میرم
بهار:باش
میسو:رفتم سمت اتاقو در زدم.دو بار در زدم اما صدایی نشنیدمو با صحنه از مواجه شدم.
بهار:جیغ میسو بود.
حامی:یا خدا
شروین:چیشد؟
حامی:دوییدیم سمت اتاق نیما
بهار:جیغ
شروین:شوکه شدم
حامی:ن ن نیما
میسو:از ترس زبونم بند اومده بود.
بهار:سکوت کردم انگار کلی سوال داشتم اما زبونم نمیذاشت بپرسم.
ادامه دارد...
اینو فقط اونایی که چنل رمان دارن درک میکنن
میدونید فقط یه پارت نوشتن چقدر زمان. میبره؟ اینهمه دستمون درد میگیره چشامون میسوزه بخاطر اینکه شما رمانو بخونید.بعد شما یکم تایپ نمیکنید یه نظر واسه ما بنویسید:)
وقتی لف میدی ما چقدر ناراحت میشیم.
سعی میکنیم بهترین سناریو
بهترین تیزر
بهترین عکس رو تهیه کنیم تا شما راحت بخونید و بفهمید و ببینید؟
بهترین شکل خودمون مینویسیم تا شما راضی باشید.
گاهی از فشار کارا و درس و....
مجبوریم شب یا صبح زود پارت بنویسیم.
وقتی مریضیم یا حالمون بده بازم پارت مینویسیم.
ولی شماها لف میدید.
پشت یه پارت که شما میخونید کلی زحمت هست.
#فور
#part 13
بهار: پاشییییید
میسو: هوففففف، دو دقیقه خ//فه ش/و بکپ/م
بهار: پاشو بریم واس خواستگاری لباس بخریممممم
میسو: گم//شوو
بهار: هووو هووو هوووو هوو
میسو یکی زد تو دهن بهار
میسو: منسر خوابم با کسی شوخی ندارم برو اونور
شیدا: 🤣🤣
بهار: برو بم//یر
میسو: جای رزی خالیه🥲
بهار: نمرده که اینجور میگی گ//رو//گان گرفته شدههه
میسو: خو من دلم تنگه
شیدا: منم
ـ🖤🌀🖤🌀🖤ـ
پاساژ.
مغازه.
شیدا؛ واییییی چقدر قشنگهههه🥺
میسو: نه خیر این قشنگه
بهار: با میسو موافقم
میسو: تشکر
بهار: قربونت
میسو: فدات
شیدا: تا دو دقیقه پیش داشتن هم دیگه رو ت//یکه ت//.یکه میکردن
میسو؛حسود
شیدا: برو بابا
شیدا: همینو میگیریم
بهار: آفرین
ـ🖤🌀🖤🌀🖤ـ
مغازه.
حامی: این کت و شلوار خیلی خوبه
شروین: نه
حامی: کی با تو بود؟
شروین: 😑
حامی: نظر تو چیه نیما؟
نیما: نظری ندارم
حامی: برو بابا.
نیما:چیه؟
حامی:مثلا من دارم ازدواج میکنم
نیما:منم کسی که دوسش دارم الان تگیر یه قا*تل حرفه ای و هیچ غلطی هم نمیتونم بکنم
فرید:قا*تل؟
نیما:بله
ادامه دارد.....
#part 14
حامی:ببخشید
نیما:ولم کن
. 🖤💙🖤 .
شب خواستگاری
لیلا:خب اینم پسر ما
مامان شیدا:بله .فقط من باید دخترم راضی باشه
بعد از کللی حرف زدن.
حمید :خب برید حرفاتون بزنید.
شیدا:چشم
حامی:بله
🖤💙
شیدا:خب
حامی:به جمالت
شیدا:یسری قول ها است که باید بم بدی
حامی:جانم؟
شیدا:ناراحتم نکنی.به حرفم گوش کنی.عصبی نشی.محبت کنی
حامی:چشم پرنسس خانم😂
شیدا:خب تو چی؟
حامی:حرفی ندارم
شیدا:آفرین بریم.
حامی:بریم
💙🫂🌀
بابای شیدا:خب حرفاتونو زدید؟
شیدا:بله
حامی:آره
لیلا:مبارکه
جانا:مبارک
🖤🥺🩸
رزا:من میخوام برم
نقابدار:باز شروع کرد
رزا:میخوام برممممممم
نقابدار:دو دقیقه حرف نزن
رزا:میزاری برم یا نه
نقابدار:خ*فه شو(داد)
رزا:🥺
نقابدار:ببخشید
رزا:گم*شو
نقابدار:شیدا ازدواج داره میکنه
رزا:هوراااا
نقابدار:تو که قرار نیست بری
رزا:حداقل تو به خواستت نمیرسی
نقابدار:ولی تورو میک*شم
رزا:....
ادامه دارد...
#part 15
رزا:چ چ چی؟
نقابدار:می*کش*مت
رزا:ج ج جدی م م میگی؟
نقابدار:نمیدونم
رزا:😔
نقابدار:فعلا ساکت بمون
رزا:سکوت کرد.
🖤🩸🖤
فرید:حامی
حامی:جونم؟
فرید:نیما کو؟
حامی:نمیدونم رفت اتاقش
فرید:پس چرا صدایی ازش نیس
بهار:من برم ببینم چیشده
میسو:نه من میرم.
شروین:چه فرقی داره
میسو:من میرم
بهار:باش
میسو:رفتم سمت اتاقو در زدم.دو بار در زدم اما صدایی نشنیدمو با صحنه از مواجه شدم.
بهار:جیغ میسو بود.
حامی:یا خدا
شروین:چیشد؟
حامی:دوییدیم سمت اتاق نیما
بهار:جیغ
شروین:شوکه شدم
حامی:ن ن نیما
میسو:از ترس زبونم بند اومده بود.
بهار:سکوت کردم انگار کلی سوال داشتم اما زبونم نمیذاشت بپرسم.
ادامه دارد...
#part 16
حامی: تنها چیزی که دیدیم ج//نازه ی نیما بود. چ//اق//و از وسط شکمش رد شده بود.
فرید: زنگ بزن آمبولانس
شروین: دستام پر خون شده بود، اشک آروم از گونه ام پایین میومد.
میسو: خ خ خوبی؟
شروین: رومو برگردوندمو نگاهش کردمو سرمو به نشانه ی نه تکون دادم. رفیق چندین و چند سالم نبضش نمیزد.
نویسنده: سکوت دردناکی فضا رو گرفته بود.
حامی: زنگ زدم آمبولانس.
🖤💙
حامی: سریع بردنش اتاق عمل. یک ساعت منتظر موندیم، میسو از ترس بیهوش شد و سرم زدن بهش.
منتظر بودم تا دکتر بیاد یک کلمه بهم بگه حالش خوبه.
یک ساعت بعد...
حامی: چیشد دکتر؟
دکتر: تسلیت میگم 🖤
شروین: چی میگید؟(داد)
دکتر: اروم باشید اینجا بیمارستانه
شروین: نیما داداش پاشو بگو دارن اینا دروغ میگن(داد)
پاشووووووووو(داد)
حامی: آروم
شروین: با چشمای خودم دیدم پارچه ی سغید رو روی سرش کشیدن و نبضش نمیزد.
پلیس: میتونم چند تا سوال از خانم میسو جلالی بپرسم؟
پرستار: بفرمایید تو اتاق هستن
پلیس: بله ممنون.
بهار: چطور به رزا بگیم؟
شیدا: همین که خودشو زنده تحویل بگیریم زیاده
فرید: درباره ی اون موضوع حرف نزنید پلیس نباید بفهمه(آروم)
شیدا: باش
🖤🌀🖤
رزا: هوی نقابدار
نقابدار: چیه؟
رزا: تا الان کجا بودی؟
نقابدار: به شما ربطی داره؟
رزا: برو بمیر
نقابدار: فعلا که نیما خان مرده
رزا:....
ادامه دارد...