eitaa logo
𝐀𝐍𝐓𝐊𝐇𝐀𝐁 𝐌𝐀𝐑𝐆𝐁𝐀𝐑
173 دنبال‌کننده
212 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام او تاسیس: 1404/12/9 رمان انتخاب مرگبار🖤 به قلم:رزا🥀 My: @roza001 به سمت من بیا،حتی اگر گلوله ای در تفنگ هستی🩸
مشاهده در ایتا
دانلود
... 2 (راوی: فردای اونروز همه پاساژ لارا بودن که برن لباس بخرن) ماندانا: خب بریم داخل این فروشگاه ببینیم چی داره🤗 هانا، نفس، سارا، نیکا: بریم رفتن داخل ماندانا: سلام خسته نباشین🙂 فروشنده: سلام خوش اومدید نفس:(چشمش به یه لباس افتاد) وایی بچه ها چقدر قشنگههه😍 نیکا: قشنگه هااا، ولی مواظب باش از جناب خواننده دلبری نکنی😂😂 نفس: بی مزه😂 سارا، نیکا، هانا، ماندانا: 🤣🤣😂 (راوی: همه لباساشون رو انتخاب کردن و خریدن) فردا، ساعت19:00 همه رو صندلی هاشون نشسته بودن،تایمر شروع شد کل سالن: 5,4,3,2,1 هوووووو، دست و جیغ حامیم با آی ستاره وارد میشه حامیم نصفه موزیکارو خون، نوبت به مرور رسی، موقعی که داشت مرور رو میخوند، محو یه دختر شد که داشت گریه میکرد. 😶‍🌫 هانا: وااااا نفس داری گریه میکنی🙁 ماندانا: نفس اوااا گریه نکن خب🥺 هانا فهمید که حامیم محو نفس شده هانا: ببین نفس حامیم داره نگات میکنه🤫 نفس: شک شد سرشو بالا اورد، نگاه به حامی کرد😳 ادامه دارد...
30تا بشیم دو تا پارت دیگه میدم
پارت نمیخواین🥺
30تا نشدیم ولی من پارت میدم😢
PEART. . . 3 کنسرت تموم شد آرش: حامی حامی: بله جانم؟ 🤓 آرش: توی کنسرت همش حواست یه جا دیگه بود اتفاقی افتاده؟ حامی: نه بابا🤓 آرش: باش ....... هانا: دیدی حامی چجوری نگات میکرد🤪 نفس: بسه 😤 هانا: باشه حالا اههههه🙄 ......... حامی میره خونه ی مامان و باباش حامی: سلام مامان، سلام بابا مامان لیلا: سلام پسرم☺️ جانا: بههههه داداشی خبریه یه سری به ماهم زدی😝 حامی: نه همینجوری🙂 جانا: تو گفتی مآهم باور کردیم😁 حامی: خب حالا😒 مامان لیلا: باز شما دوتا افتادین به جون هم، پسرم بعد چند روز اومده🥰 جانا: مامان پسرتو انقدر لوس نکن😂 حامی: بتوچه 😒 مامان لیلا: با هردوتونم بسه😤 حامی: مامان راستش میخوام یه چیز ی بگم بهتون مامان لیلا: جانم؟ بگو؟ حامی: امممم راستش.... ادامه دارد...
پارت بعد رو بعد رو میدم بهتون✨
. . . . 4 حامی: اممممم هیچی بیخیال🙂 مامان لیلا: اگه چیزی میخوای بگو ما... حامی: نه چیزی نمیخوام بگم ☺️ جانا: داداش ایستگامون کردی😐 حامی: اصلا بیخیال بابا حمید تازه از سر کار برگشت بابا حمید: بههههه سلام پسر گلم خوبی؟ حامی: سلام، بابا ممنون به خوبیت چند ساعت بــــــعـــــــد حامی: خب دیگه من باید برم، یسری کارا دارم مامان لیلا: چه زود، ولی برو خدانگهدارت جانا، باباحمید: خداحافظ حامی: قربونت خدافس ........... (راوی: حامی سوار ماشین شد و تو راه خونه اش بود که یهو همون دختر رو دید... حامی از ماشینش پیاده شد) حامی: سلام نفس: سلامـ، شما اینجا چیکارمیکنین حامی: سوار ماشین شین میگم نفس: من چرا باید سوار ماشین شما شم؟! حامی: خواهش میکنم نفس: باشه (نفس سوار ماشین شد) نفس: بفرماییید حامی: راستش گفتنش برام سخته ولی... ادامه دارد...
نظر تو ناشناس فراموش نشـــــه
قلمت🛐🛐🛐🛐 ❤️‍🩹✨ فدات شم🤍