شما دکمه ی لف و منم دکمه ی پایان رو میزنم
بیاین ناشناس اخرین حرفاتونو بزنین
𝐀𝐍𝐓𝐊𝐇𝐀𝐁 𝐌𝐀𝐑𝐆𝐁𝐀𝐑
شما دکمه ی لف و منم دکمه ی پایان رو میزنم بیاین ناشناس اخرین حرفاتونو بزنین
اگر هم نیاین چیزه عجیبی نیست
#پارت. . . 9
نفس به دوستاش زنگ میزنه و میگه که بیان خونش، رفقاش هم همه رفقاش هم قبول کردن که همه اومدن فقط نیکا یکم دیر کرده بود
شادی: نیکا چرا نیومد؟
نفس: نمیدونم
ماندانا: نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟
سارا: عههه زبونت رو گاز بگیر
نفس زنگ زد به نیکا
نیکا: الو سلام، بله؟
نفس: معلومه اصلا کجایی دختر؟
نیکا: تو راهم ایششششش
نفس: باشهههه
نیکا: خدافض
نفس: خدافظ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نیکا: اههههه چقدر نگران منن
داشتم میومدم که یهو پام به یه چی گیر کرد افتادم زمین سرم رو که بالا اوردم دیدم یه اقایی بالاسرمه
🧑🏻🦱: خوبین؟
نیکا: از روی زمین پاشدمو گفتم
بله، شما؟
🧑🏻🦱: من شروین حاجی پور هستم، رفیق حامی اومدم یه چی رو تحویل نفس خانم بدم
نیکا: از کجا میدونین من رفیق نفسم؟ 🤔
شروین: بله یبار دیدمتون
نیکا: اهوم میخواین جعبه رو بدین من تحویل نفس بدم
شروین: نه زحمت میشه
نیکا: نه این چه حرفیه
شروین : اوکی، بفرمایید (جعبه رو داد بهش)میتونم اسمتونو بدونم؟
نیکا: بله، اسم من نیکاعه
شروین: خوشبختم
نیکا: همچنین
وارد خونه ی نفس شدمو جعبه ی کادو رو دادم بهش
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مکان: خونه ی امین
امین: به سلام داداش شروین، چه خبر؟
شروین: سلامتی، حامی هستش؟
امین: بعله، بیا داخل
شروین رفت داخل
حامی: دادی جعبه رو؟
شروین: اره
میشه یه چی بگم؟
حامی: جانم بگو
شروین: من من عاشق شدم
حامی:.....
ادامه دارد...