ریحآنه.
پاییز
پیش از آنکه برود
لیوانِ نیمهماندهی چای را
بر لبهی عصر جا میگذارد،
و پنجرهای را
که هرگز کامل بسته نشد.
هوای سرد
آهسته از لای درزِ پنجره میلغزد،
نه با قصدِ یورش
با نیتِ یادآوری.
انگار پاییز میخواست
نبودنش
یکباره بر تنِ خانه فرو نریزد.
او بلد بود
دوستداشتن را تا کجا ادامه دهد.
میدانست بعضی ماندنها
چای را تلخ میکنند
و بعضی رفتنها
طعمِ آخر را
در حافظه نگه میدارند.
آخر پاییز
مکثیست میان دست و استکان،
میان نگاه و پنجره؛
جایی که دل هنوز گرم است
اما هوا
راهِ خودش را پیدا کرده.
پاییز میرود
بیهیاهو،
بیآنکه چیزی را بشکند.
او از خود
پنجرهای نیمهباز،
لیوانی نصفه
و سکوتی میگذارد
که زمستان
هرگز نمیتواند
تمامش کند.
جزو ریحانه نوشت ها ..
ریحآنه.
گربه از پنجرهی نیمهباز آمد داخل،
پردهی قهوهای چارخونه با نسیم صبحگاهی کمی تکان خورد و نور خورشید را روی کف اتاق تکهتکه کرد.
نور افتاده روی زمین مثل لکههای خاطرهای پراکنده بود که هیچکس نمیتوانست جمعشان کند.
دم گربه آرام روی کف کشیده شد، و بدنش نرم بود، مثل خزهای که روی سنگهای صبح بارانی رشد کرده باشد.
چشمهایش دو شکاف طلایی بودند که با نگاهشان انگار میخواستند چیزی بفهمند، یا شاید فقط از بودن خودشان لذت میبردند.
من روی صندلی چوبی نشسته بودم، دستم دور لیوان چای که بخارش به آرامی روی صورتم مینشست.
پیراهن بافتنی طوسیای بر تن داشتم و وزنش حس حضورم را نگه میداشت.
کف اتاق سرد بود و کمی رطوبت کف زمین به پاهایم میرسید، حس عجیبی بود، هم خنک و هم زندهکننده.
من نگاه میکردم و با خودم میگفتم که بعضی چیزها چرا اینقدر زود فراموش میشوند.
به گربه نگاه کردم و گفتم:
«نمیدانم چرا… بعضی چیزها، بعضی احساسها، خیلی زود از ذهنم میروند.
اولش فکر میکنم باید ناراحت باشم، باید هنوز دردم بگیرد…
ولی بعد… انگار همه چیز به آرامی محو میشود.»
گربه چشمهایش را نیمهباز کرد و سرش را کمی به یک طرف خم کرد.
ادامه دادم:
«وقتی ناراحتیها و دلخوریهایم… وقتی ترسها و دلهرههایم زمانشان تموم میشود،
میروند، و دیگر پیدایشان نمیکنم.
و من… من باید یاد بگیرم رها کنم.»
گربه نزدیکتر آمد، سرش را به زانویم مالید و دمش آرام روی زمین کشیده شد.
من نفس عمیقی کشیدم و جرعهای از چای خوردم، و دوباره به لیوان خیره شدم.
بیصدا فهمیدم: اگر احساسات بروند، فقط تماشایشان کنم؛
اگر بمانند، همراهیشان کنم.
نور کمرنگ از پردهها رد شد و سایهها روی کف اتاق کشیده شدند.
چای هنوز بخار داشت، پرده با نسیم آهسته تکان میخورد، و دم گربه گاهی آرام جابهجا میشد، انگار خانه و زمان را با خودش نوازش میکرد.
هر لحظه طول کشید و همزمان کوتاه بود،
حسی مبهم و ناپیدا که نه شروع داشت، نه پایان،
و من همانجا نشسته بودم، نگاهام به لیوان،
و همه چیز همزمان هم بود و هم نبود،
در سکوتی سفید که همهجا را پر کرده بود.
جزو ریحانه نوشت ها ..
ریحآنه.
« سایه »
من از او نیفتادم.
افتادن برای چیزهاییست که وزن دارند.
من فقط ایستادن را متوقف کردم.
آدمها خیال میکنند ما تابع نوریم.
نمیدانند نور فقط بهانه است؛
آنچه ما را میسازد، ثباتِ صاحبمان است.
هر جا او خودش بود، من هم بودم.
هر جا نقش بازی کرد، من کش آمدم، شکست خوردم، دروغ شدم.
من آینه نیستم که اصلاح کنم.
من تصویرم؛
بیرحم، دقیق، بدون مصلحت.
وقتی کسی مدام تغییر میکند،
یا باید حقیقت را خم کرد
یا باید رفت.
رفتن، انتخاب نبود؛
واکنش بود.
وفاداری اگر به قیمت تحریف باشد،
اسمش وفاداری نیست،
تمرینِ ناپدید شدن است.
او فکر میکند مرا گم کرده.
اشتباه میکند.
من خودم را حفظ کردم.
سایهها چیزی را ترک نمیکنند؛
آنها فقط دیگر حاضر نیستند
شکلِ دروغ را نگه دارند.
از روزی که نیستم،
او بیشتر دیده میشود.
اما هیچوقت واقعیتر.
چون بعضی چیزها
فقط وقتی پشتِ آدم میایستند
معنا دارند.
جزو ریحانه نوشت ها ..
« غیرقابلتوصیف »
گاهی فکر میکنم احساسات، از آن چیزهاییاند که فقط بهانهای به نام «کلمه» پیدا کردهاند تا وانمود کنند قابل فهماند. ما برایشان اسم میگذاریم؛ خرسندی، دلتنگی، آرامش، اضطراب… اما این اسمها بیشتر شبیه برچسباند تا تعریف. انگار روی شیشهای مهگرفته بنویسی «دریا»، درحالیکه پشت آن فقط بخار نفس توست، نه موج، نه نمک، نه بیکرانگی.
من اگر از خرسندی حرف بزنم، احتمالاً گوشهای از ذهنم میرود سراغ لحظهای که بیدلیل لبخند زدهام، یا وقتی نسیمی آمده و بیاجازه موهایم را بههم ریخته و من به جای مرتب کردنش، گذاشتهام همانطور بماند. اما خرسندی برای تو شاید بوی دیگری داشته باشد، شاید صدای خاصی، شاید حتی سکوتی که فقط خودت بلدی چطور پرش کنی. ما هر دو یک واژه را صدا میزنیم، اما دو حس کاملاً متفاوت جوابمان را میدهند.
احساسات شبیه رنگها هستند؛ نه آن رنگهایی که در جعبه مدادها ردیف شدهاند، بلکه رنگهایی که پشت پلک آدم شکل میگیرند. من اگر به تو بگویم «زرد»، تو زردی را میبینی که در جهان خودت رشد کرده؛ زردی که شاید گرم است، شاید تند، شاید کمی به نارنجی میزند یا حتی بوی آفتاب ظهر تابستان را میدهد. اما زرد من ممکن است رنگ چراغی باشد که شبها کنار تخت روشن میماند تا تاریکی زیادی جدی نشود. ما درباره یک رنگ حرف میزنیم، اما هرکدام در دنیای خودمان آن را زندگی میکنیم.
گاهی حس میکنم احساسات بیشتر شبیه رازند تا معنا. رازهایی که فقط صاحبشان میتواند لمسشان کند. ما میتوانیم ساعتها دربارهشان حرف بزنیم، شعر بنویسیم، داستان بسازیم، حتی سکوت کنیم به امید اینکه سکوت دقیقتر ترجمهشان کند؛ اما باز هم چیزی از آنها در جایی میماند که دست هیچ زبانی به آن نمیرسد.
شاید برای همین است که آدمها هیچوقت کاملاً شبیه همدیگر خوشحال نمیشوند، یا دقیقاً مثل هم غمگین. هرکس نسخهی شخصی خودش را از هر احساس حمل میکند، مثل نامهای که فقط با دستخط درونش قابل خواندن است. دیگران میتوانند پاکت را ببینند، وزنش را حدس بزنند، حتی بوی کاغذش را حس کنند، اما متنش فقط برای صاحبش واضح است.
من فکر میکنم احساسات قرار نیست کامل منتقل شوند؛ قرار است فقط ردّی از خودشان را جا بگذارند، مثل ردّ عطر روی شال. نه آنقدر واضح که بشود تعریفش کرد، نه آنقدر محو که نشود حسش کرد. شاید زیباییشان هم دقیقاً همینجاست؛ در اینکه همیشه بخشی از آنها برای گفتن کم میآید و مجبور میشویم بقیهاش را فقط زندگی کنیم.
جزو ریحانه نوشت ها ..
ریحآنه.
« خویشتن »
گاهی فکر میکنم در ذهنم شهری ساختهام که فرماندارش منطق است؛ شهری با خیابانهای صاف و خطکشیشده، با چراغهایی که حتی اجازه نمیدهند سایهها آزادانه روی زمین کش بیایند. در این شهر، احساسها همیشه باید کارت عبور داشته باشند. هیچ غمی حق ندارد بیاجازه وارد شود، هیچ اشکی بدون تأیید عقل اجازه سقوط ندارد.
نمیدانم مرزهای این شهر تا کجاست.
نمیدانم کدام نقطه از وجودم هنوز دستنخورده مانده و زیر سلطه این نظم سختگیر نرفته است.
حتی وقتی میخواهم فقط ناراحت باشم، فقط گوشهای بنشینم و اجازه بدهم اندوه مثل باران روی شانههایم بریزد، نگهبانی درونم بلافاصله سوت میزند. شروع میکند به اندازه گرفتن قطرهها. میپرسد این ناراحتی منطقی هست یا نه؟
میپرسد آیا این غم، شأنِ آدمی را که همیشه خودش را قوی نشان داده، پایین نمیآورد؟
میپرسد آیا این اشکها شبیه ترک برداشتن دیواری نیست که سالها با زحمت ساختهای؟
و من میان این بازجوییِ بیپایان، فرصتِ گریه کردن را از دست میدهم.
گاهی حس میکنم منطقم شبیه باغبانی است که آنقدر شاخهها را هرس کرده که درخت دیگر جرئت وحشی رشد کردن ندارد.
شاخهها مرتباند، متقارناند، تحسینبرانگیزند…
اما پرندهای رویشان لانه نمیسازد.
خستهام…
خسته از حمل این ترازوی نامرئی که مدام دور گردنم آویزان است.
هر احساسی که در من جوانه میزند، قبل از اینکه گل شود، باید روی این ترازو قرار بگیرد؛ باید وزنش اندازه باشد، رنگش معقول باشد، و حتی بویش هم افراطی نباشد.
من دارم زیر بار این عدالتِ بیرحم فرسوده میشوم.
گاهی دلم میخواهد مثل رودخانهای باشم که مسیرش را خودش انتخاب میکند؛ نه مثل کانالی سیمانی که از قبل برایش تعیین کردهاند از کجا عبور کند و کجا حق پیچیدن ندارد.
اما هر بار که میخواهم از دیوارهها بیرون بزنم، منطقم سد میسازد.
سدهایی محکم، منطقی، بینقص…
و من پشتشان جمع میشوم، آرام، ساکت، و کمی دورتر از خودم.
بیشتر از هرچیز، میترسم.
میترسم روزی آنقدر به نسخهی منطقیِ خودم تبدیل شوم که دیگر نتوانم صدای نسخهی واقعیام را بشنوم.
میترسم آن دخترِ درونم که بلد بود بیدلیل خوشحال شود، بیدلیل ناراحت شود، بیدلیل دوست بدارد، پشت دیوارهای حسابوکتاب دفن شود.
من سالها تلاش کردم قوی باشم؛
اما حالا گاهی شک میکنم…
شاید قوی بودن همیشه یعنی ایستادن و فرو نریختن نیست.
شاید گاهی قوی بودن یعنی اجازه بدهی ترکها دیده شوند، یعنی بگذاری احساسها بدون ترجمه شدن به زبان منطق، فقط زندگی کنند.
و من این روزها، ایستادهام وسط این شهر منظم،
با چمدانی پر از احساسهایی که اجازه اقامت نگرفتهاند،
و فقط به این فکر میکنم که آیا روزی جرئت میکنم دروازهها را باز بگذارم،
و بگذارم خودم…
بیمحاسبه، بیدفاع،
از میان خیابانهای خطکشینشده عبور کنم.
جزو ریحانه نوشت ها ..