ریحآنه.
« سایه »
من از او نیفتادم.
افتادن برای چیزهاییست که وزن دارند.
من فقط ایستادن را متوقف کردم.
آدمها خیال میکنند ما تابع نوریم.
نمیدانند نور فقط بهانه است؛
آنچه ما را میسازد، ثباتِ صاحبمان است.
هر جا او خودش بود، من هم بودم.
هر جا نقش بازی کرد، من کش آمدم، شکست خوردم، دروغ شدم.
من آینه نیستم که اصلاح کنم.
من تصویرم؛
بیرحم، دقیق، بدون مصلحت.
وقتی کسی مدام تغییر میکند،
یا باید حقیقت را خم کرد
یا باید رفت.
رفتن، انتخاب نبود؛
واکنش بود.
وفاداری اگر به قیمت تحریف باشد،
اسمش وفاداری نیست،
تمرینِ ناپدید شدن است.
او فکر میکند مرا گم کرده.
اشتباه میکند.
من خودم را حفظ کردم.
سایهها چیزی را ترک نمیکنند؛
آنها فقط دیگر حاضر نیستند
شکلِ دروغ را نگه دارند.
از روزی که نیستم،
او بیشتر دیده میشود.
اما هیچوقت واقعیتر.
چون بعضی چیزها
فقط وقتی پشتِ آدم میایستند
معنا دارند.
جزو ریحانه نوشت ها ..
« غیرقابلتوصیف »
گاهی فکر میکنم احساسات، از آن چیزهاییاند که فقط بهانهای به نام «کلمه» پیدا کردهاند تا وانمود کنند قابل فهماند. ما برایشان اسم میگذاریم؛ خرسندی، دلتنگی، آرامش، اضطراب… اما این اسمها بیشتر شبیه برچسباند تا تعریف. انگار روی شیشهای مهگرفته بنویسی «دریا»، درحالیکه پشت آن فقط بخار نفس توست، نه موج، نه نمک، نه بیکرانگی.
من اگر از خرسندی حرف بزنم، احتمالاً گوشهای از ذهنم میرود سراغ لحظهای که بیدلیل لبخند زدهام، یا وقتی نسیمی آمده و بیاجازه موهایم را بههم ریخته و من به جای مرتب کردنش، گذاشتهام همانطور بماند. اما خرسندی برای تو شاید بوی دیگری داشته باشد، شاید صدای خاصی، شاید حتی سکوتی که فقط خودت بلدی چطور پرش کنی. ما هر دو یک واژه را صدا میزنیم، اما دو حس کاملاً متفاوت جوابمان را میدهند.
احساسات شبیه رنگها هستند؛ نه آن رنگهایی که در جعبه مدادها ردیف شدهاند، بلکه رنگهایی که پشت پلک آدم شکل میگیرند. من اگر به تو بگویم «زرد»، تو زردی را میبینی که در جهان خودت رشد کرده؛ زردی که شاید گرم است، شاید تند، شاید کمی به نارنجی میزند یا حتی بوی آفتاب ظهر تابستان را میدهد. اما زرد من ممکن است رنگ چراغی باشد که شبها کنار تخت روشن میماند تا تاریکی زیادی جدی نشود. ما درباره یک رنگ حرف میزنیم، اما هرکدام در دنیای خودمان آن را زندگی میکنیم.
گاهی حس میکنم احساسات بیشتر شبیه رازند تا معنا. رازهایی که فقط صاحبشان میتواند لمسشان کند. ما میتوانیم ساعتها دربارهشان حرف بزنیم، شعر بنویسیم، داستان بسازیم، حتی سکوت کنیم به امید اینکه سکوت دقیقتر ترجمهشان کند؛ اما باز هم چیزی از آنها در جایی میماند که دست هیچ زبانی به آن نمیرسد.
شاید برای همین است که آدمها هیچوقت کاملاً شبیه همدیگر خوشحال نمیشوند، یا دقیقاً مثل هم غمگین. هرکس نسخهی شخصی خودش را از هر احساس حمل میکند، مثل نامهای که فقط با دستخط درونش قابل خواندن است. دیگران میتوانند پاکت را ببینند، وزنش را حدس بزنند، حتی بوی کاغذش را حس کنند، اما متنش فقط برای صاحبش واضح است.
من فکر میکنم احساسات قرار نیست کامل منتقل شوند؛ قرار است فقط ردّی از خودشان را جا بگذارند، مثل ردّ عطر روی شال. نه آنقدر واضح که بشود تعریفش کرد، نه آنقدر محو که نشود حسش کرد. شاید زیباییشان هم دقیقاً همینجاست؛ در اینکه همیشه بخشی از آنها برای گفتن کم میآید و مجبور میشویم بقیهاش را فقط زندگی کنیم.
جزو ریحانه نوشت ها ..
ریحآنه.
« خویشتن »
گاهی فکر میکنم در ذهنم شهری ساختهام که فرماندارش منطق است؛ شهری با خیابانهای صاف و خطکشیشده، با چراغهایی که حتی اجازه نمیدهند سایهها آزادانه روی زمین کش بیایند. در این شهر، احساسها همیشه باید کارت عبور داشته باشند. هیچ غمی حق ندارد بیاجازه وارد شود، هیچ اشکی بدون تأیید عقل اجازه سقوط ندارد.
نمیدانم مرزهای این شهر تا کجاست.
نمیدانم کدام نقطه از وجودم هنوز دستنخورده مانده و زیر سلطه این نظم سختگیر نرفته است.
حتی وقتی میخواهم فقط ناراحت باشم، فقط گوشهای بنشینم و اجازه بدهم اندوه مثل باران روی شانههایم بریزد، نگهبانی درونم بلافاصله سوت میزند. شروع میکند به اندازه گرفتن قطرهها. میپرسد این ناراحتی منطقی هست یا نه؟
میپرسد آیا این غم، شأنِ آدمی را که همیشه خودش را قوی نشان داده، پایین نمیآورد؟
میپرسد آیا این اشکها شبیه ترک برداشتن دیواری نیست که سالها با زحمت ساختهای؟
و من میان این بازجوییِ بیپایان، فرصتِ گریه کردن را از دست میدهم.
گاهی حس میکنم منطقم شبیه باغبانی است که آنقدر شاخهها را هرس کرده که درخت دیگر جرئت وحشی رشد کردن ندارد.
شاخهها مرتباند، متقارناند، تحسینبرانگیزند…
اما پرندهای رویشان لانه نمیسازد.
خستهام…
خسته از حمل این ترازوی نامرئی که مدام دور گردنم آویزان است.
هر احساسی که در من جوانه میزند، قبل از اینکه گل شود، باید روی این ترازو قرار بگیرد؛ باید وزنش اندازه باشد، رنگش معقول باشد، و حتی بویش هم افراطی نباشد.
من دارم زیر بار این عدالتِ بیرحم فرسوده میشوم.
گاهی دلم میخواهد مثل رودخانهای باشم که مسیرش را خودش انتخاب میکند؛ نه مثل کانالی سیمانی که از قبل برایش تعیین کردهاند از کجا عبور کند و کجا حق پیچیدن ندارد.
اما هر بار که میخواهم از دیوارهها بیرون بزنم، منطقم سد میسازد.
سدهایی محکم، منطقی، بینقص…
و من پشتشان جمع میشوم، آرام، ساکت، و کمی دورتر از خودم.
بیشتر از هرچیز، میترسم.
میترسم روزی آنقدر به نسخهی منطقیِ خودم تبدیل شوم که دیگر نتوانم صدای نسخهی واقعیام را بشنوم.
میترسم آن دخترِ درونم که بلد بود بیدلیل خوشحال شود، بیدلیل ناراحت شود، بیدلیل دوست بدارد، پشت دیوارهای حسابوکتاب دفن شود.
من سالها تلاش کردم قوی باشم؛
اما حالا گاهی شک میکنم…
شاید قوی بودن همیشه یعنی ایستادن و فرو نریختن نیست.
شاید گاهی قوی بودن یعنی اجازه بدهی ترکها دیده شوند، یعنی بگذاری احساسها بدون ترجمه شدن به زبان منطق، فقط زندگی کنند.
و من این روزها، ایستادهام وسط این شهر منظم،
با چمدانی پر از احساسهایی که اجازه اقامت نگرفتهاند،
و فقط به این فکر میکنم که آیا روزی جرئت میکنم دروازهها را باز بگذارم،
و بگذارم خودم…
بیمحاسبه، بیدفاع،
از میان خیابانهای خطکشینشده عبور کنم.
جزو ریحانه نوشت ها ..